چندی پیش کتابی دیدم با نام «رزهای سارایوو». عکس روی جلد تصویر آسفالت خیابان است با چند لکۀ سرخ. کتاب را یک زن بوسنیایی نوشته است؛ عذرا یونسوویچ. البته عکس نویسنده بی حجاب است و کتاب به دو زبان بوسنیایی و انگلیسی منتشر شده است. در مقدمه آمده است که نخست متن انگلیسی تهیه شده و بعد ترجمه بوسنیایی به آن افزوده شده است؛ ظاهراً با این هدف که پیام کتاب به شمار بیشتری از آدمیان رسانده شود. بگذریم... کتاب را ورقی زدم تا بدانم قضیه چیست. موضوع به جنگ داخلی مشهور بوسنی باز می گشت. بعد از پایان جنگ بعد ازچند سال خونریزی و نسل کشی به شرحی که همه می دانیم، مسئولین شهر سارایوو برای حفظ یاد این حوادث دلخراش برای آیندگان، دست به یک رشته اقدامات نمادین می زنند. مثل نصب آثار تجسمی همچون ستون های یادبود، الواح حاوی نام جان باختگان و کارهایی از این دست. و یکی از کارهایی که می کنند این است که به جای پر کردن چاله های انفجاری در سطح خیابانهای سارایوو با آسفالت تازه، آنها با رنگ سرخ پر می کنند. و به این ترتیب همۀ آنهایی از خیابانهای حاوی این چاله ها عبور می کنند، یادشان می آید که بر سرشان چه گذشته است؛ چه مسلمان باشند، چه کروات و چه صرب.
مرادم از یاد کردن از این کتاب، چاله هایی است که این روزهای در سطح شهر بر کف آسفالت خیابانها می بینیم. نمی دانم شاید شما هم مثل انبوهی از مردم به هنگام رانندگی آن قدر فکر و ذکر دارید که به کف خیابان نگاه نمی کنید، چاله چوله های شهر هم که دهه هاست جزئی از هویت شهرهای ما هستند و به آنها عادت داریم. اما من از چاله های تازه ای حرف می زنم که تا دو ماه پیش در جمع چاله های شهر نبودند. چاله هایی که آنقدر بزرگ یا گود نیستند که شهرداری زحمت وهزینۀ مرمت آنها را به خود تحمیل کند. چاله هایی که معمولا درست وسط خیابان هستند و وسعتی دو سه متری دارند و گاهی مربع شکل. عمقشان چندان نیست، چون کسی آنها را نکنده است. این ها، چاله های آتشند. چاله هایی که پس از سوزانده شدن سطل های پلاستیکی زباله بر کف خیابانها برای دفع اثر گاز اشک آور به وجود آمده اند و قدری از سطح آسفالت زیر خود را ذوب و دود کرده اند. به جای این سطل ها، شهرداری سطل های فلزی گذارده است. به گمان من راه حل خوبی برای سطلهای زباله پیدا شده ولی ظاهراً برای چاله ها هنوز فکری نشده است. ... و ای کاش نشود.
وای کاش هیچ گاه این چاله ها پر یا مرمت نشوند تا هر وقت از آنها عبور می کنیم یادمان بیاید که چه بر سرمان گذشته است. یادمان بیاید که سه دهه پس از انقلابی که شعار کلیدی رهبرش «وحدت کلمه» بود، به جایی رسیده ایم که نسل جوان زیر سی سالمان که البته محصول نظام آموزشی و رسانه ای جمهوری اسلامی است، در دو سوی آتش روی این چاله ها ایستاده اند، یکی دست بند سبز بر دست بسته و دیگری در مقابلش لباس بسیجی بر تن دارد، یکی شعار مرگ بر سوی دیگر را سر می دهد و آن سو هم ابائی از آن ندارد که به آن سوی آتش، که شاید همکلاسی چند سال قبلش ایستاده باشد، بعد از آنکه با گاز اشک آور از میدان به در نرفت، آتش گلوله گشاید.
... به راستی چه بر سرمان گذشته است. چرا نسل جوان جامعه ما که نه کمونیست است، نه مائوئیست است، نه مارکسیست است، نه سلطنت طلب و نه دین ستیز و همه روزهای مدرسه اش را با قرائت قرآن آغاز کرده و کتابهای سازمان تدوین کتب درسی را خوانده و نمره قبولی گرفته و شب هم سریال های تلویزیون را دیده، و در دانشگاه هم واحد وصایای امام را گذارنده است، بعد از سه دهه از بهمن 57، در اعتراض به نتیجه انتخابات برای سمتی که شاید حداکثر یک چهارم قدرت را دست داشته باشد، همان شعارهایی را می دهد که پدران ومادرانش در آن روزها برای سقوط دیکتاتور پهلوی سر می دادند؟
آیا آنچه در این سه دهه رخ داده ما را به وحدت کلمه نزدیکتر کرده است یا دورتر؟ جامعه ما مسلمان تر شده یا سکولارتر؟
به نظر می رسد که باید طرحی نو ریخت. در عصری که کودک دبستانی می تواند از رایانه روی میز پدرش با هم سن سال خود در آن سوی زمین دوست شود و هر لحظه می تواند از او بپرسد که مشغول چه کاری ایست، به کجا می رود، چگونه درس می خواند وچگونه تفریح می کند، نمی توان به نسلی که رو به آینده دارد گفت که تو باید این گونه بیاندیشی! این نسل در معرض انواع رسانه هاست، همه را می بیند، درباره شان می اندیشد و آنگاه برمی گزیند.
برای چاله ها فکری کنیم.
حسین تفرشی
۱۳۸۸ شهریور ۳, سهشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

میرزاحسین خای خوشآمدی.چالههای خودمان که عمقی وسیع یافته. چالههای میان افراد که از خندق اطراف تهران قدیم هم عمیقتر و وسیعتر شده. انصافا هیچ دورهای مثل الان وضعمان بدینگونه ناسور و درام نبوده. در بوسنی دستکم طرفداران ادیان و مذاهب مختلف به جان هم افتاده بودند ولی در کشور ما ،همکیشان و هم مذهبان. آنهم به اشاره رهبران مذهبی. جالب نیست؟
پاسخ دادنحذف