۱۳۸۸ آذر ۱۶, دوشنبه

نون و گلدون


دیشب بغض فروخفته خود را از بسیار مصائب و ظلمهای رفته بر سر آزاداندیشان سرزمین مادریم را به سوی آسمان فریاد کشیدم. وقتی پژواک صدایم را در فریادهای دیگر همفکران سبزم می شنیدم. طاقت نیاورده گریستم. گریستم؛ به شبهای سیاه و تنهایی بهمن احمدی امویی در سلول انفرادی اوین, به خون پاشیده عبدالله رمضان زاده بر سقف خودروش, به مظلومیت و آزادگی صفایی فراهانی در شب مناظره, به صدای لخ لخ دمپائی های بهزاد نبوی, به شلاقهایی که قرار است بر تن بیمار تاجرنیا فرود آیند, به ضربان ناهمگون قلب هنگامه شهیدی, به 9سال زندان سعید لیلاز برای فعالیتهای روزنامه نگاریش, به چشمان تاجزاده که در صحن دادگاه دو دو می زد, به نگاه نگران قوچانی که اعماق دادگاه را می کاوید, به اتفاق عظیمی(!) که برای عطریانفر در بازجویی رخ داد و به رمزآشوب(!) ابطحی و به ... گریستم و ضجه زدم برای تمامی بی پناهان و بی کسانی که نه نام دارند نه نشان و با جرأت بیشتری برایشان احکام سنگین تری صادر می شود حتی اعدام.
گریستم برای مظلومیت ندا که علم خونخواهی او را قاتلینش به دوش می کشند و در برابر سفارت انگلیس جمع می شوند و خواهان استرداد پزشکی می شوند که در آخرین ثانیه های حیات ندا بر بالینش حاضر بود. گریستم برای جای خالی کیانوش آسا و دیگر دانشجویان شهیدی که امروز غایبان (نه ناظران) بزرگ روز 16 آذر هستند.
وقتی صفیر "الله اکبر" هایمان با آه و ناله دل آسمان را شکافت تا به خدا رسید, آسمان با رعد غرید و از این همه جفا و ظلم اشکش جاری شد بارید و بارید. ما فریاد می زدیم و آسمان ما را می شست؛ و تن رجور و خسته امان را غسل پاکی, غسل شرف و غسل آزادگی می داد. آسمان با گریه بی امان دیشبِ خود جان ما را زهر چه زنگار و وابستگی بود شست. وقتی جان صفا یافت و روح صیقل خورد, رو به آسمان مغموم پرسیدم؛ فردا را چه می شود؟ چه بر سر جوان و دانشجوی ما خواهند آورد؟ و این خون به ناحق ریخته تا کدامین افق جاری خواهد بود؟ قصه هابیل و قابیل تا به کی تکرار خواهد شد؟ و تا صبح از این سؤالات بی امان آرام نگرفتم. تا که...
بعد از ساعت 7صبح می بینم که خانه علم و دانش در محاصره نظامیان است.اطراف دانشگاه تهران و امیرکبیر لبالب از نیروهای گارد است. وقتی می نویسم گارد ناخودآگاه به یاد گارد شاهنشاهی رژیم گذشته می افتم.نیروهایی تا بن دندان مسلح که تا چند لایه آن طرف تر و دورتر از دانشگاه به خود تابیده و پیچیده است. یادم می افتد که فرمانده سپاه سيدالشهدا(ع) گفته بود که قرار است در این روز, بسیج و سپاه به دانشجویان گل بدهند(!) ناگهان ذهنم به طرف فیلم " نون و گلدون" مخملباف کشیده می شود. او در 17 سالگی به پاسبانی حمله کرده بود تا خلع سلاحش کند. اما خود گرفتار شده بود. پس با یاد اشاره های همین فیلم نگران خنجر و سلاحی می شوم که در زیر این گلها پنهان است تا سینه دانشجو را بدرد, و بر خود می لرزم.
در بلوار کشاورز هستم که پیام وزیر علوم (کامران دانشجو) را از رادیو پیام می خوانند. گزافه های او از آزاد اندیشی و تضارب آرا در محیط دانشگاه با محاصره نظامی دانشگاه که شاهدش هستم مضحک به نظر می رسد. وقتی از لایه های مختلف نظامیان گذشتم حضور این لشکر نظامی را برای حرکت اعتراضی بدون دفاع و بدون سلاح دانشجویان را جز به صلابت و قدرت جنبش سبز نتوانستم تعبیر کنم. این همه نظامی یعنی جنبش سبز به کوری چشم دشمنان زنده است, یعنی دانشجو, دانش آموز, کارگر و... همچنان در صحنه هستند.یعنی ما هستیم, با هم, همه با هم.

جویا کوشیار

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر