کرمانشاه که بودم قسمت شد و در یک صبح پنجشنبه مجالی شد تا با شماری ازخویشان به مزار مردگان برویم. ابتدا بر مزار بزرگان خانواده حاضر شدیم و مطابق رسم معمول فاتحه ای خواندیم و طلب آمرزش کردیم. در این میان گاه آنهایی هم که برای مردگان خیرات می کردند ما گیر می آوردند و خلاصه یک حمد و سوره مار بدهکار می کردند.
بر هر مزاری داستان پشت آن نیز باز روایی می شد. یکی جوان جسوری بود که تا 36 سالگی مجرد مانده بود و نهایتا سکته کرده بود، یکی تاجر خیری بود که اکنون حسینیه اش در کرمانشاه معروف است، یکی مادری بود که در پی زادن چند پسر به هنگام زادن دخترش از دنیا رفته بود و ... اما یک مزار داستان متفاوتی داشت. مزار پدری بود که پس از شهادت دو پسرش از اندوه آنها آن قدر گریست که نابینا شد و چندی بعد هم درگشت. همسر و برادر آن مرحوم همراهمان بودند. از مزار آن پدر به سوی مزار شهدای کرمانشاه رفتیم. جایی که آن دوپسر در 1365 آرام گرفته بودند.
برای من مزار شهدا همواره جایی بود که حسی آکنده از احترام و اندوه و گاه شرم بر دلم می نشاند. اما این بار حس غریبی داشتم. هنگامی به مزار آن دو رسیدیم و چهرۀ معصوم آن دو برادر را در آن تصویر سیاه و سفید ایستاده بر مزار، با پشت لبهایی که به سختی تیره می نمود، دیدم و بعد نوشتۀ روی آن سنگهای سیاه را خواندم بغضی دلگیر گلویم را فشرد و اشک بر چشمانم جاری کرد. "بسیجی شهید شهاب ... که در 15 سالگی سرپل ذهاب ... به شهادت رسید." " بسیجی شهید مهدی ... که در 17 سالگی سرپل ذهاب ... به شهادت رسید."
دو برادر در اولین اعزامشان به جبهه جان باخته بودند و همانطور که با هم رفته بودند با هم نیز پرواز کرده بودند.
وقتی به خود آمدم متوجه صدای هق هق گریستن عموی هفتاد سالۀ آن دو شهید شدم که گویی غم 23 سال پیش را هم اکنون جلوی چشم دارد. او با دست اشاره به چهره شهاب کرد و گفت "آنها بچه بودند. دو تا بچه را فرستادند جنگ!"
و بعد متوجه چهره خیس مادر شهاب و مهدی شدم که بی صدا می گریست و اشکش را با گوشه چادرش از ما پنهان می کرد. او که متوجه حال منقلب مهمانانش شد، اشک چهره اش را پاک کرد و برای عوض کردن حال ما که مهمان خانه اش بودیم، رو کرد به قطعۀ مجاور و گفت :"آن قطعه را بنیاد آمده همۀ سنگها را یک دست کرده و سنگهای خوشگل گذاشته، سقف زده؛ خیلی خوب شده. حالا قرار است قطعۀ بچه ها را هم مثل آنها درست کنند." و بعد به آن سوی راه افتاد تا ما هم به دنبالش راه بیافتیم.
با شنیدن این جملات از زبان آن مادر، و تماشای چهرۀ استوارش و قدرت بی نظیرش برای ادارۀ احساساتش چنان شرمگین شدم که دلم می خواست زمین دهان باز کند و مرا در خور فرو برد. من مهمان مادری بودم که عظمت روحش را بیستون یارای مقابله نبود.
به آن سوی که راه افتادیم عموی آن دو شهید با همان حس بغض آلود در گلویش گفت: "آن روزها مردم همۀ زندگی شان اینجا بود. مادرها، خانواده ها، مردم ... روزی بیست-سی تا شهید می آوردند. آن روزها اینجا خارج از شهر بود. این شکلی نبود. همه جا خاک بود و این گوشه آن گوشه صدای شیون و صدای نوحه بلند بود..."
این را نوشتم به یاد مهدی و شهاب و همۀ بسیجی هایی که توپ بازی در کو چه را رها کردند و آغوششان را برای ترکش توپهای صدام ملعون گشودند.
...تا چه باشد وظیفۀ ما و آنهائی که نام بسیجی بر پیشانی دارند!
حسین تفرشی
htafreshee@gmail.com
بر هر مزاری داستان پشت آن نیز باز روایی می شد. یکی جوان جسوری بود که تا 36 سالگی مجرد مانده بود و نهایتا سکته کرده بود، یکی تاجر خیری بود که اکنون حسینیه اش در کرمانشاه معروف است، یکی مادری بود که در پی زادن چند پسر به هنگام زادن دخترش از دنیا رفته بود و ... اما یک مزار داستان متفاوتی داشت. مزار پدری بود که پس از شهادت دو پسرش از اندوه آنها آن قدر گریست که نابینا شد و چندی بعد هم درگشت. همسر و برادر آن مرحوم همراهمان بودند. از مزار آن پدر به سوی مزار شهدای کرمانشاه رفتیم. جایی که آن دوپسر در 1365 آرام گرفته بودند.
برای من مزار شهدا همواره جایی بود که حسی آکنده از احترام و اندوه و گاه شرم بر دلم می نشاند. اما این بار حس غریبی داشتم. هنگامی به مزار آن دو رسیدیم و چهرۀ معصوم آن دو برادر را در آن تصویر سیاه و سفید ایستاده بر مزار، با پشت لبهایی که به سختی تیره می نمود، دیدم و بعد نوشتۀ روی آن سنگهای سیاه را خواندم بغضی دلگیر گلویم را فشرد و اشک بر چشمانم جاری کرد. "بسیجی شهید شهاب ... که در 15 سالگی سرپل ذهاب ... به شهادت رسید." " بسیجی شهید مهدی ... که در 17 سالگی سرپل ذهاب ... به شهادت رسید."
دو برادر در اولین اعزامشان به جبهه جان باخته بودند و همانطور که با هم رفته بودند با هم نیز پرواز کرده بودند.
وقتی به خود آمدم متوجه صدای هق هق گریستن عموی هفتاد سالۀ آن دو شهید شدم که گویی غم 23 سال پیش را هم اکنون جلوی چشم دارد. او با دست اشاره به چهره شهاب کرد و گفت "آنها بچه بودند. دو تا بچه را فرستادند جنگ!"
و بعد متوجه چهره خیس مادر شهاب و مهدی شدم که بی صدا می گریست و اشکش را با گوشه چادرش از ما پنهان می کرد. او که متوجه حال منقلب مهمانانش شد، اشک چهره اش را پاک کرد و برای عوض کردن حال ما که مهمان خانه اش بودیم، رو کرد به قطعۀ مجاور و گفت :"آن قطعه را بنیاد آمده همۀ سنگها را یک دست کرده و سنگهای خوشگل گذاشته، سقف زده؛ خیلی خوب شده. حالا قرار است قطعۀ بچه ها را هم مثل آنها درست کنند." و بعد به آن سوی راه افتاد تا ما هم به دنبالش راه بیافتیم.
با شنیدن این جملات از زبان آن مادر، و تماشای چهرۀ استوارش و قدرت بی نظیرش برای ادارۀ احساساتش چنان شرمگین شدم که دلم می خواست زمین دهان باز کند و مرا در خور فرو برد. من مهمان مادری بودم که عظمت روحش را بیستون یارای مقابله نبود.
به آن سوی که راه افتادیم عموی آن دو شهید با همان حس بغض آلود در گلویش گفت: "آن روزها مردم همۀ زندگی شان اینجا بود. مادرها، خانواده ها، مردم ... روزی بیست-سی تا شهید می آوردند. آن روزها اینجا خارج از شهر بود. این شکلی نبود. همه جا خاک بود و این گوشه آن گوشه صدای شیون و صدای نوحه بلند بود..."
این را نوشتم به یاد مهدی و شهاب و همۀ بسیجی هایی که توپ بازی در کو چه را رها کردند و آغوششان را برای ترکش توپهای صدام ملعون گشودند.
...تا چه باشد وظیفۀ ما و آنهائی که نام بسیجی بر پیشانی دارند!
حسین تفرشی
htafreshee@gmail.com

مرسی .فوق العاده بود.منم امشب خیلی به یادشون بودم
پاسخ دادنحذفسلام
پاسخ دادنحذفخیلی قشنگ نوشتید
با توصیف قشنگتون اشک منم در اوردین
h.h