۱۳۸۸ آذر ۱۲, پنجشنبه

بگذار خوشبختی دوباره زنده شود

نمی شود به زندگی سیاسی و آدمهای سیاسی فکر نکرد چون سیاست کشور و نحوه مدیریت آن به خوشبختی آدم در زندگی برمی گردد.
وقتی آدمهایی مثل "عزت مطهری" را می دیدم که سالها در زندان شاه بدترین شکنجه ها را تحمل کرده و مردانه ایستاده اند تا ما طعم آزادی را بچشیم , بفهمیم و لمس بکنیم شرمگین می شدم.از خودم و از مردانگی آنها. و از خودم می پرسیدم اینها چگونه انسانهایی بوده و هستند؟
و الان وقتی وضعیت "بهزاد نبوی" را می بینم و می خوانم یا می شنوم دچار حیرت می شوم.چرا در رژیم شاه شکنجه شد و ایستاد تا دوباره در رژیمی که به خاطرش ایستادگی کرده دوباره به زندان بیفتد آن هم در سن پیری؟
چرا بهزاد با اینکه 3 سال پیش عمل سخت و خطرناک قلب باز را گذرانده الان باید در سلول انفرادی یک کشور خوب و مهربان زندگی کند و چرا باید دوباره تا سر حد مرگ برود(چون از این عمل خیلیها سالم بیرون نمیایند) و در سلول انفرادی حالش به هم بخورد و در بیمارستان , تازه حکم آزادی مشروط به دستش برسد؟
و این همه فقط به خاطر 6 سال حبس تعزیری؟واقعا در باره انسانیت و انصاف دچار حیرت می شوم. وقتی فرزند کوچکم در باره اشکهایم می پرسد نمی توانم چیزی به او بگویم چرا که او می داند ما با ظهور انقلاب خوشبخت شده بودیم.این را بارها از حرفهایمان احساس کرده و فهمیده است. نمی توانم بگویم که حالا دیگر از آن همه خوشبختی تنها اسمی باقی مانده است.نمی توانم بگویم که از عدالت و آزادی که به دست آورده بودیم و به آن افتخار می کردیم دیگر کمترش مانده و بیشترش رفته.ما در انقلاب زاده شدیم و شخصیت پیدا کردیم.با انقلاب رنگ خوشبختی بر زندگی هایمان ریخته شد.در جنگ خوشبخت بودیم.سر فراز بودیم.با نشاط بودیم.همه با هم نان و لوبیا و سیب زمینی می خوردیم.همه با هم در صف گوشت می ایستادیم.همه با هم کم نفت مصرف می کردیم.همه رنگ هم بودیم.همه با هم زیر موشک باران سبزه سبز می کردیم.چه راحت رییس جمهور و نخست وزیر را می دیدیم.چقدر آنها همیشه خود را شرمنده ما می دانستند.چقدر با ما راحت و بی تکلف حرف می زدند.و اگر کسی می پرسید خوشبختی یعنی چه؟ اصلا لازم نبود تعریف کنیم چون با تمام وجود احترام , انسانیت , از خود گذشتگی و عشق را زندگی می کردیم.
زنگ تفریح در مدرسه , صدای وحشتناک آژیر قرمز را می شنیدیم اما والیبالمان تعطیل نمی شد.ما برای بچه های دزفول اشک می ریختیم اما هیچوقت از جنگ متنفر نمی شدیم.ما نسل خوشبختی بودیم.
اما امروز دیگر خوشبختی را فقط باید تعریف کنیم و برایش مثال و مصداق بیاوریم و به فرزندانمان بگوییم ما از نسلی هستیم که هرگز تکرار نمی شود.کسی بین بسیجی و غیر بسیجی مان تفاوتی قائل نبود الا با شهادت.با ایثار و با سوختن.سوختنی عاشقانه.
دیگر هرگز نوجوان 16 ساله نخواهد فهمید چرا بسیجی همسن او عاشقانه روی مین می رفت.اینها مفاهیمی بود که با جنگ متولد شد و در همان میدانهای مین سوخت...حالا نوجوان ما دنبال مفهوم دیگری از این دست است.و سرخی این الفاظ را در سبزی صداقت و سادگی یکی از مردان آن نسل پیدا کرده.
وقتی به فرزندم می گویم:"مادر! شما باید فردا را بسازید ....بهتر از امروز." می گوید: "فکر نمی کنم فردا بهتر از امروز باشد."
من ولی به این پرچم سبز صداقت ایمان آورده ام که مفهوم خوشبختی دوباره زنده می شود.

مرضیه لبخند
m.labkhand@gmail.com

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر