۱۳۸۸ آبان ۱۸, دوشنبه

حکایت دکان کبابی

هفته پیش مهمان یک استاد دانشگاه تربیت معلم در کرمانشاه بودم. شبی به بهانه آمدن شماری مهمان پیش بینی نشده، آن استاد راهی یک دکان کبابی در خیابان فردوسی شد. من هم راهی شدم تا همراه او گشتی در شهر بزنم. در انتظار کبابها که بودیم چشممان به اطلاعیۀ اتحادیه روی دیوار افتاد که قیمت کباب این قدر است و همکاران باید رعایت کنند والخ... و همین بهانه شد برای گفتگوی ما دربارۀ اینکه با این دستورات بساط تخلفات برچیده می شود یا نه و در ادامه سخن به آنجا کشید که چرا با این همه دستگاه های عریض و طویل قضایی، بازرسی، انتظامی و ... جرایم کلانی که در کشور رخ می دهند، پایان نمی یابند و اساسا چرا برخی معضلات این مملکت خود بخشی از تاریخ می شوند و همچنان ادامه می یابند. آن استاد در بیان دیدگاه خود در این باره خاطره ای نقل کرد که به گمان من جای تامل جدی دارد. او با همان لهجۀ اصیل کرمانشاهی گفت: "دوستی داشتم که روانشناسی می خواند و دانشجوی قابلی بود. شنیدم رفته آمریکا و در آنجا دکتری جرم شناسی گرفته و در دستگاه قضایی آمریکا مشغول کار شده است. شماره اش را از رفقا گرفتم و زنگی زدم و جویای احوالش شدم. از او پرسیدم در دستگاه قضایی آمریکا چه می کند و او گفت در اداره ای کار می کند که کارش ریشه یابی جرایم است؛ به ویژه جرایمی که از آنها پیشینه ای در سوابق قضایی وجود نداشته باشد. روش کار این است که بعد از وقوع جرم، نسخه ای از پرونده در اختیار آنها قرار می گیرد و آنها پس از ریشه یابی دلایل وقوع جرم، نتایج تحقیق خود را در اختیار دستگاه های دخیل در موضوع پرونده ارائه می دهند و آنها با یافتن راه حل برای برچیدن زمینه های وقوع آن جرم سعی می کنند از تکرارش در آینده جلوگیری کنند." آن استاد عزیز در ادامه توضیح داد که با دوستانی که در قوه قضائیه داشته در این باره گفتگومی کند و به آنها پیشنهاد می کند که آن دوست سفر کرده را به ایران بخوانند و از او بخواهند که همان کار را در کشورش و برای مردمش انجام دهد. چنین می شود و آن دوست به ایران می آید و کارش را شروع می کند اما پس از شش ماه به آمریکا باز می گردد. استاد گفت: " با خود گفتم این چه شور خدمت به میهنی بود که شش ماهه ته کشید! تعجب کردم و از او پیگیر شدم که قضیه چیست و او در پاسخ به من گفت: واقعیت این است در ایران آغاز کار خیلی با انرژی و امید شروع شد ولی افتاد مشکلها. در ایران نمی شود آزادانه تحقیق کرد. برای هر پرونده تا وقتی به جایی می رسیدیم توصیه ها و دستورات بود که به ما داده می شد و این باعث اخلال درجریان تحقیق می شد. دائماً می شنیدیم یا دستور می آمد که نام فلان شخص در پرونده نیاید، اشاره به اقدام فلان سازمان یا ارگان نشود، این بخش تحقیق را طوری تنظیم کنید که فلان جریان دلگیر نشود و خلاصه دست آخر به اینجا می رسیدیم که آقا اصلاً تحقیق را طوری انجام دهید و تنظیم کنید که فلان نتیجه در آن گرفته شود. در چنین شرایطی هیچ وقت نمی شود دلیل وقوع جرم را یافت و درمان کرد. درست مثل آدمی که غده مرگباری در بدنش دارد ولی نمی خواهد وجودش را بپذیرد و نهایتا این غده است که کارش را پیش می برد و آدم را از پای می اندازد. دیدم کارم بیش از آنکه خدمت باشد، خیانت است و ترجیح دادم که به غربت باز گردم."

آنچه از این استاد عزیز نقل کردم نه حکایت دستگاه قضائی ما، که کمابیش حکایت همۀ ارکان جامعه و تاریخ ماست. نمونه های تاریخی آن قدر زیاد است که بر شمردنش از حوصله این مختصر خارج است. اما دو سه نمونه از روزگاران خودمان را اشاره می کنم و می گذرم.
مثلاً آنچه در خاطره بالا ذکر شد را بگذارید در کنار مواضعی که برای حذف بخشی از علوم انسانی گرفته می شود. در آنجا هم به جای تلاش برای یافتن اندیشه متقابل برای رویارویی با اندیشه غرب به دنبال قایم کردن ناتوانی دستگاههای مربوطه فرهنگی مان برای پاسخگویی و نادیده انگاشتن مشکل واقعی هستیم.

در عرصه اقتصاد، اقتصاد پوپولیستی یارانه ای دولت 12میلیارد دلار اقتصاد قاچاق در پی آورده و دارد همه اقتصادمان را بر باد می دهد، بعد به جای خصوصی سازی واقعی، ارگان دولتی را قبای خصوصی تنش می کنیم و اقتصاد را به آن می سپاریم و اعلام می کنیم خصوصی شد. حال آنکه چیزی تغییر نکرده است.

و حتماً در این روزها محتوی روزنامه های حامی دولت را خوانده اید. پس از تظاهرات سیزده آبان و حضور پر رنگ سبزها در خیابانهای آکنده از نیروهای موحش ضد شورش و بگیر و ببندهایی که خبرهایش را شنیده اید، اصرار این روزنامه ها و رسانه های مشابه شان بر کم تعداد نشان دادن شمار سبزها خیلی جالب توجه بود. در حالی که تنها 109 نفر بازداشت شده اند برخی روزنامه ها خبر دادند که حدود صد نفری جمع شده بودند تا شاید سر و صدایی بکنند!

این ندیدن واقعیت و به رسمیت نشناختن خواسته های نهفته در پس آن، خطائی است که برای حاکمیت گران تمام خواهد شد. نسل جوانی که در این چند ماهه سبز شده و سرشاخه هایش صورت قدرت را خراشیده، در حال ریشه دواندن است و دور نیست روزی که تنۀ برآمده از این ریشه ها دیوار قلعۀ قدرت را بشکافد و فرو بریزد.

حسین تفرشی
htafreshee@gmail .com

۲ نظر:

  1. حکایت دکان کبابی شما بی شباهت به دکان سیاست و فرهنگ و همه چیزمان در همه‌جاهیمان است. از نماز جمعه بگیر که باید مروج اخلاق و دیانت و تقوی باشد تا سپاه و بسیج و ناجا که جان میستانند.
    مگر همین ولدالتقوای نماز جمعه تهران نیست که با صوتی انکرالاصوات برای عالم و آدم نسخه میپیچد و در هرسطر از کلامش هزاران تهمت و دروغ بین جاخوش کرده است. یا آن رئیس دولت که او هم رئیس همین طایفه کذابین است و الآن در پس پرده امنیت آرام گرفته و برای روزگاران آینده ما نقشه راه جهانی میکشد؟ که چه؟ که بعد معلوم خواهدشد که این حضرات با آنور آبیها دستشان در یک کاسه است و وقتی طومار همه را به باد دادند ، به ریش بالا تا پایینمان خواهند خندید.

    پاسخ دادنحذف
  2. از مقاله اتان لذت بردم و خوشحالم که مردم تفرش همیشه فاضل و بدنبال علم و اندیشه بودند و هستند.
    درود بر شما
    ستوده وفسی

    پاسخ دادنحذف