یکی دو شب پیش یکی از مسئولین طرح گردآوری اطلاعات برای طرح هدفمند کردن یارانه ها در مصاحبه ای با تلویزیون داشت در پاسخ به سئوال مصاحبه گر بینوا که پرسید: "اگر کسی مدرک تحصیلی خود را نادرست ثبت کرده باشد، تکلیف چیست؟" فرد با اطمینان به نفسی که احتمالاً ملهم از رئیس قوه مجریه است اظهار داشت که "اطلاعات درست برایشان معلوم است!" و در ادامه اظهار داشت که بیش از 90 درصد مردم اطلاعات خود را داده اند و آنها که نداده اند، نبوده اند که این کار را بکنند. یعنی مثلاً سفر فرنگ بوده اند یا اینقدر وضعشان توپ است که توجهی نکرده اند و مطالبی از این دست... این جملات برایم به قدری خنده دار بود که انگار جوک سال را شنیده ام.
به نظر می رسد که دولت دهم از دولت نهم دارد در اطلاع رسانی به مردم پیشی میگیرد. این را از آن جهت می گویم که چندی پیش یکی ار دوستانم برای رفع اشکال پرونده اش در محل کارش مجبور شد برود دنبال مدرک تحصیلی اش تا یک کپی از آن را برای اداره ببرد. بندۀ خدا در یکی بهترین دانشگاههای معتبر دولتی تهران هم درس خوانده بود. او می گفت وقتی مراجعه کرده، جستجوی اطلاعاتش در رایانه دانشگاه نتیجه ای نداشته و بعد مسئول محترمه متوجه می شود که این آقا چند سال قبل فارغ التحصیل شده است و به او می گوید که تا کنون اطلاعات فارغ التحصیلان سال قبل به بعد وارد برنامه شده و او باید به بایگانی دستی دانشگاه مراجعه کند و ...
البته دانشگاهها معمولاً یک نظام معقولی برای این جور کارها دارند، گرچه کند است (مثلاً مدرک دائم تحصیلی 2 سال بعد از فارغ التحصیلی دستتان را می گیرد) ولی به هر حال آدم می تواند یک ردی از سوابقش پیدا کند. اما فرض کنید شما دنبال سوابق ملکی یا ثبتی پدر بزرگ خود در بایگانی سازمان اسناد واملاک، یا سوابق بیمه ای مادربزرگتان در ادارات بیمه و یا .... بگردید.
این ها را ذکر کردم تا بعد عدد 90 درصد مردم را در ذهن بیاورید و بعد فکر کنید مسئولین نابغۀ طرح یاد شده چگونه ظرف چند ماه اطلاعات درست بیش از 60 میلیون آدم را استخراج کرده اند!
الحق که دولت دهم بی نظیر است. در دولت نهم دست کم می آمدند دکوری از یک پروژه به مردم نشان می دادند و بعد می گفتند که کاری کرده اند کارستان، مثل راه آهن اصفهان به شیراز که اخیراَ اخبارش خیلی بامزه شده!* ولی در این دولت، کار آنقدر پیشرفت کرده که بدون آنکه اساساً کاری شده باشد، اخبارش تنظیم و پخش می شود.
*در این مورد به سایت تابناک مراجعه کنید.
حسین تفرشی
htafreshee@gmail.com
نمایش پستها با برچسب حسین تفرشی. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب حسین تفرشی. نمایش همه پستها
۱۳۸۸ دی ۲۸, دوشنبه
۱۳۸۸ دی ۱۵, سهشنبه
این سرو همچنان سبز است!
به نظر می آید که از التهاب ها کاسته شده است. دهۀ محرم در حالی تمام شد که سبز بود، سرخ شد و به سیاهی رسید. تشییع آقای منتظری فرصتی شد تا محرم امسال سبز شود. مردم عزتش را به او بازگرداندند و با بدرقه ای تاریخی راهی آخرتش کردند. اما این بدرقه که نتیجه ای بر خلاف انتظار همۀ خوراک های رسانه ای و سیاسی حکومت در این دو دهه بود، وابستگان ولایت حاکم را چنان عصبانی کرد که راهی به جز به خون نشاندن عاشورای امسال برای خود نیافتند. جوانه های سبز سرو بلند قامت ایران را به شیوۀ جاهلیت وارث خلافت آن قدر دشنام دادند و زدند و کشتند تا عاشورای امسال سرخ شد. و بعد بی آنکه بگویند که بود که کف خیابانها را سرخ کرد، فریاد و ولوله بر آوردند که ای وای حرمت عاشورا با برافتادن روسری زنی شکست و خون حسین به شادی جوانکی پایمال شد و... و نگفتند که آن زن، پیکر خونین برادرش را بر کف گرفته بود و نگفتند که شادی آن جوان، از به عقب راندن موتورسواران چماق به دست و کلت به کمری بود که فرق سر خواهرش را خونین کرده بودند و نگفتند ...
... و آنگاه سیاهی بود که بر شهر سایه انداخت. سیه پوشانی که سیه بر دل و سیه بر زبان هلهله کردند بر خون جوانه ها و سیه کردند شهر را و نشان دادند که جاهلیت همچنان آفت سرو سبز ایران است.
... اما این شب سیه را دوامی نیست.
حرکت آینده جامعه را کسانی رقم می زند که در این سیاهی نیستند. آیندۀ جامعه و پویایی آن به دست دانشگاهیان، هنرمندان و اهالی مطبوعات و فرهیختگان است. قرابت این جماعت سیه پوش سیه اندیش با این طبقات تا چه حد است؟ به گفتۀ خود آقایان بیش از 70درصد دانشگاهیان به کسی غیر از آقایی که بر مسند نشسته رای داده اند. جامعۀ هنرمندان و اهالی مطبوعات هم رنجشان از حاکمیت اظهر من الشمس است.
حاکمیت، بدون حمایت این طبقات دیر یا زود زمین خواهد خورد. آثارش هویداست. خالی کردن سمتهای مدیریتی کشور از اهل فن و پر کردند آنها با افرادی که صرفاً در باند ولایتمداران قراردارند، باعث شده است که اقتصاد و سیاست و ورزش و معیشت و ... همگی در شرایط بحرانی قرار گیرند و دیر یا زود آقایان مجبور به پذیرفتن چیزهایی می شوند که به خاطر آنها تاکنون هزینه های کلانی بر این ملت نجیب تحمیل کرده اند.
امروز وظیفه همه آگاهی دادن و هوشیار کردن مردم از همۀ آن چیزی است که باید بدانند. مردم باید بدانند که در پس پرده با ثروتشان چه می شود، باید بدانند که با منافعشان در عرصه بین المللی چگونه به نفع بیگانگان و برای کسب امتیازاتی سخیف معامله می شود، باید بدانند که در دستگاهی که باید عدالت را بر پا کند حق را چگونه سلاخی می کنند و بسیاری بایدهای دیگر.
امید که روزی آفت جاهلیت سرو سبز ایران را رها کند.
حسین تفرشی
htafreshee@gmail.com
... و آنگاه سیاهی بود که بر شهر سایه انداخت. سیه پوشانی که سیه بر دل و سیه بر زبان هلهله کردند بر خون جوانه ها و سیه کردند شهر را و نشان دادند که جاهلیت همچنان آفت سرو سبز ایران است.
... اما این شب سیه را دوامی نیست.
حرکت آینده جامعه را کسانی رقم می زند که در این سیاهی نیستند. آیندۀ جامعه و پویایی آن به دست دانشگاهیان، هنرمندان و اهالی مطبوعات و فرهیختگان است. قرابت این جماعت سیه پوش سیه اندیش با این طبقات تا چه حد است؟ به گفتۀ خود آقایان بیش از 70درصد دانشگاهیان به کسی غیر از آقایی که بر مسند نشسته رای داده اند. جامعۀ هنرمندان و اهالی مطبوعات هم رنجشان از حاکمیت اظهر من الشمس است.
حاکمیت، بدون حمایت این طبقات دیر یا زود زمین خواهد خورد. آثارش هویداست. خالی کردن سمتهای مدیریتی کشور از اهل فن و پر کردند آنها با افرادی که صرفاً در باند ولایتمداران قراردارند، باعث شده است که اقتصاد و سیاست و ورزش و معیشت و ... همگی در شرایط بحرانی قرار گیرند و دیر یا زود آقایان مجبور به پذیرفتن چیزهایی می شوند که به خاطر آنها تاکنون هزینه های کلانی بر این ملت نجیب تحمیل کرده اند.
امروز وظیفه همه آگاهی دادن و هوشیار کردن مردم از همۀ آن چیزی است که باید بدانند. مردم باید بدانند که در پس پرده با ثروتشان چه می شود، باید بدانند که با منافعشان در عرصه بین المللی چگونه به نفع بیگانگان و برای کسب امتیازاتی سخیف معامله می شود، باید بدانند که در دستگاهی که باید عدالت را بر پا کند حق را چگونه سلاخی می کنند و بسیاری بایدهای دیگر.
امید که روزی آفت جاهلیت سرو سبز ایران را رها کند.
حسین تفرشی
htafreshee@gmail.com
۱۳۸۸ آذر ۲۴, سهشنبه
شاید سبز، …
چند روزی است که بخش های خبری صدا و سیما پیوسته اخبار و تصاویر تظاهرات مردم در حمایت از امام را پخش می کنند و دائماً هم بر قضیۀ ولایت فقیه با نشان دادن پلاکاردها و تصویر و ... تکیه می کنند. تماشای این تصاویر، آن هم با این حجم، به شکلی خبر برنامه صبحگاهی هم که کلاً 4 تا 5 دقیقه است باید بخشی را به آن اختصاص دهد، آدمی را به فکر فرو می برد. چرا این تصاویر و به عبارت بهتر تظاهراتها چند روز قبل که پوستر عریض ولی فقیه که معلوم هم بود چه کسی آن را از هم می درد، به پایین کشیده شد، به راه نیافتاد؟! یا چرا آن تصاویر از 20:30 پخش نشدند؟ چرا به کسی آن چنان بر نخورد که بخواهد به خیابان بیاید و فریاد خشم برکشد؟
به نظر می رسد کفگیر انحصارطلبان به ته دیگ خورده است. در این شش ماه از فیلترینگ تا اعدام و حبس و تبعید و اخراج و خطبه های آتشین در نماز جمعه و بد وبی راه در مطبوعات و کتک و باتوم و چماق هر چه بوده است به کار گرفته اند، اما ماحصل همۀ تلاشهایشان 16 آذر را آفرید. اکنون تنها آبروی امام مانده بود تا به کار بگیرند. اکنون آن را هم به میان کشیده اند تا بلکه اوضاع را پیش از محرم جمع کنند. اما آیا نتیجه ای حاصل می شود؟ آیا مردم حقیقت را در نمی یابند؟ آیا مردمی را که بهره هوشی آنها از متوسط جهانی بالاتر است، می توان با حربه ای چون نمایش این تصاویر فریفت؟
محرم در پیش است. می گویند بر برخی پرچم هایی که برای این ایام حاضر می شوند، به جای «یا حسین»، «یا میرحسین» نقش بسته است. محرم امسال رنگ دیگری دارد. شاید سبز، شاید سرخ و شاید سیاه!
حسین تفرشی
htafreshee@gmail.com
به نظر می رسد کفگیر انحصارطلبان به ته دیگ خورده است. در این شش ماه از فیلترینگ تا اعدام و حبس و تبعید و اخراج و خطبه های آتشین در نماز جمعه و بد وبی راه در مطبوعات و کتک و باتوم و چماق هر چه بوده است به کار گرفته اند، اما ماحصل همۀ تلاشهایشان 16 آذر را آفرید. اکنون تنها آبروی امام مانده بود تا به کار بگیرند. اکنون آن را هم به میان کشیده اند تا بلکه اوضاع را پیش از محرم جمع کنند. اما آیا نتیجه ای حاصل می شود؟ آیا مردم حقیقت را در نمی یابند؟ آیا مردمی را که بهره هوشی آنها از متوسط جهانی بالاتر است، می توان با حربه ای چون نمایش این تصاویر فریفت؟
محرم در پیش است. می گویند بر برخی پرچم هایی که برای این ایام حاضر می شوند، به جای «یا حسین»، «یا میرحسین» نقش بسته است. محرم امسال رنگ دیگری دارد. شاید سبز، شاید سرخ و شاید سیاه!
حسین تفرشی
htafreshee@gmail.com
۱۳۸۸ آذر ۱۷, سهشنبه
این همه انرژی برای چه؟!
16 آذر را پشت سر گذاشتیم. نزدیک به شش ماه از انتخابات می گذرد و دیروز نشان داد که هنوز التهاب برخاسته از آن پایان نیافته است. برخی خیلی دلشان می خواست که دیروز مرگ جنبش سبز باشد و برای آن خیلی هم تلاش کردند. از چند هفتۀ پیش احضار دانشجویان به شورای انضباطی و دادن تذکر کتبی شروع شده بود. ظاهراً آمار آنهائی که باید به شورا می رفتند را بسیج دانشجویی یا همان یگان سپاه مستقر در دانشگاهها تهیه دیده بود. دیروز دور هر دانشگاه تقریباً یک ارتش با باتوم و سپر و تجهیزات و کاروانی از ون های پلیس و دهها افسر و درجه دار پر کرده بودند. از روز شنبه وبسایتهای ایمیل هم علاوه بر بیش از 5 میلیون سایت فیلتر شدۀ پیشین از کار افتاده بودند. روزنامه ها هم که مدل آگهی رادیو پیام برای شان تذکر و دستور امنیتی ارسال می شود. به خبرنگارهای خارجی هم گفته اند تا سه روز از دفترتان حق خروج ندارید.از آدمهایی هم باید به قول روزنامه ای دولتی این اغتشاش را هدایت می کردند، کسی در خانه اش نبود، همه یا زندانند یا بیمارستان. بسیج هم که چند هفته است آماده باش است و تقریبا همه نیروهایش در استان تهران را که حدود 70 هزار نفر می شود حاضر به یراق نگهداشته تا در صحنه باشد. انصافاً هم که خوب درصحنه بودند؛ در حالی از دانشجوها 18 دفعه کارت دانشجویی می گرفتند و سین و جیم شان می کردند دانشجوهای بسیجی (شما بخوانید آدمهای سپاه) صدتا صدتا بی هیچ کنترلی وارد دانشگاهها می شدند. رسانه های دولتی که تا توانسته اند برای ارعاب به اصطلاح اغتشاشگران خبر و اطلاعیه و تحلیل پخش کرده اند. آن قدر بر این طبل نخنمای وابستگی این جوانها به آمریکا و انگلیس کوبیده اند که دیگر سوراخ شده و صدای خارج می دهد. و حالا 16 آذر را پشت سر گذاشتیم. فایده این همه صرف انرژی چه بود؟! بر سردر دانشگاه هنر نوشتند موسوی، در امیرکبیر بادکنک سبز هوا کردند، در شریف مر گ بر دیکتاتور گفتند و خلاصه در هر جایی که دانشجویی بود، فریادی علیه این همه تلاش و انرژی برای خفه کردن این جوانها، بلند شد.
همانطور که هفته پیش هم نوشتم، اندیشه ای که حکومت به زور دگنک می خواهد به کلۀ جوانها بچپاند برخاسته از سنتی است که در قالب قرائت خاصی از اندیشه اسلامی می خواهد چیزی به نام حکومت اسلامی را حفظ کند. این اندیشه امروزین نشده و آنهایی که بالای سرش نشسته اند مثالشان مثال کبک است و نمی خواهند ضرورت امروزین شدن را بپذیرند. به گمان من تا وقتی که این فضا در میان طرفداران این اندیشه وجود دارد راهی به قلوب جوانها و خصوصاً دانشجوها باز نخواهد کرد.
کاش این همه انرژی که صرف ایجاد خفقان در کشور شده صرف حل مشکلات مردم می شد. کاش این همه پولی که صرف خرید و واردات تجهیزات امنیتی شده پاداش پایان خدمت معلمان می شد، کاش خرج راه آهن اصفهان شیراز می شد، کاش صرف بیابان زدایی از کویر مرکزی می شد، کاش صرف اب رسانی به انارستان های کرمان می شد، کاش خرج خرید محصول چایکاران گیلان می شد و هزاران ای کاش دیگر!
حسین تفرشی
htafreshee@gmail.com
همانطور که هفته پیش هم نوشتم، اندیشه ای که حکومت به زور دگنک می خواهد به کلۀ جوانها بچپاند برخاسته از سنتی است که در قالب قرائت خاصی از اندیشه اسلامی می خواهد چیزی به نام حکومت اسلامی را حفظ کند. این اندیشه امروزین نشده و آنهایی که بالای سرش نشسته اند مثالشان مثال کبک است و نمی خواهند ضرورت امروزین شدن را بپذیرند. به گمان من تا وقتی که این فضا در میان طرفداران این اندیشه وجود دارد راهی به قلوب جوانها و خصوصاً دانشجوها باز نخواهد کرد.
کاش این همه انرژی که صرف ایجاد خفقان در کشور شده صرف حل مشکلات مردم می شد. کاش این همه پولی که صرف خرید و واردات تجهیزات امنیتی شده پاداش پایان خدمت معلمان می شد، کاش خرج راه آهن اصفهان شیراز می شد، کاش صرف بیابان زدایی از کویر مرکزی می شد، کاش صرف اب رسانی به انارستان های کرمان می شد، کاش خرج خرید محصول چایکاران گیلان می شد و هزاران ای کاش دیگر!
حسین تفرشی
htafreshee@gmail.com
۱۳۸۸ آذر ۱۰, سهشنبه
دانشجو: سنت یا مدرنیته
روز دانشجو نزدیک است. دانشجو در این کشور همواره و در همه دوره ها طبقه ای بوده است که هر تشکل و تحولی در جامعه به آن چشم داشته است.
اینکه در 16 آذر 32 دانشجویان آفرینندۀ حرکتی هستند که تاثیرش نیم قرن را پشت سر گذاشته و نسلهای بعد را رهنمون می شود خود بیانگر دلیل این چشم داشت است.
دانشجو طبقه ای است که به شدت بر جامعه تاثیر گذار است و هم اکنون این تاثیر گذاری فراتر از یک حرکت اعتراضی رفته است. در جریان تحولات چند ماهۀ اخیر نقش پر رنگ و هدایتگر آنها را دیدیم. و دیدیم که دستگاه تا چه حد از این طبقه و تاثیرش بر جامعه هراسان است. از پیش از 13 آبان سخن از 16 آذر در محافل مختلف مطرح بود و در روزهای اخیر باز در رسانه های دولتی می شنویم که تجمع در خارج از دانشگاهها ممنوع است و تنها بسیج دانشجویی در داخل دانشگاه مجوز برپایی مراسم دارد.
اینکه آقایان با چپاندن نیروهای سپاه در دانشگاهها به اسم دانشجوی بسیجی سعی در کنترل اوضاع دانشگاهها دارند خود نشاندهندۀ دیگری برای قدرت و عمق تاثیر گذاری این طبقه است. اما آیا تلاشهای دولتی موفق خواهد شد؟
به نظر بعید می رسد؛ زیرا دانشگاه اساساً یک پدیدۀ مدرن است و آشتی سنت و مدرنیته تا زمانی که سنت در قالب مدرن ریخته نشده است بسیار بسیار بعید است. دولت دارد زور می زند تا مفاهیم سنتی را با زور بخشنامه و دستور در دانشگاهها اعمال کند، حال آنکه تلاشی برای روزآمد کردن آنها نکرده است.
در دورۀ پهلوی آمدند برای گسترش ملی گرایی برنامه هایی طراحی کردند تا در آنها چهره هایی از دورۀ کهن را برای امروز کاربردی کنند و به نظر می رسد که موفق هم بودند. نماد ساختن چهره هایی چون فردوسی، حافظ، سعدی، خیام، مولوی، ابن سینا، و ...، بهره گیری از سبک و سیاق معماری کهن در شهرهای سازی مدرن در عصر رضاخان همگی از جمله کارهایی بودند که تاثیر شگرفی بر ایجاد حس ملی گرایی در این کشور داشتند. تاثیری که امروز بیش از همیشه با خلق شعار «استقلال، آزادی، جمهوری ایرانی» لمس می شود.
به نظر می رسد تا وقتی اندیشۀ حکومت، که مدعی است «اسلامی» است، در قالب مدرن ارائه نشود، آشتی پذیری آن با فضای دانشگاه و دانشجو دور از ذهن است.
16 آذر امسال نشان می دهد که تا چه حد سنت و مدرنیته در کشورمان به هم نزدیک یا دور شده اند.
حسین تفرشیhtafreshee@gmail.com
اینکه در 16 آذر 32 دانشجویان آفرینندۀ حرکتی هستند که تاثیرش نیم قرن را پشت سر گذاشته و نسلهای بعد را رهنمون می شود خود بیانگر دلیل این چشم داشت است.
دانشجو طبقه ای است که به شدت بر جامعه تاثیر گذار است و هم اکنون این تاثیر گذاری فراتر از یک حرکت اعتراضی رفته است. در جریان تحولات چند ماهۀ اخیر نقش پر رنگ و هدایتگر آنها را دیدیم. و دیدیم که دستگاه تا چه حد از این طبقه و تاثیرش بر جامعه هراسان است. از پیش از 13 آبان سخن از 16 آذر در محافل مختلف مطرح بود و در روزهای اخیر باز در رسانه های دولتی می شنویم که تجمع در خارج از دانشگاهها ممنوع است و تنها بسیج دانشجویی در داخل دانشگاه مجوز برپایی مراسم دارد.
اینکه آقایان با چپاندن نیروهای سپاه در دانشگاهها به اسم دانشجوی بسیجی سعی در کنترل اوضاع دانشگاهها دارند خود نشاندهندۀ دیگری برای قدرت و عمق تاثیر گذاری این طبقه است. اما آیا تلاشهای دولتی موفق خواهد شد؟
به نظر بعید می رسد؛ زیرا دانشگاه اساساً یک پدیدۀ مدرن است و آشتی سنت و مدرنیته تا زمانی که سنت در قالب مدرن ریخته نشده است بسیار بسیار بعید است. دولت دارد زور می زند تا مفاهیم سنتی را با زور بخشنامه و دستور در دانشگاهها اعمال کند، حال آنکه تلاشی برای روزآمد کردن آنها نکرده است.
در دورۀ پهلوی آمدند برای گسترش ملی گرایی برنامه هایی طراحی کردند تا در آنها چهره هایی از دورۀ کهن را برای امروز کاربردی کنند و به نظر می رسد که موفق هم بودند. نماد ساختن چهره هایی چون فردوسی، حافظ، سعدی، خیام، مولوی، ابن سینا، و ...، بهره گیری از سبک و سیاق معماری کهن در شهرهای سازی مدرن در عصر رضاخان همگی از جمله کارهایی بودند که تاثیر شگرفی بر ایجاد حس ملی گرایی در این کشور داشتند. تاثیری که امروز بیش از همیشه با خلق شعار «استقلال، آزادی، جمهوری ایرانی» لمس می شود.
به نظر می رسد تا وقتی اندیشۀ حکومت، که مدعی است «اسلامی» است، در قالب مدرن ارائه نشود، آشتی پذیری آن با فضای دانشگاه و دانشجو دور از ذهن است.
16 آذر امسال نشان می دهد که تا چه حد سنت و مدرنیته در کشورمان به هم نزدیک یا دور شده اند.
حسین تفرشیhtafreshee@gmail.com
۱۳۸۸ آذر ۳, سهشنبه
مهدی و شهاب
کرمانشاه که بودم قسمت شد و در یک صبح پنجشنبه مجالی شد تا با شماری ازخویشان به مزار مردگان برویم. ابتدا بر مزار بزرگان خانواده حاضر شدیم و مطابق رسم معمول فاتحه ای خواندیم و طلب آمرزش کردیم. در این میان گاه آنهایی هم که برای مردگان خیرات می کردند ما گیر می آوردند و خلاصه یک حمد و سوره مار بدهکار می کردند.
بر هر مزاری داستان پشت آن نیز باز روایی می شد. یکی جوان جسوری بود که تا 36 سالگی مجرد مانده بود و نهایتا سکته کرده بود، یکی تاجر خیری بود که اکنون حسینیه اش در کرمانشاه معروف است، یکی مادری بود که در پی زادن چند پسر به هنگام زادن دخترش از دنیا رفته بود و ... اما یک مزار داستان متفاوتی داشت. مزار پدری بود که پس از شهادت دو پسرش از اندوه آنها آن قدر گریست که نابینا شد و چندی بعد هم درگشت. همسر و برادر آن مرحوم همراهمان بودند. از مزار آن پدر به سوی مزار شهدای کرمانشاه رفتیم. جایی که آن دوپسر در 1365 آرام گرفته بودند.
برای من مزار شهدا همواره جایی بود که حسی آکنده از احترام و اندوه و گاه شرم بر دلم می نشاند. اما این بار حس غریبی داشتم. هنگامی به مزار آن دو رسیدیم و چهرۀ معصوم آن دو برادر را در آن تصویر سیاه و سفید ایستاده بر مزار، با پشت لبهایی که به سختی تیره می نمود، دیدم و بعد نوشتۀ روی آن سنگهای سیاه را خواندم بغضی دلگیر گلویم را فشرد و اشک بر چشمانم جاری کرد. "بسیجی شهید شهاب ... که در 15 سالگی سرپل ذهاب ... به شهادت رسید." " بسیجی شهید مهدی ... که در 17 سالگی سرپل ذهاب ... به شهادت رسید."
دو برادر در اولین اعزامشان به جبهه جان باخته بودند و همانطور که با هم رفته بودند با هم نیز پرواز کرده بودند.
وقتی به خود آمدم متوجه صدای هق هق گریستن عموی هفتاد سالۀ آن دو شهید شدم که گویی غم 23 سال پیش را هم اکنون جلوی چشم دارد. او با دست اشاره به چهره شهاب کرد و گفت "آنها بچه بودند. دو تا بچه را فرستادند جنگ!"
و بعد متوجه چهره خیس مادر شهاب و مهدی شدم که بی صدا می گریست و اشکش را با گوشه چادرش از ما پنهان می کرد. او که متوجه حال منقلب مهمانانش شد، اشک چهره اش را پاک کرد و برای عوض کردن حال ما که مهمان خانه اش بودیم، رو کرد به قطعۀ مجاور و گفت :"آن قطعه را بنیاد آمده همۀ سنگها را یک دست کرده و سنگهای خوشگل گذاشته، سقف زده؛ خیلی خوب شده. حالا قرار است قطعۀ بچه ها را هم مثل آنها درست کنند." و بعد به آن سوی راه افتاد تا ما هم به دنبالش راه بیافتیم.
با شنیدن این جملات از زبان آن مادر، و تماشای چهرۀ استوارش و قدرت بی نظیرش برای ادارۀ احساساتش چنان شرمگین شدم که دلم می خواست زمین دهان باز کند و مرا در خور فرو برد. من مهمان مادری بودم که عظمت روحش را بیستون یارای مقابله نبود.
به آن سوی که راه افتادیم عموی آن دو شهید با همان حس بغض آلود در گلویش گفت: "آن روزها مردم همۀ زندگی شان اینجا بود. مادرها، خانواده ها، مردم ... روزی بیست-سی تا شهید می آوردند. آن روزها اینجا خارج از شهر بود. این شکلی نبود. همه جا خاک بود و این گوشه آن گوشه صدای شیون و صدای نوحه بلند بود..."
این را نوشتم به یاد مهدی و شهاب و همۀ بسیجی هایی که توپ بازی در کو چه را رها کردند و آغوششان را برای ترکش توپهای صدام ملعون گشودند.
...تا چه باشد وظیفۀ ما و آنهائی که نام بسیجی بر پیشانی دارند!
حسین تفرشی
htafreshee@gmail.com
بر هر مزاری داستان پشت آن نیز باز روایی می شد. یکی جوان جسوری بود که تا 36 سالگی مجرد مانده بود و نهایتا سکته کرده بود، یکی تاجر خیری بود که اکنون حسینیه اش در کرمانشاه معروف است، یکی مادری بود که در پی زادن چند پسر به هنگام زادن دخترش از دنیا رفته بود و ... اما یک مزار داستان متفاوتی داشت. مزار پدری بود که پس از شهادت دو پسرش از اندوه آنها آن قدر گریست که نابینا شد و چندی بعد هم درگشت. همسر و برادر آن مرحوم همراهمان بودند. از مزار آن پدر به سوی مزار شهدای کرمانشاه رفتیم. جایی که آن دوپسر در 1365 آرام گرفته بودند.
برای من مزار شهدا همواره جایی بود که حسی آکنده از احترام و اندوه و گاه شرم بر دلم می نشاند. اما این بار حس غریبی داشتم. هنگامی به مزار آن دو رسیدیم و چهرۀ معصوم آن دو برادر را در آن تصویر سیاه و سفید ایستاده بر مزار، با پشت لبهایی که به سختی تیره می نمود، دیدم و بعد نوشتۀ روی آن سنگهای سیاه را خواندم بغضی دلگیر گلویم را فشرد و اشک بر چشمانم جاری کرد. "بسیجی شهید شهاب ... که در 15 سالگی سرپل ذهاب ... به شهادت رسید." " بسیجی شهید مهدی ... که در 17 سالگی سرپل ذهاب ... به شهادت رسید."
دو برادر در اولین اعزامشان به جبهه جان باخته بودند و همانطور که با هم رفته بودند با هم نیز پرواز کرده بودند.
وقتی به خود آمدم متوجه صدای هق هق گریستن عموی هفتاد سالۀ آن دو شهید شدم که گویی غم 23 سال پیش را هم اکنون جلوی چشم دارد. او با دست اشاره به چهره شهاب کرد و گفت "آنها بچه بودند. دو تا بچه را فرستادند جنگ!"
و بعد متوجه چهره خیس مادر شهاب و مهدی شدم که بی صدا می گریست و اشکش را با گوشه چادرش از ما پنهان می کرد. او که متوجه حال منقلب مهمانانش شد، اشک چهره اش را پاک کرد و برای عوض کردن حال ما که مهمان خانه اش بودیم، رو کرد به قطعۀ مجاور و گفت :"آن قطعه را بنیاد آمده همۀ سنگها را یک دست کرده و سنگهای خوشگل گذاشته، سقف زده؛ خیلی خوب شده. حالا قرار است قطعۀ بچه ها را هم مثل آنها درست کنند." و بعد به آن سوی راه افتاد تا ما هم به دنبالش راه بیافتیم.
با شنیدن این جملات از زبان آن مادر، و تماشای چهرۀ استوارش و قدرت بی نظیرش برای ادارۀ احساساتش چنان شرمگین شدم که دلم می خواست زمین دهان باز کند و مرا در خور فرو برد. من مهمان مادری بودم که عظمت روحش را بیستون یارای مقابله نبود.
به آن سوی که راه افتادیم عموی آن دو شهید با همان حس بغض آلود در گلویش گفت: "آن روزها مردم همۀ زندگی شان اینجا بود. مادرها، خانواده ها، مردم ... روزی بیست-سی تا شهید می آوردند. آن روزها اینجا خارج از شهر بود. این شکلی نبود. همه جا خاک بود و این گوشه آن گوشه صدای شیون و صدای نوحه بلند بود..."
این را نوشتم به یاد مهدی و شهاب و همۀ بسیجی هایی که توپ بازی در کو چه را رها کردند و آغوششان را برای ترکش توپهای صدام ملعون گشودند.
...تا چه باشد وظیفۀ ما و آنهائی که نام بسیجی بر پیشانی دارند!
حسین تفرشی
htafreshee@gmail.com
۱۳۸۸ آبان ۲۶, سهشنبه
"خدا، شاه، میهن"؟!
چندی است که رسانه های مکتوب و غیر مکتوب و در جلسات و مناظره هایی که گاه در دانشگاهها و محافل فرهنگی و سیاسی برگزار می شود، برخی سعی می کنند که آقایان خاتمی، موسوی، کروبی و گاه هاشمی را به عنوان رهبران جنبش سیاسی اخیر کشور معرفی کنند و یا اساساً معتقدند که این کونه است. رسانه های دولتی با هدف مشخصی این کا ر را انجام می دهند و آن مقصر دانستن این افراد در چیزی است که آنها اغتشاش و شورش علیه نظام مقدس اسلامی می دانند و به دنبال آن هستند که با طرح اتهام های اینگونه ای این افراد را به دادگاه کشانده و با حذف آنها از صحنه به قول خودشان چشم فتنه را کور کنند. برخی دیگر هم به خاطر فرهنگ استبدادزده ما که همیشه به دنبال یک نام گشته ایم تا در پشت او بایستیم تا به هدف برسیم این کار را دنبال می کنند.
این که یک فرد به عنوان نماد یک کشور یا حرکت معرفی شود چیز غریبی نیست. تقریباً در همه کشورهای توسعه یافته هم این موضوع وجود دارد. رئیس جمهور یا پادشاه در خیلی از کشورها وجود دارد. اما آیا در این کشورها شاه یا رئیس جمهور جایگاه و چهره شاه یا رئیس جمهور در کشورهای کمتر توسعه یافته را دارد؟ مثلاً در سوئد، دانمارک، هلند، بلژیک و اسپانیا حکومت های پادشاهی بر قرار است. ولی کمتر کسی نام پادشاهان این کشورها را شنیده است و یا می داند. از آن سو تقریباً همۀ ما نام پادشاه عربستان یا رئیس جمهور مصر، ونزوئلا یا زیمبابوه را می دانیم. این تفاوت ناشی از فرهنگ استبدادزده و فردگرا و فرهنگ مردمسالار و از نظر اجتماعی توسعه یافته است.
شعار "خدا، شاه ، میهن" را یادتان هست؟ مردم در کجای این شعار جای دارند؟ در زمان صدام ملعون هم شعارهایی این چنینی در عراق وجود داشت. کمابیش در همۀ نظامهای فردگرا از این دست شعارها می توان یافت.
به نظر می رسد در این چند ماهه مردم ما نشان دادند که می توانند از این فرهنگ فاصله بگیرند. به گمان من این نشانی از توسعۀ اجتماعی است. آن تلاشی که در ابتدای سخنم بدان اشاره کردم تا کنون موفق نشده است که کسی را به عنوان رهبر یا به قول دولتی ها مسئول حرکتهای اخیر معرفی کند. چرا که حرکت مردم و حضورشان و خواسته هایشان چندان بستگی ای به آنچه آقایان خاتمی، موسوی و... مطرح می کنند ندارد. آنها در صحنه اند چون خودشان می خواهند در صحنه باشند. نه به فرمان کسی در صحنه اند، نه به فتوای کسی و نه به عشق کسی. آنچه که الهام دهنده آنها است یک وظیفۀ اجتماعی بر خواسته از نیازهای اجتماعی است. نیازهایی چون آزادی های مدنی و فرهنگی.
امیدواریم جنبش سبز همچنان به حرکت آگاهانۀ خود در قالب یک حرکت اجتماعی ادامه دهد و در دام شعارهای فردگرایانه نیافتد. انشالله.
حسین تفرشی
htafreshee@gmail.com
این که یک فرد به عنوان نماد یک کشور یا حرکت معرفی شود چیز غریبی نیست. تقریباً در همه کشورهای توسعه یافته هم این موضوع وجود دارد. رئیس جمهور یا پادشاه در خیلی از کشورها وجود دارد. اما آیا در این کشورها شاه یا رئیس جمهور جایگاه و چهره شاه یا رئیس جمهور در کشورهای کمتر توسعه یافته را دارد؟ مثلاً در سوئد، دانمارک، هلند، بلژیک و اسپانیا حکومت های پادشاهی بر قرار است. ولی کمتر کسی نام پادشاهان این کشورها را شنیده است و یا می داند. از آن سو تقریباً همۀ ما نام پادشاه عربستان یا رئیس جمهور مصر، ونزوئلا یا زیمبابوه را می دانیم. این تفاوت ناشی از فرهنگ استبدادزده و فردگرا و فرهنگ مردمسالار و از نظر اجتماعی توسعه یافته است.
شعار "خدا، شاه ، میهن" را یادتان هست؟ مردم در کجای این شعار جای دارند؟ در زمان صدام ملعون هم شعارهایی این چنینی در عراق وجود داشت. کمابیش در همۀ نظامهای فردگرا از این دست شعارها می توان یافت.
به نظر می رسد در این چند ماهه مردم ما نشان دادند که می توانند از این فرهنگ فاصله بگیرند. به گمان من این نشانی از توسعۀ اجتماعی است. آن تلاشی که در ابتدای سخنم بدان اشاره کردم تا کنون موفق نشده است که کسی را به عنوان رهبر یا به قول دولتی ها مسئول حرکتهای اخیر معرفی کند. چرا که حرکت مردم و حضورشان و خواسته هایشان چندان بستگی ای به آنچه آقایان خاتمی، موسوی و... مطرح می کنند ندارد. آنها در صحنه اند چون خودشان می خواهند در صحنه باشند. نه به فرمان کسی در صحنه اند، نه به فتوای کسی و نه به عشق کسی. آنچه که الهام دهنده آنها است یک وظیفۀ اجتماعی بر خواسته از نیازهای اجتماعی است. نیازهایی چون آزادی های مدنی و فرهنگی.
امیدواریم جنبش سبز همچنان به حرکت آگاهانۀ خود در قالب یک حرکت اجتماعی ادامه دهد و در دام شعارهای فردگرایانه نیافتد. انشالله.
حسین تفرشی
htafreshee@gmail.com
۱۳۸۸ آبان ۱۸, دوشنبه
حکایت دکان کبابی
هفته پیش مهمان یک استاد دانشگاه تربیت معلم در کرمانشاه بودم. شبی به بهانه آمدن شماری مهمان پیش بینی نشده، آن استاد راهی یک دکان کبابی در خیابان فردوسی شد. من هم راهی شدم تا همراه او گشتی در شهر بزنم. در انتظار کبابها که بودیم چشممان به اطلاعیۀ اتحادیه روی دیوار افتاد که قیمت کباب این قدر است و همکاران باید رعایت کنند والخ... و همین بهانه شد برای گفتگوی ما دربارۀ اینکه با این دستورات بساط تخلفات برچیده می شود یا نه و در ادامه سخن به آنجا کشید که چرا با این همه دستگاه های عریض و طویل قضایی، بازرسی، انتظامی و ... جرایم کلانی که در کشور رخ می دهند، پایان نمی یابند و اساسا چرا برخی معضلات این مملکت خود بخشی از تاریخ می شوند و همچنان ادامه می یابند. آن استاد در بیان دیدگاه خود در این باره خاطره ای نقل کرد که به گمان من جای تامل جدی دارد. او با همان لهجۀ اصیل کرمانشاهی گفت: "دوستی داشتم که روانشناسی می خواند و دانشجوی قابلی بود. شنیدم رفته آمریکا و در آنجا دکتری جرم شناسی گرفته و در دستگاه قضایی آمریکا مشغول کار شده است. شماره اش را از رفقا گرفتم و زنگی زدم و جویای احوالش شدم. از او پرسیدم در دستگاه قضایی آمریکا چه می کند و او گفت در اداره ای کار می کند که کارش ریشه یابی جرایم است؛ به ویژه جرایمی که از آنها پیشینه ای در سوابق قضایی وجود نداشته باشد. روش کار این است که بعد از وقوع جرم، نسخه ای از پرونده در اختیار آنها قرار می گیرد و آنها پس از ریشه یابی دلایل وقوع جرم، نتایج تحقیق خود را در اختیار دستگاه های دخیل در موضوع پرونده ارائه می دهند و آنها با یافتن راه حل برای برچیدن زمینه های وقوع آن جرم سعی می کنند از تکرارش در آینده جلوگیری کنند." آن استاد عزیز در ادامه توضیح داد که با دوستانی که در قوه قضائیه داشته در این باره گفتگومی کند و به آنها پیشنهاد می کند که آن دوست سفر کرده را به ایران بخوانند و از او بخواهند که همان کار را در کشورش و برای مردمش انجام دهد. چنین می شود و آن دوست به ایران می آید و کارش را شروع می کند اما پس از شش ماه به آمریکا باز می گردد. استاد گفت: " با خود گفتم این چه شور خدمت به میهنی بود که شش ماهه ته کشید! تعجب کردم و از او پیگیر شدم که قضیه چیست و او در پاسخ به من گفت: واقعیت این است در ایران آغاز کار خیلی با انرژی و امید شروع شد ولی افتاد مشکلها. در ایران نمی شود آزادانه تحقیق کرد. برای هر پرونده تا وقتی به جایی می رسیدیم توصیه ها و دستورات بود که به ما داده می شد و این باعث اخلال درجریان تحقیق می شد. دائماً می شنیدیم یا دستور می آمد که نام فلان شخص در پرونده نیاید، اشاره به اقدام فلان سازمان یا ارگان نشود، این بخش تحقیق را طوری تنظیم کنید که فلان جریان دلگیر نشود و خلاصه دست آخر به اینجا می رسیدیم که آقا اصلاً تحقیق را طوری انجام دهید و تنظیم کنید که فلان نتیجه در آن گرفته شود. در چنین شرایطی هیچ وقت نمی شود دلیل وقوع جرم را یافت و درمان کرد. درست مثل آدمی که غده مرگباری در بدنش دارد ولی نمی خواهد وجودش را بپذیرد و نهایتا این غده است که کارش را پیش می برد و آدم را از پای می اندازد. دیدم کارم بیش از آنکه خدمت باشد، خیانت است و ترجیح دادم که به غربت باز گردم."
آنچه از این استاد عزیز نقل کردم نه حکایت دستگاه قضائی ما، که کمابیش حکایت همۀ ارکان جامعه و تاریخ ماست. نمونه های تاریخی آن قدر زیاد است که بر شمردنش از حوصله این مختصر خارج است. اما دو سه نمونه از روزگاران خودمان را اشاره می کنم و می گذرم.
مثلاً آنچه در خاطره بالا ذکر شد را بگذارید در کنار مواضعی که برای حذف بخشی از علوم انسانی گرفته می شود. در آنجا هم به جای تلاش برای یافتن اندیشه متقابل برای رویارویی با اندیشه غرب به دنبال قایم کردن ناتوانی دستگاههای مربوطه فرهنگی مان برای پاسخگویی و نادیده انگاشتن مشکل واقعی هستیم.
در عرصه اقتصاد، اقتصاد پوپولیستی یارانه ای دولت 12میلیارد دلار اقتصاد قاچاق در پی آورده و دارد همه اقتصادمان را بر باد می دهد، بعد به جای خصوصی سازی واقعی، ارگان دولتی را قبای خصوصی تنش می کنیم و اقتصاد را به آن می سپاریم و اعلام می کنیم خصوصی شد. حال آنکه چیزی تغییر نکرده است.
و حتماً در این روزها محتوی روزنامه های حامی دولت را خوانده اید. پس از تظاهرات سیزده آبان و حضور پر رنگ سبزها در خیابانهای آکنده از نیروهای موحش ضد شورش و بگیر و ببندهایی که خبرهایش را شنیده اید، اصرار این روزنامه ها و رسانه های مشابه شان بر کم تعداد نشان دادن شمار سبزها خیلی جالب توجه بود. در حالی که تنها 109 نفر بازداشت شده اند برخی روزنامه ها خبر دادند که حدود صد نفری جمع شده بودند تا شاید سر و صدایی بکنند!
این ندیدن واقعیت و به رسمیت نشناختن خواسته های نهفته در پس آن، خطائی است که برای حاکمیت گران تمام خواهد شد. نسل جوانی که در این چند ماهه سبز شده و سرشاخه هایش صورت قدرت را خراشیده، در حال ریشه دواندن است و دور نیست روزی که تنۀ برآمده از این ریشه ها دیوار قلعۀ قدرت را بشکافد و فرو بریزد.
حسین تفرشی
htafreshee@gmail .com
آنچه از این استاد عزیز نقل کردم نه حکایت دستگاه قضائی ما، که کمابیش حکایت همۀ ارکان جامعه و تاریخ ماست. نمونه های تاریخی آن قدر زیاد است که بر شمردنش از حوصله این مختصر خارج است. اما دو سه نمونه از روزگاران خودمان را اشاره می کنم و می گذرم.
مثلاً آنچه در خاطره بالا ذکر شد را بگذارید در کنار مواضعی که برای حذف بخشی از علوم انسانی گرفته می شود. در آنجا هم به جای تلاش برای یافتن اندیشه متقابل برای رویارویی با اندیشه غرب به دنبال قایم کردن ناتوانی دستگاههای مربوطه فرهنگی مان برای پاسخگویی و نادیده انگاشتن مشکل واقعی هستیم.
در عرصه اقتصاد، اقتصاد پوپولیستی یارانه ای دولت 12میلیارد دلار اقتصاد قاچاق در پی آورده و دارد همه اقتصادمان را بر باد می دهد، بعد به جای خصوصی سازی واقعی، ارگان دولتی را قبای خصوصی تنش می کنیم و اقتصاد را به آن می سپاریم و اعلام می کنیم خصوصی شد. حال آنکه چیزی تغییر نکرده است.
و حتماً در این روزها محتوی روزنامه های حامی دولت را خوانده اید. پس از تظاهرات سیزده آبان و حضور پر رنگ سبزها در خیابانهای آکنده از نیروهای موحش ضد شورش و بگیر و ببندهایی که خبرهایش را شنیده اید، اصرار این روزنامه ها و رسانه های مشابه شان بر کم تعداد نشان دادن شمار سبزها خیلی جالب توجه بود. در حالی که تنها 109 نفر بازداشت شده اند برخی روزنامه ها خبر دادند که حدود صد نفری جمع شده بودند تا شاید سر و صدایی بکنند!
این ندیدن واقعیت و به رسمیت نشناختن خواسته های نهفته در پس آن، خطائی است که برای حاکمیت گران تمام خواهد شد. نسل جوانی که در این چند ماهه سبز شده و سرشاخه هایش صورت قدرت را خراشیده، در حال ریشه دواندن است و دور نیست روزی که تنۀ برآمده از این ریشه ها دیوار قلعۀ قدرت را بشکافد و فرو بریزد.
حسین تفرشی
htafreshee@gmail .com
۱۳۸۸ آبان ۵, سهشنبه
آبان 88
در اسطورهای ایرانی آمده است که آبان زمانی است که زَو پادشاه ایران بر افراسیاب پیروزی یافته و او را از سرزمین خویش می راند و سپس، پس از پنج یا هفت سال خشکی، باران می آید.
داستان زیبایی است؛ نه؟! پیروزی بر اهریمن و راندن او از وطن. شاید اجدادمان به هنگام خلق این اسطوره نمی دانستند که این هنگامه و این ماجراهایش در مقاطع مختلفی از تاریخ باز هم تکرار خواهد شد. آبان 57، آبان 58 و ... آبان 88
قصد داشتم دربارۀ رویدادهای سیاسی دو آبان مشهور تاریخمان یعنی آبان 57 و آبان 58 مطلبی بنویسم، ولی یک حادثه کوچک در شهری کوچک مرا بر آن داشت که آن دو را فراموش کنم و به آبان 88 بپردازم.
اگرچه این حادثه بی ارتباط به بخش بزرگی از جامعه که 13 آبان 57 را خلق کردند، نیست. منظورم دانش آموزان است. قشری که معمولاً جدی نمی گیریمشان. نه اینکه به ایشان توجه نمی کنیم؛ نه. چون همه ما تلاش می کنیم تا آنها امکانات بهتری برای درس و مشقشان داشته باشند. منظورم در عرصه های بسیار جدی جامعه چون سیاست است که آنها را جدی نمی گیریم. برایشان یک روز دانش آموز در تقویم قرار داده ایم و هر سال آنها می دانند که در این روز مدرسه تق و لق است و اگر خدا بخواهد از شر فیزیک، شیمی و ریاضی راحت اند. می روند در خیابان و ... در واقع کسی هم از دانش آموزان توقع تحلیل و درک سیاسی و از این دست حرفها ندارد.
اما این حادثه که برایتان نقل می کنم مرا سخت به فکر فرو برد. به گمانم باید جور دیگر دربارۀ آنها بیاندیشیم. آنها گاه بسیار جدی تر ما آدم بزرگها هستند. گاه فرصتهایی را درک و استفاده می کنند که به عقل ما نمی رسد. گاه از ما آنقدر جلوترند که باید خجالت بکشیم.
پریروز که دربارۀ مطلب امروزم فکر می کردم، عزیزی از بستگان نزدیکم که مدیر یک مدرسه راهنمایی دخترانۀ کوچک با 80 دانش آموز در یک شهری کوچک با جمعیتی حدود دویست هزار نفر جمعیت در ساحل دریای خزر است، با من تماس گرفت و خبری داد که مو بر تنم راست کرد.
خانم مدیر گفت که در آن روز، انتخابات شوراهای دانش آموزی را در مدرسه برگزار کرده اند. با همان حال و هوای کودکی. بچه هایی که نامزد بوده اند برای خودشان تبلیغات کرده اند و با تراکت های دستنویس خودشان و پوسترهای مقوایی که با ماژیک و مداد رنگی نقاشی کرده اند، تلاش کرده اند که رای همکلاسی هایشان را به نفع خودشان به دست آورند و بعد بتوانند وعده هایشان را برای اصلاح وضع آبخوری و بوفه و نمازخانه و ... عملی کنند.
خانم مدیر در ادامه گفت وقتی بچه ها که رأیشان را داند، با حضور خودشان آرا را بر شمردیم.
بر روی 21 رأی با رنگ سبز نوشته بودند: "میرحسین موسوی"
حسین تفرشی
htafreshee@gmail.com
داستان زیبایی است؛ نه؟! پیروزی بر اهریمن و راندن او از وطن. شاید اجدادمان به هنگام خلق این اسطوره نمی دانستند که این هنگامه و این ماجراهایش در مقاطع مختلفی از تاریخ باز هم تکرار خواهد شد. آبان 57، آبان 58 و ... آبان 88
قصد داشتم دربارۀ رویدادهای سیاسی دو آبان مشهور تاریخمان یعنی آبان 57 و آبان 58 مطلبی بنویسم، ولی یک حادثه کوچک در شهری کوچک مرا بر آن داشت که آن دو را فراموش کنم و به آبان 88 بپردازم.
اگرچه این حادثه بی ارتباط به بخش بزرگی از جامعه که 13 آبان 57 را خلق کردند، نیست. منظورم دانش آموزان است. قشری که معمولاً جدی نمی گیریمشان. نه اینکه به ایشان توجه نمی کنیم؛ نه. چون همه ما تلاش می کنیم تا آنها امکانات بهتری برای درس و مشقشان داشته باشند. منظورم در عرصه های بسیار جدی جامعه چون سیاست است که آنها را جدی نمی گیریم. برایشان یک روز دانش آموز در تقویم قرار داده ایم و هر سال آنها می دانند که در این روز مدرسه تق و لق است و اگر خدا بخواهد از شر فیزیک، شیمی و ریاضی راحت اند. می روند در خیابان و ... در واقع کسی هم از دانش آموزان توقع تحلیل و درک سیاسی و از این دست حرفها ندارد.
اما این حادثه که برایتان نقل می کنم مرا سخت به فکر فرو برد. به گمانم باید جور دیگر دربارۀ آنها بیاندیشیم. آنها گاه بسیار جدی تر ما آدم بزرگها هستند. گاه فرصتهایی را درک و استفاده می کنند که به عقل ما نمی رسد. گاه از ما آنقدر جلوترند که باید خجالت بکشیم.
پریروز که دربارۀ مطلب امروزم فکر می کردم، عزیزی از بستگان نزدیکم که مدیر یک مدرسه راهنمایی دخترانۀ کوچک با 80 دانش آموز در یک شهری کوچک با جمعیتی حدود دویست هزار نفر جمعیت در ساحل دریای خزر است، با من تماس گرفت و خبری داد که مو بر تنم راست کرد.
خانم مدیر گفت که در آن روز، انتخابات شوراهای دانش آموزی را در مدرسه برگزار کرده اند. با همان حال و هوای کودکی. بچه هایی که نامزد بوده اند برای خودشان تبلیغات کرده اند و با تراکت های دستنویس خودشان و پوسترهای مقوایی که با ماژیک و مداد رنگی نقاشی کرده اند، تلاش کرده اند که رای همکلاسی هایشان را به نفع خودشان به دست آورند و بعد بتوانند وعده هایشان را برای اصلاح وضع آبخوری و بوفه و نمازخانه و ... عملی کنند.
خانم مدیر در ادامه گفت وقتی بچه ها که رأیشان را داند، با حضور خودشان آرا را بر شمردیم.
بر روی 21 رأی با رنگ سبز نوشته بودند: "میرحسین موسوی"
حسین تفرشی
htafreshee@gmail.com
۱۳۸۸ مهر ۲۸, سهشنبه
دو نکته ...
در برنامۀ صبحگاهی تلویزیون، خانم دکتری با حجاب برترداشت دربارۀ وضعیت خانمها در ایران صحبت می کرد و به این اشاره کرد که ایران در منطقه دومین مصرف کنندۀ لوازم آرایش و اگر اشتباه نکنم دارای بالاترین تعداد عمل جراحی زیبایی است. وی در تحلیل خود در بیان دلایل این وضعیت به نکته ای اشاره کرد که بی ربط به اوضاع امروز مجلس و دولت نیست.
او گفت تلاش و یا علاقۀ خانمها برای استفاده از این وسایل و یا عملهای زیبایی از این جهت است که عرصه های جلوه و حضور آنها به ویژه در مراتب بالای شؤون اجتماعی محدود است. به عبارتی نقشی که خانمها بعد از پایان تحصیلات خود در جامعه می پذیرند، یا محدود به خانه، نیروی کار عادی و یا حداکثر مدیریت های خرد است و معمولا در مدیریت های میانی و بالادست، حضوری از خانمها نمی بینیم. طبیعی است در چنین فضایی ذهن خانمها، حتی آنهایی که وارد فضای کار می شوند، به خاطر محدود بودن افق پیشرفت اجتماعی، به جای آنکه متوجه برنامه ریزی ذهن خود برای دستیابی مراتب بالاتر اجتماعی باشد، متوجه جسم و چهره خودشان می شود تا به واسطه آنها نیاز طبیعی هر انسان برای دریافت توجه از جامعه اطراف خود را ارضاء کنند.
اینکه تا چه حد این تحلیل درست یا نادرست باشد، امری است که واگذارش می کنم به وقتی دیگر. اما دو نکته در همین چند دقیقه تماشای تلویزیون برای من وجود دارد که مسائل کوچکی نیستند و به گمانم تاثیر آنها را در جریان انتخابات امسال دیدیم.
نکته نخست این است که در شرایطی که سه دهه است حجاب امری اجباری است، دختران از سن پیش دبستانی باید حجاب بر تن می کنند و از دیگر سو در مدارس و در رسانه های رسمی شکل خاصی از حجاب پیوسته مورد تاکید قرار می گیرد، دستگاه فرهنگی جمهوری اسلامی در ترویج فرهنگ اسلامی در میان بانوان، به ویژه بانوان جوان، در آغاز دهۀ چهارم بعد از انقلاب ناکام است. ظاهراً چیزی که در رسانه های رسمی از آن به فرهنگ عفاف، حجاب برتر و امثال آن یاد می شود، در میان بخش بزرگی از بانوان طرفدار پرشمار ندارد. به اعتقاد من دستگاه فرهنگی جمهوری اسلامی همانطور که نتوانسته دانشگاه و متون درسی اسلامی به وجود آورد در ترویج فرهنگ عفاف مورد نظر خود در میان بانوان نیز نتیجۀ مطلوب نرسیده است. اگر چنین شده بود امروز در مصرف مواد آرایشی و جراحی های زیبایی چنین رتبه هایی نداشتیم. اینکه امروز شمار دخترانی که چادر به سر کردن را از مادرانشان به ارث می برند، رو به کاهش گذارده، یک واقعیت است.
در جریان حضور بانوان در رویدادهای پیش و پس ازانتخابات نیز دیدیم که بیش از آنکه سخن از حفظ و ترویج حجاب باشد، بیشتر سخن از جمع کردن گشت ارشاد بود. علاوه بر آن حجم بزرگی از افراد حاضر در خیابانها زنان بودند. زنانی که خواسته هایشان آنقدر برایشان مهم بود که به خاطرشان در خون خود جاودانه شوند.
نکتۀ دوم هم استفاده از بانوان در مدیریت هاست که در انتخابات امسال بسیار پر رنگتر از گذشته مطرح گردید. اینکه تا چه حد وعدۀ وزیران زن جدی یا تبلیغاتی بود، خود جای بحث جدی دارد، اما آنچه که رخ داد نشان داد که محدود بودن افق ترقی اجتماعی برای زنان، یک واقعیت انکار ناپذیر است و این درست در تقابل با نیاز جامعۀ بانوان امروز ایران قرار دارد. نیازی که آقای احمدی نژاد را بر آن داشت تا سه زن را برای کابینه مطرح کند، علیرغم آنکه کسی او را دارای باورهای فمینیستی نمی دانست و نمی داند. اما از دیگر سو کسانی که او قدرتش را وامدار آنهاست، حضور زنان در مدیریتهای کلان را بر نمی تابند، پس نتیجه آن شد که شمار وزیران به یک نسخه کاهش یافت و بعد تضمین داده شد که نسخۀ دیگری در راه نیست!
اینکه مبانی این مقابله با حضور زنان در مدیریت ها چیست و چراست، امری است که جای بحث دارد. ولی آنچه که در جهان رخ می دهد، نشان می دهد که تا چه حد این مبانی با واقعیت شرایط جهان امروز فاصله دارند.
فقط یک مثال می زنم و تمام. همه در جریان رکودی که اقتصاد جهان را به لرزه در آورده و غول های مالی و صنعتی بسیاری را از میدان به در کرده، هستیم. آمریکا که بزرگترین اقتصاد جهان است (56%) هنوز از این رکود خارج نشده، اما آلمان نخستین کشوری بود از این رکود خارج شد و هم اکنون در مسیر عادی توسعه اقتصادی خود گام بر می دارد و همۀ کارشناسان فن این موفقیت بزرگ را مرهون سیاستها و رهبری صدراعظم این کشور می دانند که انتخاب مجددش در انتخابات اخیر آلمان گواهی شد بر درستی این دیدگاه. این سیاستمدار یک زن است؛ آنگلا مرکل!
حسین تفرشی
او گفت تلاش و یا علاقۀ خانمها برای استفاده از این وسایل و یا عملهای زیبایی از این جهت است که عرصه های جلوه و حضور آنها به ویژه در مراتب بالای شؤون اجتماعی محدود است. به عبارتی نقشی که خانمها بعد از پایان تحصیلات خود در جامعه می پذیرند، یا محدود به خانه، نیروی کار عادی و یا حداکثر مدیریت های خرد است و معمولا در مدیریت های میانی و بالادست، حضوری از خانمها نمی بینیم. طبیعی است در چنین فضایی ذهن خانمها، حتی آنهایی که وارد فضای کار می شوند، به خاطر محدود بودن افق پیشرفت اجتماعی، به جای آنکه متوجه برنامه ریزی ذهن خود برای دستیابی مراتب بالاتر اجتماعی باشد، متوجه جسم و چهره خودشان می شود تا به واسطه آنها نیاز طبیعی هر انسان برای دریافت توجه از جامعه اطراف خود را ارضاء کنند.
اینکه تا چه حد این تحلیل درست یا نادرست باشد، امری است که واگذارش می کنم به وقتی دیگر. اما دو نکته در همین چند دقیقه تماشای تلویزیون برای من وجود دارد که مسائل کوچکی نیستند و به گمانم تاثیر آنها را در جریان انتخابات امسال دیدیم.
نکته نخست این است که در شرایطی که سه دهه است حجاب امری اجباری است، دختران از سن پیش دبستانی باید حجاب بر تن می کنند و از دیگر سو در مدارس و در رسانه های رسمی شکل خاصی از حجاب پیوسته مورد تاکید قرار می گیرد، دستگاه فرهنگی جمهوری اسلامی در ترویج فرهنگ اسلامی در میان بانوان، به ویژه بانوان جوان، در آغاز دهۀ چهارم بعد از انقلاب ناکام است. ظاهراً چیزی که در رسانه های رسمی از آن به فرهنگ عفاف، حجاب برتر و امثال آن یاد می شود، در میان بخش بزرگی از بانوان طرفدار پرشمار ندارد. به اعتقاد من دستگاه فرهنگی جمهوری اسلامی همانطور که نتوانسته دانشگاه و متون درسی اسلامی به وجود آورد در ترویج فرهنگ عفاف مورد نظر خود در میان بانوان نیز نتیجۀ مطلوب نرسیده است. اگر چنین شده بود امروز در مصرف مواد آرایشی و جراحی های زیبایی چنین رتبه هایی نداشتیم. اینکه امروز شمار دخترانی که چادر به سر کردن را از مادرانشان به ارث می برند، رو به کاهش گذارده، یک واقعیت است.
در جریان حضور بانوان در رویدادهای پیش و پس ازانتخابات نیز دیدیم که بیش از آنکه سخن از حفظ و ترویج حجاب باشد، بیشتر سخن از جمع کردن گشت ارشاد بود. علاوه بر آن حجم بزرگی از افراد حاضر در خیابانها زنان بودند. زنانی که خواسته هایشان آنقدر برایشان مهم بود که به خاطرشان در خون خود جاودانه شوند.
نکتۀ دوم هم استفاده از بانوان در مدیریت هاست که در انتخابات امسال بسیار پر رنگتر از گذشته مطرح گردید. اینکه تا چه حد وعدۀ وزیران زن جدی یا تبلیغاتی بود، خود جای بحث جدی دارد، اما آنچه که رخ داد نشان داد که محدود بودن افق ترقی اجتماعی برای زنان، یک واقعیت انکار ناپذیر است و این درست در تقابل با نیاز جامعۀ بانوان امروز ایران قرار دارد. نیازی که آقای احمدی نژاد را بر آن داشت تا سه زن را برای کابینه مطرح کند، علیرغم آنکه کسی او را دارای باورهای فمینیستی نمی دانست و نمی داند. اما از دیگر سو کسانی که او قدرتش را وامدار آنهاست، حضور زنان در مدیریتهای کلان را بر نمی تابند، پس نتیجه آن شد که شمار وزیران به یک نسخه کاهش یافت و بعد تضمین داده شد که نسخۀ دیگری در راه نیست!
اینکه مبانی این مقابله با حضور زنان در مدیریت ها چیست و چراست، امری است که جای بحث دارد. ولی آنچه که در جهان رخ می دهد، نشان می دهد که تا چه حد این مبانی با واقعیت شرایط جهان امروز فاصله دارند.
فقط یک مثال می زنم و تمام. همه در جریان رکودی که اقتصاد جهان را به لرزه در آورده و غول های مالی و صنعتی بسیاری را از میدان به در کرده، هستیم. آمریکا که بزرگترین اقتصاد جهان است (56%) هنوز از این رکود خارج نشده، اما آلمان نخستین کشوری بود از این رکود خارج شد و هم اکنون در مسیر عادی توسعه اقتصادی خود گام بر می دارد و همۀ کارشناسان فن این موفقیت بزرگ را مرهون سیاستها و رهبری صدراعظم این کشور می دانند که انتخاب مجددش در انتخابات اخیر آلمان گواهی شد بر درستی این دیدگاه. این سیاستمدار یک زن است؛ آنگلا مرکل!
حسین تفرشی
۱۳۸۸ مهر ۲۱, سهشنبه
تغییر ناگزیر
در مقاله ای از یرواند آبراهامیان که در ویژه نامه ای به مناسبت سی سالگی جمهوری اسلامی در نشریۀ میدل ایست ریپورت به چاپ رسیده بود، خواندم که به اعتقاد وی علت دوام نظام جمهوری اسلامی برای سه دهه، پاسخ دادن حکومت به نیازهای مردم در قالب روش های پوپولیستی بوده است. وی در تشریح این نظر به گسترش خدمات دولتی در سطح جامعه اشاره می کند. مواردی چون توزیع آب، برق، گاز، راه، آموزش، گسترش آموزش عالی، ایجاد نهادهای حمایتی و ...
وی بر این باور است اینها همه بخشی از اهداف عدالتخواهانه انقلاب بودند که به برکت درآمد نفت در طی سه دهه گذشته محقق شده اند. اما در ادامه و به عبارت بهتر در پایان مقاله و در جایی که می خواهد به آینده بپردازد، اظهار می دارد که روشهای پوپولیستی در این سه دهه خوب جواب داده اند اما برای آینده این روشها ناکارآمد خواهند بود و در ادامه دو دلیل عمده را برای آن ذکر می کند. نخست اینکه ادامه برنامه های حمایتی نیاز به درآمد بیشتر دارد که با توجه به فرسودگی تاسیسات نفتی و گازی ایران و عدم امکان جذب سرمایۀ خارجی برای بازسازی و گسترش آنها به خاطر تحریمها، ایجاد درآمدهای جدید مقدور نیست. این را اضافه کنید به افزایش جمعیت و افزایش نیازها به خاطر روند توسعه که این نیاز را دو چندان می کند. و دلیل دوم که شاید اساسی تر نیز باشد موضوع تنازع میان نسلهاست. آبراهامیان می نویسد نیازهای نسل زیر سی سال فعلی ایران که بیش از نیمی از جمعیت کشور هستند و تحرک جامعه بستگی به آنها دارد، با نیازهای والدین انقلابی شان متفاوت است. این نسل به واسطه گسترش آموزش عالی که خود از دستاوردهای انقلاب است، به نیازهای تازه ای رسیده است. نیازهایی چون آزادی سیاسی، ارتباط با جهان و توسعه فرهنگی.
زمستان گذشته که این مقاله را خواندم به نظرم جالب توجه آمد، اما گمان نمی کردم که در آینده ای چند ماهه آنچه او پیش بینی کرده بود محقق گردد.
همۀ ما حضور پر رنگ جوانان در جنبش سبز را دیدیم و دیدیم که دغدغۀ اصلی شان آزادی بود و نه نان بر سفره. حضور پر رنگ فرزندان افراد انقلابی و یا منتصب به نظام در این عرصه خود بیانگر این تفاوت در نگاه دو نسل است. برای مثال در شرایطی که آقای روح الامینی در دولت نهم دارای پست مدیریتی است، فرزندش در زندان به خاطر باورهای سبزش به قتل می رسد. و یا در شرایطی که آقای کلهر مشاور آقای احمدی نژاد است، دخترش مستند ضد شکنجه می سازد و با آن به آلمان رفته و پناهنده می شود. از این نوع مثالها بسیارند و همگی حکایت از تنازع نسل ها می کنند و نیازهای این نسل را دیگر با دادن یارانه یا ایجاد دانشگاه و راه حلهای این گونه ای نمیتوان پاسخ داد.
از دیگر سو یکی دو روز پیش لایحۀ حذف یارانه ها در مجلس تصویب شد و به این ترتیب دولت برای پاسخگویی به نیازهای اقتصادی جامعه باید به دنبال روشهای تازه ای باشد. روش هایی که به ناگزیر ما را به سوی اقتصاد آزاد و نزدیکی به کشورهای صاحب سرمایه رهنمون می شوند.
به نظر می رسد که بروز تغییر ناگزیر است. نسل امروز و شرایط امروز خواسته ها و روشهای خودش را می طلبد، نه آنچه که برخی ذهن های بسته، با تکیه بر اندیشه هایی بیگانه با شرایط جهانی می خواهند برای جامعه پیاده کنند. ذهن بسته به در بسته خواهد خورد!
وی بر این باور است اینها همه بخشی از اهداف عدالتخواهانه انقلاب بودند که به برکت درآمد نفت در طی سه دهه گذشته محقق شده اند. اما در ادامه و به عبارت بهتر در پایان مقاله و در جایی که می خواهد به آینده بپردازد، اظهار می دارد که روشهای پوپولیستی در این سه دهه خوب جواب داده اند اما برای آینده این روشها ناکارآمد خواهند بود و در ادامه دو دلیل عمده را برای آن ذکر می کند. نخست اینکه ادامه برنامه های حمایتی نیاز به درآمد بیشتر دارد که با توجه به فرسودگی تاسیسات نفتی و گازی ایران و عدم امکان جذب سرمایۀ خارجی برای بازسازی و گسترش آنها به خاطر تحریمها، ایجاد درآمدهای جدید مقدور نیست. این را اضافه کنید به افزایش جمعیت و افزایش نیازها به خاطر روند توسعه که این نیاز را دو چندان می کند. و دلیل دوم که شاید اساسی تر نیز باشد موضوع تنازع میان نسلهاست. آبراهامیان می نویسد نیازهای نسل زیر سی سال فعلی ایران که بیش از نیمی از جمعیت کشور هستند و تحرک جامعه بستگی به آنها دارد، با نیازهای والدین انقلابی شان متفاوت است. این نسل به واسطه گسترش آموزش عالی که خود از دستاوردهای انقلاب است، به نیازهای تازه ای رسیده است. نیازهایی چون آزادی سیاسی، ارتباط با جهان و توسعه فرهنگی.
زمستان گذشته که این مقاله را خواندم به نظرم جالب توجه آمد، اما گمان نمی کردم که در آینده ای چند ماهه آنچه او پیش بینی کرده بود محقق گردد.
همۀ ما حضور پر رنگ جوانان در جنبش سبز را دیدیم و دیدیم که دغدغۀ اصلی شان آزادی بود و نه نان بر سفره. حضور پر رنگ فرزندان افراد انقلابی و یا منتصب به نظام در این عرصه خود بیانگر این تفاوت در نگاه دو نسل است. برای مثال در شرایطی که آقای روح الامینی در دولت نهم دارای پست مدیریتی است، فرزندش در زندان به خاطر باورهای سبزش به قتل می رسد. و یا در شرایطی که آقای کلهر مشاور آقای احمدی نژاد است، دخترش مستند ضد شکنجه می سازد و با آن به آلمان رفته و پناهنده می شود. از این نوع مثالها بسیارند و همگی حکایت از تنازع نسل ها می کنند و نیازهای این نسل را دیگر با دادن یارانه یا ایجاد دانشگاه و راه حلهای این گونه ای نمیتوان پاسخ داد.
از دیگر سو یکی دو روز پیش لایحۀ حذف یارانه ها در مجلس تصویب شد و به این ترتیب دولت برای پاسخگویی به نیازهای اقتصادی جامعه باید به دنبال روشهای تازه ای باشد. روش هایی که به ناگزیر ما را به سوی اقتصاد آزاد و نزدیکی به کشورهای صاحب سرمایه رهنمون می شوند.
به نظر می رسد که بروز تغییر ناگزیر است. نسل امروز و شرایط امروز خواسته ها و روشهای خودش را می طلبد، نه آنچه که برخی ذهن های بسته، با تکیه بر اندیشه هایی بیگانه با شرایط جهانی می خواهند برای جامعه پیاده کنند. ذهن بسته به در بسته خواهد خورد!
حسین تفرشی
۱۳۸۸ مهر ۱۴, سهشنبه
برادر چمران خاطرتان هست؟!
یکی از مطالب جالبی که در این هفته های اخیر خیلی رسانه ای شده و جالب توجه است قضیه دانشگاه و دانشگاهی بودن و دکتر بودن یا دکتر خوانده شدن و خلاصه قضیه مدرک گرایی و از این دست حرف هاست.
درست در روزهایی که در اعترافات تلویزیونی سخن از این است که دانشگاه عامل انحراف شده و مسیر ورود اندیشه های ضد اسلامی است و باید فکری درباره اش کرد و برخی مسئولین نظامی و غیر نظامی حرکتهای دانشگاهیان در دهه آغاز انقلاب را تحقیر می کنند و سخره می گیرند، آقای رئیس جمهور تقریباً در هر فرصتی یادآوری می کند که یک فرد دانشگاهی است؛ از جمله در جریان مناظره های انتخاباتی. دوست دارانش اصرار دارند که وی را "دکتر" بخوانند و وقتی می گویند آقای دکتر فلان کار را کرد و فلان موضع را گرفت منظورشان آقای دکتر احمدی نژاد است و نه دکتر دیگری!
در معرفی کابینه دهم هم دیدیم که ایشان با چه افتخاری از دکتر بودن و دانشگاهی بودن شمار زیادی از وزرا یاد کردند. وزیر علوم که قرار بود با دانشگاهی ها سر و کله بزند در معرفی خود در صحن علنی مجلس بخش ویژه ای از سخنانش را به این اختصاص داد که در انگلیس درس خوانده و آنجا دکتر شده و یا داشته می شده که به خاطر قضیه سلمان رشدی ملعون از انگلیس اخراج شده است. دانشجویان علم و صنعت هم می گویند تا حالا سه بار شرح سوابق علمی خودش را سایت این دانشگاه اصلاح کرده است.
تازگی ها بحث دکتری آقای رحیمی نیز در مجلس مطرح شده و نم نم دارد داغ می شود و باید صبر کنیم کار ایشان هم مثل آقای وزیر کشور اسبق، "دکتر کردان" فراموش نشدنی خودمان، بیخ پیدا می کند یا نه؟!
به راستی قضیه چیست؟ اگر دانشگاه محل ورود مفسده های فکری غرب است و مسئولین فرهنگی کشورمان پس از سی سال هنوز عرضه شان نمی رسد که آن را اسلامی کنند، چرا بیشترین گسترش از نظر تعداد پذیرش داتشجو خصوصاً در حوزۀ علوم انسانی در دولت نهم صورت گرفته است؟ کافی است نگاهی است به شمار دانشجویان دانشگاه پیام نور در سه چهار سال اخیر بیاندازیم.
این موج مدرک گرایی، به ویژه در میان مسئولین دولتی، به خاطر چیست؟ دکتر بودن یا دکتر نامیده شدن چه تأثیری دارد؟ چرا در سالهای پیش از دولت نهم موضوع تا این حد حاد نبود. تا جایی که خاطرم هست در سالهای آغازین پس از انقلاب بسیاری از مسئولین از اینکه از عنوانین دانشگاهی استفاده کنند پرهیز داشتند و ترجیح می دادند برادر و خواهر خطاب شوند؛ برادر چمران خاطرتان هست؟! این شاید به خاطر تقوی و تواضع و شاید به خاطر تبری جستن از فرهنگ عنوان پروری دورۀ اعلی احضرت بود و شاید هم آن مسئولین آن دوره استفاده از این عناوین را باعث دوری خود از بطن مردم می دیدند.
با پایان جنگ رفته رفته برادر و خواهر خوانده شدن فراموش شد و امروز به دولت دهم پس ار انقلاب رسیده ایم. دولتی که داعیه بازگشت به ارزشهای اصیل انقلاب را دارد.
صاحب نظری می گفت بر خلاف آنچه که در رسانه های رسمی گاه علیه دانشگاه گفته می شود، واقعیت این است که در میان مردم اهالی دانشگاه از احترام و شأن شایسته ای برخوردارند. برای مثال بسیاری از ما از اینکه در محلی ساکن باشیم که مثلاً همسایه مان استاد دانشگاه باشد یا در محلی ساکن باشیم که اهالی دانشگاه زیاد باشند احساس غرور و شخصیت می کنیم. به عبارتی دانشگاه عامل مقبولیت در میان مردم است و طبیعی است کسی که قرار است بر مردم حکم براند از این ابزار هم برای کسب مقبولیت برای خود بهره برد.
در دهۀ شصت مشروعیت نظام از دانشگاه مایه نمی گرفت. اگر مردم در آن دوران پشت سر مسئولین کشور در حادترین شرایط سیاسی واقتصادی ایستادند، نه به خاطر دکتر یا مهندس بودن مسئولین که به خاطر مردمی بودنشان از آنها حمایت کردند و نیم میلیون جوان خود را به انقلاب هدیه کردند.
اکنون چه شده است؟ این تناقض آشکار در مواضعی که علیه دانشگاه اتخاذ می شود و عملکرد دولت در ترویج مدرک گرایی به ویژه در سطح دکتری را چگونه می توان توضیح داد؟ آیا دولت در میان مردم مقبولیت ندارد که با عناوین دانشگاهی می خواهد مقبولیت و مشروعیت کسب کند؟ ایا 24میلیون رای برای کسب مشروعیت کافی نیست؟
حسین تفرشی
درست در روزهایی که در اعترافات تلویزیونی سخن از این است که دانشگاه عامل انحراف شده و مسیر ورود اندیشه های ضد اسلامی است و باید فکری درباره اش کرد و برخی مسئولین نظامی و غیر نظامی حرکتهای دانشگاهیان در دهه آغاز انقلاب را تحقیر می کنند و سخره می گیرند، آقای رئیس جمهور تقریباً در هر فرصتی یادآوری می کند که یک فرد دانشگاهی است؛ از جمله در جریان مناظره های انتخاباتی. دوست دارانش اصرار دارند که وی را "دکتر" بخوانند و وقتی می گویند آقای دکتر فلان کار را کرد و فلان موضع را گرفت منظورشان آقای دکتر احمدی نژاد است و نه دکتر دیگری!
در معرفی کابینه دهم هم دیدیم که ایشان با چه افتخاری از دکتر بودن و دانشگاهی بودن شمار زیادی از وزرا یاد کردند. وزیر علوم که قرار بود با دانشگاهی ها سر و کله بزند در معرفی خود در صحن علنی مجلس بخش ویژه ای از سخنانش را به این اختصاص داد که در انگلیس درس خوانده و آنجا دکتر شده و یا داشته می شده که به خاطر قضیه سلمان رشدی ملعون از انگلیس اخراج شده است. دانشجویان علم و صنعت هم می گویند تا حالا سه بار شرح سوابق علمی خودش را سایت این دانشگاه اصلاح کرده است.
تازگی ها بحث دکتری آقای رحیمی نیز در مجلس مطرح شده و نم نم دارد داغ می شود و باید صبر کنیم کار ایشان هم مثل آقای وزیر کشور اسبق، "دکتر کردان" فراموش نشدنی خودمان، بیخ پیدا می کند یا نه؟!
به راستی قضیه چیست؟ اگر دانشگاه محل ورود مفسده های فکری غرب است و مسئولین فرهنگی کشورمان پس از سی سال هنوز عرضه شان نمی رسد که آن را اسلامی کنند، چرا بیشترین گسترش از نظر تعداد پذیرش داتشجو خصوصاً در حوزۀ علوم انسانی در دولت نهم صورت گرفته است؟ کافی است نگاهی است به شمار دانشجویان دانشگاه پیام نور در سه چهار سال اخیر بیاندازیم.
این موج مدرک گرایی، به ویژه در میان مسئولین دولتی، به خاطر چیست؟ دکتر بودن یا دکتر نامیده شدن چه تأثیری دارد؟ چرا در سالهای پیش از دولت نهم موضوع تا این حد حاد نبود. تا جایی که خاطرم هست در سالهای آغازین پس از انقلاب بسیاری از مسئولین از اینکه از عنوانین دانشگاهی استفاده کنند پرهیز داشتند و ترجیح می دادند برادر و خواهر خطاب شوند؛ برادر چمران خاطرتان هست؟! این شاید به خاطر تقوی و تواضع و شاید به خاطر تبری جستن از فرهنگ عنوان پروری دورۀ اعلی احضرت بود و شاید هم آن مسئولین آن دوره استفاده از این عناوین را باعث دوری خود از بطن مردم می دیدند.
با پایان جنگ رفته رفته برادر و خواهر خوانده شدن فراموش شد و امروز به دولت دهم پس ار انقلاب رسیده ایم. دولتی که داعیه بازگشت به ارزشهای اصیل انقلاب را دارد.
صاحب نظری می گفت بر خلاف آنچه که در رسانه های رسمی گاه علیه دانشگاه گفته می شود، واقعیت این است که در میان مردم اهالی دانشگاه از احترام و شأن شایسته ای برخوردارند. برای مثال بسیاری از ما از اینکه در محلی ساکن باشیم که مثلاً همسایه مان استاد دانشگاه باشد یا در محلی ساکن باشیم که اهالی دانشگاه زیاد باشند احساس غرور و شخصیت می کنیم. به عبارتی دانشگاه عامل مقبولیت در میان مردم است و طبیعی است کسی که قرار است بر مردم حکم براند از این ابزار هم برای کسب مقبولیت برای خود بهره برد.
در دهۀ شصت مشروعیت نظام از دانشگاه مایه نمی گرفت. اگر مردم در آن دوران پشت سر مسئولین کشور در حادترین شرایط سیاسی واقتصادی ایستادند، نه به خاطر دکتر یا مهندس بودن مسئولین که به خاطر مردمی بودنشان از آنها حمایت کردند و نیم میلیون جوان خود را به انقلاب هدیه کردند.
اکنون چه شده است؟ این تناقض آشکار در مواضعی که علیه دانشگاه اتخاذ می شود و عملکرد دولت در ترویج مدرک گرایی به ویژه در سطح دکتری را چگونه می توان توضیح داد؟ آیا دولت در میان مردم مقبولیت ندارد که با عناوین دانشگاهی می خواهد مقبولیت و مشروعیت کسب کند؟ ایا 24میلیون رای برای کسب مشروعیت کافی نیست؟
حسین تفرشی
۱۳۸۸ مهر ۷, سهشنبه
رهبر اتفاقی!
شنیده ام امروز تولد میرحسین موسوی است. همانکه سبزها زئیس جمهور قانونی می خوانندش و اصحاب کیهان نسخه 2009 رجوی و بنی صدر! و قرار است برایش در یکی از میادین تهران جشن تولد بگیرند. انشالله که مبارک باشد!
خدمات دوران دفاع مقدس و سوابق مبارزاتی او در آستانه انقلاب و در جریان آن و اعتبار هنری او به ویژه با تاسیس فرهنگستان هنر، بر کسی پوشیده نیست. اما برای من قدری سخت است که بپذیرم فردی که پس از یک دهه در مرکز محافل سیاسی بودن خود را کنار می کشد و یا کنار کشانده می شود و تا بیست سال از کنار صحنه شاهد اتفاقات متعدد است و موضعی له یا علیه کسی ندارد، در یک تورنمنت انتخاباتی دو سه ماهه به یک رهبرسیاسی در عرصه ملی تبدیل گردد.
رهبری مشخصه هایی دارد که داشتن کاریزما یکی از آنهاست. آیا موسوی چهره ای کاریزماتیک است؟ آیا سبزهایی که به خیابانها آمدند به خاطر مشخصه های رهبری او به میدان آمدند؟
واقعیت این است که کسی پیش بینی نمی کرد که قضایا به اینجاها بکشد. درگیری های خیابانی و کهریزک و اعترافات تلویزیونی و .... بسیاری فکر می کردند رقابت بسیار نزدیکی خواهد بود و حد اکثر به دور دوم خواهد کشید و در دور دوم طرفین با ابزارهای تبلیغاتی تکلیف را معلوم می کردند. اما با آنچه که رخ داد، بخش زیادی از مردم بر این باور شدند که حقشان دارد پایمال می شود و به طور طبیعی به دنبال مجالی برای فریاد کردن حق خواهی خود بودند و بهترین امکان برای این کار ایستادن در پشت سر گزینۀ انتخاباتی شان میرحسین موسوی بود.
به دیگر سخن میرحسین «رهبر هدایتگر» این جنبش نبود، او در یک حرکت اجتماعی پیش بینی نشده «رهبر اتفاقی» شد.
به عقیدۀ من حرکت سبزها دچار دو مشکل اساسی است. نخست فقدان ایدئولوژی و دیگری فقدان رهبری کاریزماتیک. و تا زمانی که این دو موضوع وجود دارند اینکه سبزها به دستاوردی در عرصه سیاسی دست یابند بسیار بعید است.
به گمان من این تلقی نیز که شماری از افراد بازداشت شده تئوریسین یا هدایتگران این حرکتها بوده اند نیز قدری ساده لوحانه است. روز قدس نشان داد که این گونه است.
فرض کنیم از آنهایی که در 25 خرداد میدان امام حسین (ع) تا میدان آزادی را پرکردند، بپرسیم آیا تا کنون مقاله یا کتابی از حجاریان و یا دیگری و دیگری خوانده اند یا نه و یا آیا آنها را به نام و یا چهره می شناسند یا نه؟ پاسخ چه خواهد بود؟! چه تعدادی پاسخ مثبت خواهند داد؟ حتی می توان گفت بخش زیادی از این جوانها خود میرحسین موسوی را هم تا پیش ار انتخابات نمی شاختند، چه رسد به اینکه از افکار او آگاهی داشته باشند. بسیاری شان پس از آنکه او در 1368 از صحنه به درشد پا این دنیا گذاشته اند. اطلاعات بسیاری از آنها منحصر به همان شنیده های دهان به دهان در کوچه و خیابان و محافل خانوادگی و تلویزیون در روزهای انتخابات بود و البته هنوز هم هست.
ظرفیت اجتماعی سبزها، با توجه به حضور پررنگ طبقه دانشگاهی و اهالی فرهنگ و هنر،ظرفیت قابل توجهی است. اما تا زمانی که این بخش پر انرژی از جامعه نداند بر پایۀ کدام اندیشه باید بایستد و تا زمانی که جلودار به سزایی در پیشانی این حرکت نایستد، دستیابی به دستاوردی سریع بیش آنچه که بیاندیشیم دور از ذهن است.
حسین تفرشی
۱۳۸۸ شهریور ۳۱, سهشنبه
پرویز مشکاتیان هم رفت
پرویز مشکاتیان هم رفت؛ پس از پنجاه و اندی سال زندگی پربار. حسین علیزاده همشاگردی اش می گفت رنج این سالها از پای درآوردش.
فضای فرهنگ و هنر کشور چنان تلخ شده است که هنرمندان یک به یک دارند ترکش می کنند. آنها که تلخی تبعید را به جان می خرند، می روند به آن سوی مرزها و آبها و آنها که تاب این تلخی را ندارند، می مانند و رنج می برند و وقتی طاقتشان طاق شد، راه آخرت در پیش می گیرند. خبر رفتن شفیعی کدکنی هنوز داغ است. داغ شکیبایی نیز هنوز از یادمان نرفته است. جای سوسن تسلیمی، محسن مخملباف، عباس معروفی، احمد شاملو، فرهاد مهراد، قیصر امین پور و بسیاری دیگر نیز هنوز خالی است.
نگاهی به سردر سینماها و یا روی جلد مجله ها که بیاندازیم، دستگیرمان می شود که رو به قهقرا داریم. سناریو هایمان دارند با سرعت هر چه تمام به فیلم فارسی میل می کنند. از چهره خانمها مواد آرایشی در حال چکیدن است و انگار به جز خوبرویی معیار دیگری برای بازیگری بانوان نمانده است. وقتی از مهرجویی می پرسند چرا از ادبیات استفاده نمی شود، می گوید :«آخه، چیزی در نمیاد!»
و بعد هم می شنویم کتابی که چند بار چاپ شده، لغو مجوز می شود. سناریو هایی که حرفی برای گفتن دارند، در کنج کشوی میز سناریست ها خاک می خورند و آنچه هم که در می آید از چند فیلتر رد شده و دیگر قلم نویسنده اش نیست، که قلم ممیزی ارشاد است!
و بعد می بینیم که نشریات تمام رنگی با کاغذ درجه یک و سردبیری آدمهایی که مهمترین کارشان مجری گری برنامه های درجه چندم تلویزیونی است، منتشر می شوند و وقتی مجله را ورق می زنی به زور می توانی لابه لای صفحات پر شمار تبلیغات و عکس های نمای نزدیک هنرپیشه ها ستونی دربارۀ آشپزی یا حد اکثر زندگینامه ای از یک آدم شاخص بیابی.
به راستی برای هنرمندی که با احساسش زندگی می کند، تحمل این فضا چقدر ممکن است؟ ... چهرۀ نحیف علی حاتمی در سالهای آخرش یادتان هست؟ جمشید مشایخی نقل می کرد که مرحوم علی حاتمی در جریان ساخت هزاردستان مجبور شد دوازده ساعت از کارش را که داستان دلدادگی آدمهای قصه اش بودند، حذف کند. خود را به جای او بگذارید و ببینید چه حالی می شوید. هنرمندی چون او که برای ذره ذرۀ اجزای صحنه و واژه واژۀ حرف های آدمهای قصه اش ساعتها غرق در اندیشه و احساس بوده، از سر بریدن فرزندش چه حالی می تواند داشته باشد.
شاید حال امروز مجید مجیدی در دیدار با رهبری جلوه کوچکی از حال و روز آن روز حاتمی باشد!
وقتی امروز تصاویر آن استاد مسلم سنتور و تکرارناشدنی را بر صفحه نخست برخی روزنامه ها دیدم، با خود گفتم افسوس که مشکاتیان درگذشت و ... صد افسوس به حال فرهنگ و هنر مملکتی که قدر فرهنگ و هنرش در بیرون مرزهایش بیشتر دانسته می شود!
حسین تفرشی
فضای فرهنگ و هنر کشور چنان تلخ شده است که هنرمندان یک به یک دارند ترکش می کنند. آنها که تلخی تبعید را به جان می خرند، می روند به آن سوی مرزها و آبها و آنها که تاب این تلخی را ندارند، می مانند و رنج می برند و وقتی طاقتشان طاق شد، راه آخرت در پیش می گیرند. خبر رفتن شفیعی کدکنی هنوز داغ است. داغ شکیبایی نیز هنوز از یادمان نرفته است. جای سوسن تسلیمی، محسن مخملباف، عباس معروفی، احمد شاملو، فرهاد مهراد، قیصر امین پور و بسیاری دیگر نیز هنوز خالی است.
نگاهی به سردر سینماها و یا روی جلد مجله ها که بیاندازیم، دستگیرمان می شود که رو به قهقرا داریم. سناریو هایمان دارند با سرعت هر چه تمام به فیلم فارسی میل می کنند. از چهره خانمها مواد آرایشی در حال چکیدن است و انگار به جز خوبرویی معیار دیگری برای بازیگری بانوان نمانده است. وقتی از مهرجویی می پرسند چرا از ادبیات استفاده نمی شود، می گوید :«آخه، چیزی در نمیاد!»
و بعد هم می شنویم کتابی که چند بار چاپ شده، لغو مجوز می شود. سناریو هایی که حرفی برای گفتن دارند، در کنج کشوی میز سناریست ها خاک می خورند و آنچه هم که در می آید از چند فیلتر رد شده و دیگر قلم نویسنده اش نیست، که قلم ممیزی ارشاد است!
و بعد می بینیم که نشریات تمام رنگی با کاغذ درجه یک و سردبیری آدمهایی که مهمترین کارشان مجری گری برنامه های درجه چندم تلویزیونی است، منتشر می شوند و وقتی مجله را ورق می زنی به زور می توانی لابه لای صفحات پر شمار تبلیغات و عکس های نمای نزدیک هنرپیشه ها ستونی دربارۀ آشپزی یا حد اکثر زندگینامه ای از یک آدم شاخص بیابی.
به راستی برای هنرمندی که با احساسش زندگی می کند، تحمل این فضا چقدر ممکن است؟ ... چهرۀ نحیف علی حاتمی در سالهای آخرش یادتان هست؟ جمشید مشایخی نقل می کرد که مرحوم علی حاتمی در جریان ساخت هزاردستان مجبور شد دوازده ساعت از کارش را که داستان دلدادگی آدمهای قصه اش بودند، حذف کند. خود را به جای او بگذارید و ببینید چه حالی می شوید. هنرمندی چون او که برای ذره ذرۀ اجزای صحنه و واژه واژۀ حرف های آدمهای قصه اش ساعتها غرق در اندیشه و احساس بوده، از سر بریدن فرزندش چه حالی می تواند داشته باشد.
شاید حال امروز مجید مجیدی در دیدار با رهبری جلوه کوچکی از حال و روز آن روز حاتمی باشد!
وقتی امروز تصاویر آن استاد مسلم سنتور و تکرارناشدنی را بر صفحه نخست برخی روزنامه ها دیدم، با خود گفتم افسوس که مشکاتیان درگذشت و ... صد افسوس به حال فرهنگ و هنر مملکتی که قدر فرهنگ و هنرش در بیرون مرزهایش بیشتر دانسته می شود!
حسین تفرشی
۱۳۸۸ شهریور ۲۴, سهشنبه
مدارا!
داشتم اخبار را نگاه می کردم که متوجه شدم به تازگی برخی واژه ها تغییر معنا یافته اند. به هر حال عصر مدرن است باید تغییر کرد. واژه ای که به نظر من خیلی مدرن شده واژۀ «مدارا» است. به گمان من بهتراست در کتابهای لغت، با آنکه خواننده چندانی هم ندارند، برای واژه مدارا -در ژانر سیاسی- این معانی را بنویسند:
مدارا دارای چند مرحله تعالی است
نخست: فیلتر کردن وب سایت های مخل
دوم: بستن روزنامه های مخل
سوم: ممنوعیت تجمع برای کسانی که از اصل 27 قانون اساسی می خواهند استفاده اختصاصی بکنند
چهارم: در صورت تجمع، استفاده از نیروی مهربان انتظامی
پنجم: استفاده از گازهای اشک آور که البته فلفلی اش تازدگی ها خیلی مد شده و می گویند جواب داده
ششم: استفاده از باتوم، چماق، زنجیر چرخ یا هر چیزی که حس مدارای قوی تری داشته باشد
هفتم: بدرقۀ جماعت به بازداشتگاه های 1 تا 7 ستاره
هشتم: اقامت در اتاقهای انفرادی به میزان دلخواه از یک روز تا سه ماه یا در صورت نیاز به مدارای بیشتر تا هر وقت که مهمانان بازداشتگاه لازم داشته باشند.
نهم: استفاده از روشهای بدن سازی مدرن مثل آویخته شدن از سقف، نوازش با شلاق یا ...
دهم: استفاده از گلوله هایی که از اسلحه های ناشناس خارج می شوند و بر سر و سینۀ مداراشوندگان می نشینند. البته در این مرحله از تعالی مدارا مدارشوندگانی که گلوله را از بام مسجد یا پایگاه مقاومت دریافت کنند دارای مقامی متعالی هستند که قوه درک آدمهای معمولی خارج است.
... ببخشید یک نفر دارد به من سیخونک می زند که اینها که نوشتی مال «مروت با دوستان» است، مدارا برای دشمنان است که الحمدلله در داخل کشور به جز چند تا خس و خاشاک بی اهمیت که باد اعترافات تلویزیونی همه شان را با خود برد، دیگر چیزی از ایشان باقی نیست!
حسین تفرشی
۱۳۸۸ شهریور ۱۷, سهشنبه
انقلاب فرهنگی دوم؟!
از یکی از اساتید با سابقه در دانشگاه شهید بهشتی شنیدم که این روزها خیال دانشجویان فارغ التحصیل زمانی از دریافت مدرکشان آسوده خواهد بود که در برگۀ تسویه حساب از دانشگاه، موفق به دریافت امضای حراست دانشگاه شوند. خاطرم نیست زمانی که خودم فارغ التحصیل شدم این امضا هم جزئ امضاهای توی برگه بود یا نه، اما نکته این است که چرا این امضا اکنون اهمیت یافته است. همان استاد عزیز نقل کرد که از دانشجوی او که فارغ التحصیل در مقطع ارشد بوده سئوالاتی شده است تا حراست اطمینان پیدا کند که وی در به اصطلاح اغتشاشات تهران نقشی ایفا کرده است یا نه؟! (شما بخوانید احیاناً از رنگ سبز خوشش می آید و یا ذکر یاحسین بر زبان دارد یا نه؟!)
در خبرها هم آمده بود که اساتید باسابقه این روزها با سرعت بیشتری به بازنشستگی می رسند، مبادا که احیاناً دانش آنها در اختیار شمار بیشتری از دانشجویان قرار گیرد!
در تحلیل های برخی روزنامه ها و وب سایتها خواندم که احتمالاً در پی صحبتهای "آقا" دربارۀ اوضاع علوم انسانی در داتشگاه ها و خطرناک بودن آنها، انقلاب فرهنگی دومی در راه است. آنهایی که سنشان قد می دهد عبارت "انقلاب فرهنگی" برایشان معنای خاصی دارد و برخلاف تصور که از این عبارت باید مفاهیمی چون تحول در عرصه فرهنگ و تعالی آرمانها و ارزشها به ذهن بیاید، خاطرات آنهایی که در آغاز دهۀ شصت دانشجو بودند، حکایت دیگری را نقل می کند. مواردی همچون محروم از تحصیل شدن شمار زیادی از دانشجویان به خاطر حضور در فعالیتهای سیاسی و اخراج و برکناری شمار قابل توجهی از اساتیدی که با تفکر حاکم سر ناسازگاری داشتند. البته در آن دوران عده زیادی از این "اخراجی ها" افرادی بودند که به قول مردم "شاهی" بودند یا "کمونیست" و علی القاعده بنا بر مناسبات قدرت طبیعی بود که روانه خانه هایشان و یا زندانها شوند.
اما امروز بعد از سه دهه ترویج رسمی تفکر اسلامی، انقلاب فرهنگی چه هدفی خواهد داشت؟
... در تاریخ جنگ دوم جهانی آمده است که وقتی نازی های آلمان، لهستان را به اشغال خود در آوردند، یکی از نخستین اقداماتشان بازداشت و زندانی کردن اساتید دانشگاه های لهستان بود!
حسین تفرشی
در خبرها هم آمده بود که اساتید باسابقه این روزها با سرعت بیشتری به بازنشستگی می رسند، مبادا که احیاناً دانش آنها در اختیار شمار بیشتری از دانشجویان قرار گیرد!
در تحلیل های برخی روزنامه ها و وب سایتها خواندم که احتمالاً در پی صحبتهای "آقا" دربارۀ اوضاع علوم انسانی در داتشگاه ها و خطرناک بودن آنها، انقلاب فرهنگی دومی در راه است. آنهایی که سنشان قد می دهد عبارت "انقلاب فرهنگی" برایشان معنای خاصی دارد و برخلاف تصور که از این عبارت باید مفاهیمی چون تحول در عرصه فرهنگ و تعالی آرمانها و ارزشها به ذهن بیاید، خاطرات آنهایی که در آغاز دهۀ شصت دانشجو بودند، حکایت دیگری را نقل می کند. مواردی همچون محروم از تحصیل شدن شمار زیادی از دانشجویان به خاطر حضور در فعالیتهای سیاسی و اخراج و برکناری شمار قابل توجهی از اساتیدی که با تفکر حاکم سر ناسازگاری داشتند. البته در آن دوران عده زیادی از این "اخراجی ها" افرادی بودند که به قول مردم "شاهی" بودند یا "کمونیست" و علی القاعده بنا بر مناسبات قدرت طبیعی بود که روانه خانه هایشان و یا زندانها شوند.
اما امروز بعد از سه دهه ترویج رسمی تفکر اسلامی، انقلاب فرهنگی چه هدفی خواهد داشت؟
... در تاریخ جنگ دوم جهانی آمده است که وقتی نازی های آلمان، لهستان را به اشغال خود در آوردند، یکی از نخستین اقداماتشان بازداشت و زندانی کردن اساتید دانشگاه های لهستان بود!
حسین تفرشی
۱۳۸۸ شهریور ۱۰, سهشنبه
چرا مطهری تکرار نمی شود؟!
حدود یک سال و نیم پیش شماری از اساتید و طلاب حوزه های علمیه به دیدار رهبری رفته بودند. خاطرم هست که آن جلسه بسیار طولانی بود و ایشان مطالب مفصلی را بیان کرد که برداشت من از محتوی آنها این بود که حوزه های علمیه باید خود را تغییر دهند و برای نیازهای امروز و جهان امروز حرفی برای گفتن داشته باشند.
آینده نگری، مدیریت تحول، برنامهریزی علمی، بازنگری در متون آموزشی، سیاستگذاری متناسب با نیازهای علمی حوزهها و ترسیم چشم انداز آینده، و اهتمام بیش از پیش به کرسیهای آزاد اندیشی علمی از ضرورتهای اساسی ادامه حرکت رو به رشد و افزایش نفوذ و تأثیرگذاری حوزههای علمیه با توجه به رشد سریع و پرشتاب تحولات و فناوریهای نوین، امهات موارد مورد اشاره وی بود.
اما چیز دیگری که یادم هست این است تا جایی که من در چهره های مستمعین، به ویژه مسن ترها دقت کردم، آن چهره ها حکایت از دنبال کردن این گفته ها نمی کردند. نگاه ها عموماً گنگ بود، گویی متوجه اهمیت این نکات نبودند یا نمی شدند.
اما اگر کسی کمی در آن گفته ها دقیق می شد، در پس حرفهای ایشان در می یافت که کمیت اندیشه اسلامی لنگ است و باید فکری برای آن کرد.
و حالا بعد از یک سال نیم در دادگاه های به اصطلاح اغتشاشات تهران صحبت از تاثیر علوم انسانی در این قضایاست و امروز ایشان به پیوست آن دادگاه، سخن از خطرناک بودن نحوه فعلی تدریس علوم انسانی غربی در دانشگاههای کشور می کنند.
از کنار هم قرار دادن اینها چیزی که برداشت می شود این است که اندیشه ای که آقای رئیس جمهور می خواهد جهان را با آن اداره کند، در تقابل با اندیشه رقیب در دانشگاه های خود، از غافله عقب مانده است!
علوم انسانی غرب چرا خطرناک هستند؟ آیا دلیلی غیر از این دارد که اندیشه اسلامی ما، که متولی اش حوزه های علمیه هستند، در تقابل با آنها کم آورده است. اگر اندیشه ای، آن چنان که مدعی اش هستیم، آن قدر غنی است که جهان را با آن می شود اداره کرد، پس چرا دانشجوی خودمان را نمی تواند قانع کند؟ چرا از این که دانشجوی ما با اندیشه غربی آشنا شود باید احساس خطر کنیم؟
به گمان من یکی از دلایل چنین وضعیتی، تکرار نشدن شخصیت هایی چون شهید مطهری، مرحوم شریعتی و جلال آل احمد در سالهای پس از انقلاب است. آنها در عصر خود، پیام اندیشه اسلامی خود را به زبان زمانۀ خود به خوبی بیان کردند و تاثیر تاریخی خود را به جا نهادند.
حوزه ای که شهید مطهری را تحویل انقلاب داد، نه از درآمد شرکتهای صنعتی و معادن بهره مند بود و نه حمایت حکومت را پشت سر خود داشت. چگونه است که حوزه های امروز ما با این همه حمایت مادی و سیاسی، نمی توانند مطهری را برای امروز تکرار کنند؟!
حسین تفرشی
آینده نگری، مدیریت تحول، برنامهریزی علمی، بازنگری در متون آموزشی، سیاستگذاری متناسب با نیازهای علمی حوزهها و ترسیم چشم انداز آینده، و اهتمام بیش از پیش به کرسیهای آزاد اندیشی علمی از ضرورتهای اساسی ادامه حرکت رو به رشد و افزایش نفوذ و تأثیرگذاری حوزههای علمیه با توجه به رشد سریع و پرشتاب تحولات و فناوریهای نوین، امهات موارد مورد اشاره وی بود.
اما چیز دیگری که یادم هست این است تا جایی که من در چهره های مستمعین، به ویژه مسن ترها دقت کردم، آن چهره ها حکایت از دنبال کردن این گفته ها نمی کردند. نگاه ها عموماً گنگ بود، گویی متوجه اهمیت این نکات نبودند یا نمی شدند.
اما اگر کسی کمی در آن گفته ها دقیق می شد، در پس حرفهای ایشان در می یافت که کمیت اندیشه اسلامی لنگ است و باید فکری برای آن کرد.
و حالا بعد از یک سال نیم در دادگاه های به اصطلاح اغتشاشات تهران صحبت از تاثیر علوم انسانی در این قضایاست و امروز ایشان به پیوست آن دادگاه، سخن از خطرناک بودن نحوه فعلی تدریس علوم انسانی غربی در دانشگاههای کشور می کنند.
از کنار هم قرار دادن اینها چیزی که برداشت می شود این است که اندیشه ای که آقای رئیس جمهور می خواهد جهان را با آن اداره کند، در تقابل با اندیشه رقیب در دانشگاه های خود، از غافله عقب مانده است!
علوم انسانی غرب چرا خطرناک هستند؟ آیا دلیلی غیر از این دارد که اندیشه اسلامی ما، که متولی اش حوزه های علمیه هستند، در تقابل با آنها کم آورده است. اگر اندیشه ای، آن چنان که مدعی اش هستیم، آن قدر غنی است که جهان را با آن می شود اداره کرد، پس چرا دانشجوی خودمان را نمی تواند قانع کند؟ چرا از این که دانشجوی ما با اندیشه غربی آشنا شود باید احساس خطر کنیم؟
به گمان من یکی از دلایل چنین وضعیتی، تکرار نشدن شخصیت هایی چون شهید مطهری، مرحوم شریعتی و جلال آل احمد در سالهای پس از انقلاب است. آنها در عصر خود، پیام اندیشه اسلامی خود را به زبان زمانۀ خود به خوبی بیان کردند و تاثیر تاریخی خود را به جا نهادند.
حوزه ای که شهید مطهری را تحویل انقلاب داد، نه از درآمد شرکتهای صنعتی و معادن بهره مند بود و نه حمایت حکومت را پشت سر خود داشت. چگونه است که حوزه های امروز ما با این همه حمایت مادی و سیاسی، نمی توانند مطهری را برای امروز تکرار کنند؟!
حسین تفرشی
۱۳۸۸ شهریور ۳, سهشنبه
برای چاله ها فکری کنیم.
چندی پیش کتابی دیدم با نام «رزهای سارایوو». عکس روی جلد تصویر آسفالت خیابان است با چند لکۀ سرخ. کتاب را یک زن بوسنیایی نوشته است؛ عذرا یونسوویچ. البته عکس نویسنده بی حجاب است و کتاب به دو زبان بوسنیایی و انگلیسی منتشر شده است. در مقدمه آمده است که نخست متن انگلیسی تهیه شده و بعد ترجمه بوسنیایی به آن افزوده شده است؛ ظاهراً با این هدف که پیام کتاب به شمار بیشتری از آدمیان رسانده شود. بگذریم... کتاب را ورقی زدم تا بدانم قضیه چیست. موضوع به جنگ داخلی مشهور بوسنی باز می گشت. بعد از پایان جنگ بعد ازچند سال خونریزی و نسل کشی به شرحی که همه می دانیم، مسئولین شهر سارایوو برای حفظ یاد این حوادث دلخراش برای آیندگان، دست به یک رشته اقدامات نمادین می زنند. مثل نصب آثار تجسمی همچون ستون های یادبود، الواح حاوی نام جان باختگان و کارهایی از این دست. و یکی از کارهایی که می کنند این است که به جای پر کردن چاله های انفجاری در سطح خیابانهای سارایوو با آسفالت تازه، آنها با رنگ سرخ پر می کنند. و به این ترتیب همۀ آنهایی از خیابانهای حاوی این چاله ها عبور می کنند، یادشان می آید که بر سرشان چه گذشته است؛ چه مسلمان باشند، چه کروات و چه صرب.
مرادم از یاد کردن از این کتاب، چاله هایی است که این روزهای در سطح شهر بر کف آسفالت خیابانها می بینیم. نمی دانم شاید شما هم مثل انبوهی از مردم به هنگام رانندگی آن قدر فکر و ذکر دارید که به کف خیابان نگاه نمی کنید، چاله چوله های شهر هم که دهه هاست جزئی از هویت شهرهای ما هستند و به آنها عادت داریم. اما من از چاله های تازه ای حرف می زنم که تا دو ماه پیش در جمع چاله های شهر نبودند. چاله هایی که آنقدر بزرگ یا گود نیستند که شهرداری زحمت وهزینۀ مرمت آنها را به خود تحمیل کند. چاله هایی که معمولا درست وسط خیابان هستند و وسعتی دو سه متری دارند و گاهی مربع شکل. عمقشان چندان نیست، چون کسی آنها را نکنده است. این ها، چاله های آتشند. چاله هایی که پس از سوزانده شدن سطل های پلاستیکی زباله بر کف خیابانها برای دفع اثر گاز اشک آور به وجود آمده اند و قدری از سطح آسفالت زیر خود را ذوب و دود کرده اند. به جای این سطل ها، شهرداری سطل های فلزی گذارده است. به گمان من راه حل خوبی برای سطلهای زباله پیدا شده ولی ظاهراً برای چاله ها هنوز فکری نشده است. ... و ای کاش نشود.
وای کاش هیچ گاه این چاله ها پر یا مرمت نشوند تا هر وقت از آنها عبور می کنیم یادمان بیاید که چه بر سرمان گذشته است. یادمان بیاید که سه دهه پس از انقلابی که شعار کلیدی رهبرش «وحدت کلمه» بود، به جایی رسیده ایم که نسل جوان زیر سی سالمان که البته محصول نظام آموزشی و رسانه ای جمهوری اسلامی است، در دو سوی آتش روی این چاله ها ایستاده اند، یکی دست بند سبز بر دست بسته و دیگری در مقابلش لباس بسیجی بر تن دارد، یکی شعار مرگ بر سوی دیگر را سر می دهد و آن سو هم ابائی از آن ندارد که به آن سوی آتش، که شاید همکلاسی چند سال قبلش ایستاده باشد، بعد از آنکه با گاز اشک آور از میدان به در نرفت، آتش گلوله گشاید.
... به راستی چه بر سرمان گذشته است. چرا نسل جوان جامعه ما که نه کمونیست است، نه مائوئیست است، نه مارکسیست است، نه سلطنت طلب و نه دین ستیز و همه روزهای مدرسه اش را با قرائت قرآن آغاز کرده و کتابهای سازمان تدوین کتب درسی را خوانده و نمره قبولی گرفته و شب هم سریال های تلویزیون را دیده، و در دانشگاه هم واحد وصایای امام را گذارنده است، بعد از سه دهه از بهمن 57، در اعتراض به نتیجه انتخابات برای سمتی که شاید حداکثر یک چهارم قدرت را دست داشته باشد، همان شعارهایی را می دهد که پدران ومادرانش در آن روزها برای سقوط دیکتاتور پهلوی سر می دادند؟
آیا آنچه در این سه دهه رخ داده ما را به وحدت کلمه نزدیکتر کرده است یا دورتر؟ جامعه ما مسلمان تر شده یا سکولارتر؟
به نظر می رسد که باید طرحی نو ریخت. در عصری که کودک دبستانی می تواند از رایانه روی میز پدرش با هم سن سال خود در آن سوی زمین دوست شود و هر لحظه می تواند از او بپرسد که مشغول چه کاری ایست، به کجا می رود، چگونه درس می خواند وچگونه تفریح می کند، نمی توان به نسلی که رو به آینده دارد گفت که تو باید این گونه بیاندیشی! این نسل در معرض انواع رسانه هاست، همه را می بیند، درباره شان می اندیشد و آنگاه برمی گزیند.
برای چاله ها فکری کنیم.
حسین تفرشی
مرادم از یاد کردن از این کتاب، چاله هایی است که این روزهای در سطح شهر بر کف آسفالت خیابانها می بینیم. نمی دانم شاید شما هم مثل انبوهی از مردم به هنگام رانندگی آن قدر فکر و ذکر دارید که به کف خیابان نگاه نمی کنید، چاله چوله های شهر هم که دهه هاست جزئی از هویت شهرهای ما هستند و به آنها عادت داریم. اما من از چاله های تازه ای حرف می زنم که تا دو ماه پیش در جمع چاله های شهر نبودند. چاله هایی که آنقدر بزرگ یا گود نیستند که شهرداری زحمت وهزینۀ مرمت آنها را به خود تحمیل کند. چاله هایی که معمولا درست وسط خیابان هستند و وسعتی دو سه متری دارند و گاهی مربع شکل. عمقشان چندان نیست، چون کسی آنها را نکنده است. این ها، چاله های آتشند. چاله هایی که پس از سوزانده شدن سطل های پلاستیکی زباله بر کف خیابانها برای دفع اثر گاز اشک آور به وجود آمده اند و قدری از سطح آسفالت زیر خود را ذوب و دود کرده اند. به جای این سطل ها، شهرداری سطل های فلزی گذارده است. به گمان من راه حل خوبی برای سطلهای زباله پیدا شده ولی ظاهراً برای چاله ها هنوز فکری نشده است. ... و ای کاش نشود.
وای کاش هیچ گاه این چاله ها پر یا مرمت نشوند تا هر وقت از آنها عبور می کنیم یادمان بیاید که چه بر سرمان گذشته است. یادمان بیاید که سه دهه پس از انقلابی که شعار کلیدی رهبرش «وحدت کلمه» بود، به جایی رسیده ایم که نسل جوان زیر سی سالمان که البته محصول نظام آموزشی و رسانه ای جمهوری اسلامی است، در دو سوی آتش روی این چاله ها ایستاده اند، یکی دست بند سبز بر دست بسته و دیگری در مقابلش لباس بسیجی بر تن دارد، یکی شعار مرگ بر سوی دیگر را سر می دهد و آن سو هم ابائی از آن ندارد که به آن سوی آتش، که شاید همکلاسی چند سال قبلش ایستاده باشد، بعد از آنکه با گاز اشک آور از میدان به در نرفت، آتش گلوله گشاید.
... به راستی چه بر سرمان گذشته است. چرا نسل جوان جامعه ما که نه کمونیست است، نه مائوئیست است، نه مارکسیست است، نه سلطنت طلب و نه دین ستیز و همه روزهای مدرسه اش را با قرائت قرآن آغاز کرده و کتابهای سازمان تدوین کتب درسی را خوانده و نمره قبولی گرفته و شب هم سریال های تلویزیون را دیده، و در دانشگاه هم واحد وصایای امام را گذارنده است، بعد از سه دهه از بهمن 57، در اعتراض به نتیجه انتخابات برای سمتی که شاید حداکثر یک چهارم قدرت را دست داشته باشد، همان شعارهایی را می دهد که پدران ومادرانش در آن روزها برای سقوط دیکتاتور پهلوی سر می دادند؟
آیا آنچه در این سه دهه رخ داده ما را به وحدت کلمه نزدیکتر کرده است یا دورتر؟ جامعه ما مسلمان تر شده یا سکولارتر؟
به نظر می رسد که باید طرحی نو ریخت. در عصری که کودک دبستانی می تواند از رایانه روی میز پدرش با هم سن سال خود در آن سوی زمین دوست شود و هر لحظه می تواند از او بپرسد که مشغول چه کاری ایست، به کجا می رود، چگونه درس می خواند وچگونه تفریح می کند، نمی توان به نسلی که رو به آینده دارد گفت که تو باید این گونه بیاندیشی! این نسل در معرض انواع رسانه هاست، همه را می بیند، درباره شان می اندیشد و آنگاه برمی گزیند.
برای چاله ها فکری کنیم.
حسین تفرشی
اشتراک در:
پستها (Atom)
