من شک کردهام. به همه چیز! اول از همه به خدا! که آیا واقعا هست یا نه؟ این همه خرابی اوضاع و دروغ و فتنه و دروغ و خون و دروغ و فساد و دروغ و ظلم و دروغ و تعدی و دروغ و تجاوز و دروغ ونادرستی و دروغ و... و دروغ را میبیند و دمبرنمیآورد؟مگر نمیتواند؟ مگر این خبرها را نشنیدهاست؟ یا مگر ندیدهاست؟ اما بعد دیدم هست. حتما هم هست. چرا که سابقهاش را داریم. با پیشینیانمان . با پیامبران و بزرگان. عتاب و خطابش به نزدیکانش بیشاز دیگران است. اگرچه دوستیاش هم جور دیگری است. پس هست. میبیند و میشنود. چون کسی توان فیلترکردن حرفهای دل مردم را ندارد تا او نشنود.
پس نمیتوان در امور ماورایی شک کرد. چون جای شکی باقی نگذاشته و نمیماند. باید از مافوقیان به ماتحتیان بیایم. آنجا که کسانی خود را جای خدا نشاندهاند و درپی فروکشیدن اویند. چون خود بالارونده نیستند.
پس اینک من باید درباره اینان شک کنم. در اینکه اساسا کسی یا کسانی که قصد به راه آوردنم را دارند؛ آیا خود در راه هستند یا نه ؟
کسانی که میخواهند انگشت اشاره خود را در چشم ما کنند تا گمراه نشویم. تا واضحتر ببینیم و روشنتر بفهمیم و تشخیص دهیم که مثلا جای دوست کجاست و جای دشمن کجا؟! یا دوست کیست و دشمن کیست؟ چون نه فهم حقیقت آسان است و نه درک وبیان آن. زیرا همه قدرتمندان و زورمداران و دنیاداران ، دشمنان حقیقتاند و قاعدتا نمیگذارند که اصل و حقیقت هرچیز به ما برسد. پس لازمه آن ، انگشت فروبردن آنان در چشم ماست تا بفهمیم. ماکه نه جزو خواصیم نه... .البته عوام هم که جایی ندارند. خواص هم که فعلا دو گروه شدهاند: بفهم و نفهم. بفهمشان اندک و عموما نفهم. و این شک آنان نیز مثل موریانه دارد پای جامعه را میخورد.( اگر چوبین باشد که دیگر واویلا!)
یعنی همین خواص نفهم ، مایه جان گرفتن دوباره دشمنان شدهاند. بعدهم فلسفهبافی میکنند. چون خس و خاشاکاند، گرد و خاک به راه میاندازند. تا اجانب علیه خواص اندک بفهم تصمیم بگیرند. نه براساس اقدامات عاقلانه و دوراندیشانه همان خواص اندک نفهم که طی این چند سال اخیر هیچ چیز جز عقل کم نگذاشتند.
معلوم نیست چرا این خواص کثیر نفهم حالیشان نمیشود! و درس نمیگیرند. وقتی دیدند دیگران از حرفهایشان سوء استفاده میکنند،توبه نمیکنند. چرا نمیبینند خواص اقل بفهم را در این سالها بااعمال نیکشان چگونه دشمن را تا پشت درخانههایمان آوردند. معلوم نیست پس کی میخواهند بفهمند که باید با دشمن مبارزه کرد و او را از جایش جنباند و به اقدام واداشت ؛ والا اگر از موضع بهاصطلاح عقل عمل کردید و نگذاشتید دشمن حتی به شما جسارت کند که جزو خواص نفهم خواهیدبود.
پس اکنون باید به این نفهمها شک کنم که حتی یک تشر و سیلی هم نخوردهاند ؛ والا بفهمها که حداقل یک سیلی را که خوردهاند. بماند از اینکه دراین راهها چهها که ندادهاند.
پس شک میکنم ، چون هستم.
فؤاد صدیق

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر