جامعه پذیری ، یک فرایند مادامالعمر جامعهشناسی و روانشناسی است ، که طی آن هر فرد، هنجارها، ارزشها و الگوهای رفتاری را که جامعه وی بر آنها تأکید دارد، بهصورت جزئی از وجود خویش در میآورد .
مثلا هر فرد ایرانی دریافته است که دروغ ازجمله ضدارزشهاست و پناه بردن بدان برای جبران هرخلایی نارواست و درمقابل پذیرفتهاست که باید دربرابر دولت و حکومت با توجه به قوانین و مقررات ، تکالیفی را انجام دهد تا مشمول جریمه نگردد ؛ ازجمله قوانین راهنمایی و رانندگی.
این فرایند به دنبال آموزشهای عام ( اعم از رسمی و غیررسمی ) به افراد حاصل میشود و درنتیجه آن، قوانین رفتاری هر جامعه و انتظاراتی که از آنان میرود ، در اشخاص ملکه میشود و درضمیر آنان حک میگردد.
ایرانیان قرنها درجامعهای ملوکالطوایفی و پادشاهی زندگی میکردند.جامعهای فاقد قانون و استبدادزده. باگشایش درها و گسترش ارتباطات و تعامل با اروپا ، گروهی درپی فرنگیمآبیسازی این مردم برآمدند و البته مستفرنگشدنشان هم بیشتر عایدی همین حرکت بود تا انتقال علم و تکنولوِی به داخل. سالها هم مونتاژکار بودیم که البته این خصیصه درما ادامه یافت تابه امروز.
بعدها هم باید شاه را سایه خدا میدانستیم که خوب صدالبته این خوی دربسیاری ازماها ماندگارشد که تابه امروزهم ادامه دارد. درحالی که بسیاری ازعادات نیک و خلق و خوی مسلمانی و ایرانی نه تنها در ما ماندگار نشد که شکل هم نگرفت. ازجمله راستگویی، ازجمله تعاون و همکاری. و همه ما تکرو شدیم و به قول امروزیها تکخور! میدانید چرا. چون این فرایند که حاصل ارتباط است ، عوامل متعددی دارد و ازجمله پدر و مادر و دوستان و هممدرسهایها و همکاران وهممحلهایها و مسجدیها و ... که ارزشها و باورها و قراردادهای جامعه را به یکدیگر عرضه میکنند تا فرد را به مشارکت فعال دراجتماع وادارند.یعنی نوعی انتقال فرهنگی که معمولا دوگانگی رسمی و غیررسمی دارد.فرهنگ رسمی ؛ اتوکشیده و دستوری است و به شما میگوید که چه بکنید و چه بگویید و چه نگویید وچه نکنید.مثل مدرسه و دانشگاه و همین فرهنگستان زبان فارسی که گفتهاست به جای کامپیوتر بگویید رایانه. و ....
اما روی دیگر سکه ، فرهنگ غیررسمی است که هرکس از دوستان ، خانواده ، و دیگر افراد در محیطهای غیررسمی فرامیگیرد. این یعنی فرد را نباید چون ظرفی درون تهی فرض کرد که میتوان هرآنچه که خواستیم درآن بریزیم.چراکه او انسانی عاقل است و برای رفع نیازهایش ، گزینش میکند.
سالها این شعار بر در و دیوارهای شهرهایمان خودنمایی میکرد: " خدا ، شاه ، میهن " و بچههای مدرسهای برآن میافزودند : " کت ، شلوار ، پیرهن ". آیا این شعار توانست درمیان ایرانیان نتیجه مطلوب حکومت شاهنشاهی را بار دهد؟
پساز انقلاب هم برای جامعهپذیری اقداماتی صورت گرفت. یادمان هست که در اوایل انقلاب ، دارندگان ملاحظه ندارندگان (!)را میکردند و با آنان همنوا میشدند. حکومت شعاری میداد تا مردم هم تکرار کنند. مظاهر فساد به کلی برچیده شده بود و پستوها رونق گرفتهبود. یعنی بازهم همان رسمی و غیر رسمی.چه شد؟ پساز سی سال ، فرهنگ پستویی گسترش یافت و کم کم درحال جایگزینی با فرهنگ رسمی است.
مهمترین گفتمان انقلاب که در قانون اساسی هم جایگیر شد، بحث ولایت فقیه و شخص ولیفقیه است. اگر این گفتمان رسمی درمیان جامعه پذیرفته شده بود ، امروز پساز سی سال هنوز نمیبایستی دربارهاش سخن بگویند و توجیه کنند و دائم برآن تاکید کنند و هنوز هم ندانند که آیا میتوان براین بخش از واقعیت قانونی انتقاد کرد یا نه ؟ نماینده مجلس خبرگان را که وظیفهاش نظارت بررهبری و انتخاب اوست به دلیل عمل به وظیفهاش ، بااهرم قانون ، تهدید و تحدید میکنند و دانشجوی منتقد را به ناکجاآباد میبرند تا ازعلوم انسانی تبری بجوییم و دل به نداشتههایمان خوش کنیم.
بدین نمط راه به جایی نخواهیم برد و در وادی تسلسل گرفتار آمدهایم. میمانیم و درجا میزنیم تا چه پیشآید. و این یعنی ماندگاری درجا و مکان و درجازدن تند. درجامیزنیم ، پس هستیم!
مثلا هر فرد ایرانی دریافته است که دروغ ازجمله ضدارزشهاست و پناه بردن بدان برای جبران هرخلایی نارواست و درمقابل پذیرفتهاست که باید دربرابر دولت و حکومت با توجه به قوانین و مقررات ، تکالیفی را انجام دهد تا مشمول جریمه نگردد ؛ ازجمله قوانین راهنمایی و رانندگی.
این فرایند به دنبال آموزشهای عام ( اعم از رسمی و غیررسمی ) به افراد حاصل میشود و درنتیجه آن، قوانین رفتاری هر جامعه و انتظاراتی که از آنان میرود ، در اشخاص ملکه میشود و درضمیر آنان حک میگردد.
ایرانیان قرنها درجامعهای ملوکالطوایفی و پادشاهی زندگی میکردند.جامعهای فاقد قانون و استبدادزده. باگشایش درها و گسترش ارتباطات و تعامل با اروپا ، گروهی درپی فرنگیمآبیسازی این مردم برآمدند و البته مستفرنگشدنشان هم بیشتر عایدی همین حرکت بود تا انتقال علم و تکنولوِی به داخل. سالها هم مونتاژکار بودیم که البته این خصیصه درما ادامه یافت تابه امروز.
بعدها هم باید شاه را سایه خدا میدانستیم که خوب صدالبته این خوی دربسیاری ازماها ماندگارشد که تابه امروزهم ادامه دارد. درحالی که بسیاری ازعادات نیک و خلق و خوی مسلمانی و ایرانی نه تنها در ما ماندگار نشد که شکل هم نگرفت. ازجمله راستگویی، ازجمله تعاون و همکاری. و همه ما تکرو شدیم و به قول امروزیها تکخور! میدانید چرا. چون این فرایند که حاصل ارتباط است ، عوامل متعددی دارد و ازجمله پدر و مادر و دوستان و هممدرسهایها و همکاران وهممحلهایها و مسجدیها و ... که ارزشها و باورها و قراردادهای جامعه را به یکدیگر عرضه میکنند تا فرد را به مشارکت فعال دراجتماع وادارند.یعنی نوعی انتقال فرهنگی که معمولا دوگانگی رسمی و غیررسمی دارد.فرهنگ رسمی ؛ اتوکشیده و دستوری است و به شما میگوید که چه بکنید و چه بگویید و چه نگویید وچه نکنید.مثل مدرسه و دانشگاه و همین فرهنگستان زبان فارسی که گفتهاست به جای کامپیوتر بگویید رایانه. و ....
اما روی دیگر سکه ، فرهنگ غیررسمی است که هرکس از دوستان ، خانواده ، و دیگر افراد در محیطهای غیررسمی فرامیگیرد. این یعنی فرد را نباید چون ظرفی درون تهی فرض کرد که میتوان هرآنچه که خواستیم درآن بریزیم.چراکه او انسانی عاقل است و برای رفع نیازهایش ، گزینش میکند.
سالها این شعار بر در و دیوارهای شهرهایمان خودنمایی میکرد: " خدا ، شاه ، میهن " و بچههای مدرسهای برآن میافزودند : " کت ، شلوار ، پیرهن ". آیا این شعار توانست درمیان ایرانیان نتیجه مطلوب حکومت شاهنشاهی را بار دهد؟
پساز انقلاب هم برای جامعهپذیری اقداماتی صورت گرفت. یادمان هست که در اوایل انقلاب ، دارندگان ملاحظه ندارندگان (!)را میکردند و با آنان همنوا میشدند. حکومت شعاری میداد تا مردم هم تکرار کنند. مظاهر فساد به کلی برچیده شده بود و پستوها رونق گرفتهبود. یعنی بازهم همان رسمی و غیر رسمی.چه شد؟ پساز سی سال ، فرهنگ پستویی گسترش یافت و کم کم درحال جایگزینی با فرهنگ رسمی است.
مهمترین گفتمان انقلاب که در قانون اساسی هم جایگیر شد، بحث ولایت فقیه و شخص ولیفقیه است. اگر این گفتمان رسمی درمیان جامعه پذیرفته شده بود ، امروز پساز سی سال هنوز نمیبایستی دربارهاش سخن بگویند و توجیه کنند و دائم برآن تاکید کنند و هنوز هم ندانند که آیا میتوان براین بخش از واقعیت قانونی انتقاد کرد یا نه ؟ نماینده مجلس خبرگان را که وظیفهاش نظارت بررهبری و انتخاب اوست به دلیل عمل به وظیفهاش ، بااهرم قانون ، تهدید و تحدید میکنند و دانشجوی منتقد را به ناکجاآباد میبرند تا ازعلوم انسانی تبری بجوییم و دل به نداشتههایمان خوش کنیم.
بدین نمط راه به جایی نخواهیم برد و در وادی تسلسل گرفتار آمدهایم. میمانیم و درجا میزنیم تا چه پیشآید. و این یعنی ماندگاری درجا و مکان و درجازدن تند. درجامیزنیم ، پس هستیم!
فؤاد صدیق

همان زمان هم خیلیها به ولایت فقیه اعتراض داشتند چون تنها امام را مصداق ولی فقیه می دانستند.و این هنوز باقی است.
پاسخ دادنحذف14 قرن پیش مردم با پیغمبر و خلفا بیعت می کردند. یعنی آن موقع دمکراسی معنی داشته. الان هم همان راه را باید رفت.
پاسخ دادنحذفنباید سالهای اخیر را با آن سالها مقایسه کرد. فقط یادمون باشه که مردم ، دستکم اغلبشون ، باهم یکی بودن ولی امروز چند تکه شدند. اونم ببرکت دولت ولایتمدار و عدالت سرخود "ا.ن"
پاسخ دادنحذف