۱۳۸۸ آذر ۹, دوشنبه

آذر اهورایی



"اگر اجباری که به زندان ماندن دارم نبود ، خود را در برابر دانشگاه آتش می زدم ، همان جایی که بیست و دو سال پیش " آذر" مان در آتش بیداد سوخت ، او را در پیش پای نیکسون قربانی کردند .
این " سه یار دبستانی " که هنور مدرسه را ترک نگفته اند . هنوز از تحصیلا تشان فراغت نیافته اند . نخواستند همچون دیگران کوپن نانی بگیرند و از پشت میز دانشگاه ، به پشت پاچال بازار بروند و سر در آخور خویش فرو برند . از آن سال ، چندین دوره آمدند و کارشان را تمام کردند و رفتند ؛ اما این سه تن ماندند تا هر که را می آید بیاموزند . هر که را می رود سفارش کنند . آنها هرگز نمی روند ، همیشه خواهند ماند . آنها " شهید " ند . این " سه قطره خون " که بر چهره دانشگاه ما همچنان تازه و گرم است . کاشکی می توانستم این سه آذر اهورایی را با تن خاکستر شده ام بپوشانم ؛ تا در این سموم که می وزد ، نفسرند . اما نه ، باید زنده بمانم و این سه آتش را در سینه ام نگاه دارم . "

دکتر علی شریعتی – 1354
و باز آذر ، و باز دانشجو ؛ و یک دنیا سؤال . شانه های جوان دانشجوی ایرانی زیر بار مسئولیت اجتماعی و تاریخی اش دارد له می شود ، دارد پیر می شود . صدای شان را در حلقوم می شکنند و فکرشان را به بند می کشند و خون شان را روی سنگ فرش خیابان جاری ...
دانشجوی ایرانی امروز طلایه دار سه قطره خونی است که در 16 آذر 1332 در دانشکده فنی دانشگاه تهران به پای نیکسون معاون رئیس جمهور آمریکا ریختند . مهدی شریعت رضوی برادر پوران ( همسر دکتر علی شریعتی ) ، احمد قند چی ، مصطفی بزرگ نیا سه یار دبستانی و سه قربانی هستند که در مسلخ استبداد سلاخی شدند . اما نمردند و نخواهند مرد آنها زنده تاریخ اند و معلم تاریخ . این سه یار دبستانی همواره می آموزند؛ درس عشق ، آزادی و آزادگی را . آتش این سه آذر اهورایی در آتش دان قلب و فکر انسانهای مسئول هماره روشن است . خون این " سه قطره خون " همچنان تازه و گرم در رگهای جنبش دانشجویی در جریان است . اگر در آذر 1332 لشکر 2 زرهی را به دانشگاه تهران بردند و دسته ای از نظامیان معروف به " دسته جانبازان " در دانشکده فنی دانشجویان را به خاک و خون کشیدند امروز نیز فضای مقدس دانشگاه جولانگاه نظامیانی چون بسیج است . روز 18 تیر 1388 دیدم نظامیان تا بن دندان مسلحی را که بر روی سپرهایشان حک شده بود : " فدائیان رهبر " و با ضربات باتوم خویش فرق جوانان و دانشجویان را می شکافتند .این یعنی در رگ های دانشجوی امروزی خون اهورایی آذر می دود . اگر به سیاست و به اجبار هم از محل تحصیل دورش کنند در هر جایی که باشد خونش از مشاهده ظلم و ستم صورتش را سرخ می کند.
دانشجوی مسئول از برای کوپن نانی آزادگی و مسئولیت خویش را لگد مال نمی کند . سر او هیچگاه در آخور هیچ ستمی فرو نمی رود . دانشجو غم نان خویش ندارد او علیه تبعیض و بی عدالتی می خروشد. وقایع پس از انتخابات دل مردم را به دانشجویان گرم کرد. دانستند سالها سعی و تلاش برای بی هویت کردن دانشجو و با روزمرگی و به خود مشغول کردن و بی تفاوت کردن او نسبت به مسائل و مشکلات جامعه بی اثر و بی ثمر بوده است.
دانشجو همچنان مسئول است وهمچنان پیشانی مبارزه با بیداد و ستم. از این رو است که دشمن هر از گاه به خانه و کاشانه او یورش می برد ، می زند ، می شکند ، می کشد و خون پاکش را نقش زمین می کند. اما باز هم دانشجو عقب نمی نشیند و همچنان در صف اول میدان است و بیدار. آگاه است و می داند که شعار " کرسی آزاد اندیشی " با مهار و محدودیت علوم انسانی محقق نمی شود. دانشجو امروز چشم و چراغ جامعه است در مسیر روشنگری و اعتراض به سیاهی و تباهی.
به راستی چه کسی می تواند این بار امانت آگاهی و بینش را جز دانشجو به دوش بکشد . دانشجو امروز بیش از پیش در برابر فرهنگ دروغ ، ریا و خرافه پرستی مسئول است ، و چه خوب رسالت تاریخی اش را ایفا می کند . به جد جوان دانشجوی ما پس از 22 خرداد 1388 چشم بر هم نگذاشته و نخفته است ؛ بیدار بیدار . می بیند که به نام اسلام و به نام انقلاب چه بر سر مردم بی گناه و بی پناه می آورند. او اقتدار طلبان را با افکار آزاد اندیش خویش به چالش کشیده است. اردوگاه ظالمان به هر کید و مکری متوسل شده است تا این غزال تیز پای آگاهی و دانش را در بیشه زار جهل و نادانی به کمند خویش گیرد, اما مگر فکر و اندیشه به حصار و دام در می آیند ؟! گر چه امروز شاهدیم که استادان و معلمانی را به صرف داشتن فکر و اندیشه محاکمه و مجازات می نمایند .
روز 13 آبان شاهد بودم دختری دانشجو مورد حمله یک نظامی قرار گرفت ، نظامی به زور باتوم ، دستبند سبز را از دست دختر خارج ساخت اما آن دختر فریاد بر آورد که " ای بیچاره ! نشان سبزم را به تاراج می بری با فکرم چه خواهی کرد ؟ "
دانشجو آتش اهورایی در سینه دارد او نمی رود او می ماند . می داند که تاریخ به او نیاز دارد . پدران ، مادران و فرزندان ایران به او نیاز دارند. او می داند که پا به دانشگاه نگذاشته است تا به درد دیگران پشت پا بزند . او می داند که دشمن نیز از نقش روشنگرانه وی در هراس است می خواهد شمع آگاهی اش را پف کند . اما چراغ امید او در دل هر ایرانی سوسو می زند . ایرانی به دانشجو چشم امید دوخته است.
رژیم شاه بسیار کوشید تا 16 آذر را در تاریخ محو کند ، اما دانشجو نگذاشت و هر سال و هر سال پیدا و پنهان آن را گرامی داشته است. اما دراواخر دهه شصت بود که جامعه اسلامی دانشجویان که از جیب بازار و حاکمیت ارتزاق می شد و می شود در برابر تحکیم وحدت ( تشکیلات سیاسی خود جوش و فراهم آمده از انجمن های اسلامی سراسر دانشگاهها ) سر بر آورد تا با مشابهت سازیهایی زنجیر تحکیم دانشجویان را سست کنند و در ادامه سیاست های مزورانه خویش نامه ای چند صفحه ای به رهبری نوشتند تا روز دانشجو را از 16 آذر به 16 دی نقل زمان و نقل معنا دهند . 16 دی روز شهادت شهید علم الهدی و تعدادی از دانشجویان در کربلای هویزه است . این روز برای هر ایرانی گرامی است .اما نه به معنای مصادره یک هویت و یک تاریخ . معلوم بود که هدف این اقتدارگرایان نه گرامی داشتن شهدای عزیزی چون حسین علم الهدی بلکه هدف شان گم کردن آدرس 16 آذر و به باد دادن خاکستر آذر اهورایی دانشجو بود . آنان در پی بی هویت کردن دانشجو از تاریخ و ماهیت ناب پر مسئول او بودند .
اما امروزه شاهدیم که با تمام این ترفند ها و تزویرها دانشجو همچنان در صحنه حاضر است و با پشت پا زدن به همه تطمیع ها و تهدید ها به ایفای رسالت تاریخی خود می پردازد . او زنده است و می ماند چرا که ایران و تاریخ ایرانی زنده است .

جویا کوشیار

۱۳۸۸ آذر ۸, یکشنبه

امروز ، همان‌روز است

سالهای دهه‌اول انقلاب بود و روزی نخست‌وزیر به میان دانشجویان دانشگاه تهران آمد و با آنان گفت‌و‌گو کرد. بعداز سخنان او ،نوبت به پرسش و پاسخ رسید. دانشجویان چنان با حرارت او را سؤال‌پیچ کرده‌بودند و از جنگ و رابطه‌با امریکا و روابط داخلی گرفته تا اقتصاد و اختلافات سیاسی می‌پرسیدند که گویی کسی از کشور دیگری را پیدا کرده‌اند. بعد هم نه شعاری علیه حکومت داده‌شد و نه کسی به قوه‌قضاییه که آن روز شورای عالی قضایی نامیده می‌شد و نه به دادگاه انقلاب بابت انقلاب مخملی معرفی شد.


سال 68 بود. اولین سال تحصیلی در فضایی بعداز رحلت امام. در دولتی جدید و با اتفاقاتی تازه. به غیراز مجلس سوم که اکثریت آن با جناح چپ بود، مملکت تقریبا یکدست بود. البته نه به یکدستی الآن. همه داشتند یکرنگی(!) را تجربه می‌کردند. آن‌گونه که دو - سه سال بعد و در انتخابات مجلس چهارم ، آن را تکمیل کردند.


بااین حال ،‌هنوز فضای دانشگاهها با ترفندهای گروهسازی جناح راست، وبه قول مفسران فوتبال،" مالخود"‌ نشده‌بود. درهمان ایام، یک زندانی جاسوس انگلیس، بعداز سفر رینالدو گالیندوپل ، فرستاده ویژه کمیسیون حقوق بشر سازمان ملل به ایران ،از زندان آزاد شد و به کشورش بازگشت. دانشجویان به این روند اعتراض کرده‌بودند. آنها معتقدبودند که این فعل و انفعالات ، نوعی بازگشت کاپیتولاسیون به ایران است. آن هم درست پس از درگذشت امام خمینی که به جرم انتقاد از برقراری چنین روندی، به تبعید فرستاده‌شده‌بود. به‌یاددارم که پس‌از اقامه نماز جماعت در مسجد دانشگاه شهیدبهشتی به امامت نماینده رهبری دردانشگاه و نماینده سابق قائم‌مقام سابق رهبری سابق ، تعدادی از دانشجویان دور ایشان حلقه‌زده‌بودیم و نسبت به این موضوع با ایشان صحبت می‌کردیم.سخنان جناب ایشان که تماما برپایه وحدت! از نوع حکومتی آن وازبالا به پایین استوار بود و می‌گفت که نباید حرف و سخنی بزنید که بوی مخالفت با ولی‌فقیه از آن به مشام برسد و ایشان که تازه سکان رهبری را به‌دست گرفته‌اند، خود بهتر می‌دانند که چه‌کنند و معلوم است که جوان خامی مثل شما نمی‌تواند به ایشان خرده بگیرد و درباره مسائلی که از پشت پرده و کنه آن خبر ندارید ، اظهار نظر کنید؛ و همه را به "وحدت الموتی" فرامی‌خواند، یکی از دانشجویان گفت این موضوع آزادی جاسوس انگلیسی یعنی بازگشت کاپیتولاسیون! اما جناب نماینده رهبری چنان از سر موضع وحدت برآشفت که بلافاصله تهدید کرد که من این دانشجو را به قوه قضاییه معرفی می‌کنمم تا پاسخگوی این سخنان آلوده‌اش باشد.

در سالی بعد، دوستی از مغضوبان کیهان" نصیری" درباره وضعیت دانشگاهها می‌پرسید و اینکه دانشجویان دربرابر وقایع جاری چه نظری دارند؟ به او گفتم همه را اخته کرده‌اند!

روزگار چرخید وچرخید تا اتفاق دیگری در دانشگاهی از دانشگاههای تهران بیفتد.در دانشکده علوم سیاسی که باید ازقضا محل تضارب آرا و تحمل عقاید و دیدگاههای مختلف باشد. پیش‌از اقامه نماز ظهری ، بریده جراید را از تابلو می‌خواندیم. اظهارات بهزادنبوی بود درباره شرکتی از زیرمجموعه وزارت نیرو یا نفت.و اینکه نخواهیم گذاشت نظر به شرق دولت خاتمی را به غرب متمایل کنند. احدی از برادران بسیج دانشکده بی‌اعتنا به دیگران و درمقابل دیدگان همه ، دست وحدت‌بخش و التیام‌آفرینش را به تابلو برد و آن بریده روزنامه را به غضب دشمن‌شکنانه‌اش بریده‌تر کرد و رفت.

امروز اما دیگر نه رئیس دولتی هست که به دانشگاه یکدست و وحدت‌بخش‌ما بیاید و نه دانشجوی جیره‌خواری که دم از بازگشت کاپیتولاسیون بزند تا او را به محاکم صالحه ! قضایی معرفی‌اش کنند( البته ملوانان جاسوس هم به خاطر وحدت میان عالم بشریت! آزاد شدند) و نه بهزادنبوی‌ای درکار است تا درباره مخالفت و مبارزه با غرب سخن بگوید که خودش را هم مثل بریده روزنامه ، تکه تکه کنند. چون خودش را که زار و نزار روی تخت بیمارستان انداخته‌اند.

اگرچه پاسخ آن‌روزم به آن مغضوب کیهان جلب توجه می‌کرد؛ اما نکته اساسی آن در این است که بسیاری ازاخته‌شدگان سیاسی به خونخواهی خود و نسل‌سوخته آینده‌اشان برخواهند خاست. آن‌گاه چه پاسخی باید داد؟

امروز همان روز است.
فؤاد صدیق

۱۳۸۸ آذر ۶, جمعه

عیدقربان
برعارفان و عاشقان حق مبارک باد
قربان را به مسلخ بردن خویشتن برای رهانیده شدن از غیرخدا و رسیدن به لقا و قرب حق تعالی نیز خوانده اند.
امروز مانیز برای رسیدن به درجه ای والاتر از آنچه که هستیم و در آن گام می زنیم و رسیدن به مرتبه ای بالاتر , باید از خودبگذریم و گام بر جای پای پیامبر و ائمه اطهار نهیم.
اصلاح امورمان جز با اصلاح خویشتن میسر نمی گردد و باید از خود و خویشتن خویش آغاز کنیم که ان الله لایغیربقوم حتی یغیروا مابانفسهم.
آنان که خاک را بنظر کیمیا کنند
آیا شود که گوشه چشمی بماکنند
سردبیری

۱۳۸۸ آذر ۵, پنجشنبه

ویروس شناسی سیاسی


از بعد روز 13 آبان و ادامه روند پافشاری آقایان در رفتارهایی که اگر حیوان شعور داشت از آن سر نمی زد ، و مشاهده رفتارهای عجیب، وارد سیر تحقیقاتی جدیدی شدم .این مدت که خودم سرما خورده بودم آن هم با منشا ویروسی (البته ویروسش از نوع خوکی نبود، کی به کیه طاووسی بود ) زدم تو کار ویروس شناسی . مطالعه در زمینه ویروس شناسی را از مدتها قبل آغاز کرده بودم از همان زمان که آقایان به سلیقه خود اسم ویروس آنفولانزای خوکی را با چند دلیل کردان پسندانه و قابل چاپ در نشریه علمی دانشجو ،به ویروس آنفولانزای نوع A تغییر دادند.
هرچند که به خاطر موارد متعدد گلاب به دیوار، دزدی علمی آقای رئیس دولت و دوستان، مقامات رسما علمی اعلام کردند که دیگر برای مقالات ایرانیان اهمیتی قائل نیستند ولی من از رو نرفتم وبه کار خودم ادامه دادم .خلاصه که افتادم تو کار ردیابی ویروس های مختلفی که احتمال آلودگی انسان به آنها وجود دارد البته تا حالا تعدادی رو هم شناسایی کردم فقط از ترس کامی و دوستان منتشر نکردم به شما هم یواشکی می گم ....
البته اکثر این ویروسها یا روی سیستم اعصاب مرکزی اثر می گذارند یا قلبی-احساسی، هرچند که در نهایت نتیجه یکسانی دارند چون باعث از کار افتادن هر دو سیستم خواهند شد.
ویروس شبه هاری : بدون اینکه توسط حیوان هار گاز گرفته شوید در اثر عواملی دیگر چون Money واینا امکان آلودگی وجود دارد و در صورت آلودگی چنان هار خواهید شد که به محض دیدن هدف ( البته بستگی دارد در چه راستایی ویروسی شده باشید مثلا در بیماران حاد حتی با دیدن رنگ سبز علائم بیماری ظاهر خواهد شد ) طوری رفتار خواهید کرد اگر حیوان هاری در صحنه باشد شرمنده خواهد شد .این نوع ویروس چنان بر سیستم اعصاب مرکزی اثر می گذارد که نه تنها بر روی احساسات و ادراکات که حتی روی دید ظاهری افراد نیز اثر گذاشته وآن را دچار اختلال می کند (که به این مورد اخیر کوری روانی اطلاق می گردد.) آن سان که این افراد تفاوتی میان زن و مرد ،کوچکتر و بزرگتر ، جوان تر و پیرتر قائل نخواهند بود وهمه را به یک چشم می بینند ( از اثرات دولت عدالت گستر ) و چون تعداد این افراد کم هم نیست به یک چشم تنگ آمده و بنابراین افراد مبتلا با تنگ نظری هر چه تمامتر به پاچه گیری خواهند پرداخت .طبق گزارشهای رسمی نشده تعداد مبتلایان به این ویروس بسیار بالاست و تاسف دوبله از آن روست که بسیاری از مبتلایان دارای پست های مهم مملکتی هستند و از آنجایی که وزارت بهداشتشون آنفولانزای خوکی را که کلهم اجمعین دنیا می گویند خطر مرگ دارد کبریت بی خطر معرفی کرد دیگه این ویروس که جای خود دارد .(به هرحال ویروسی که خیرش به دولت برسد چه باک !)
با وجود سخنرانی های بعضی ها ، ویروسی هم خانواده با این ویروس نیز شناسایی شده که روی مرکز رو در انسانها اثر می گذارد و در نتیجۀ رفتار مبتلایان، سنگ پای قزوین شرمنده خواهد شد و متاسفانه چون تعداد این افراد نیز کم نیست اگر کسی وجود چنین ویروسهایی را افشا کند خود متهم خواهد شد . اگر زندگی واقعی هم مثل فیلمهای علمی –تخیلی بود حتما به مرور زمان انسانهای مبتلا به این ویروسها تبدیل به حیوانات درنده می شدند. چه کنیم که زندگی فیلم نیست و انسان هم گاهی بدتر از حیوان !


آرزو تابان

۱۳۸۸ آذر ۴, چهارشنبه

داستان نا مکرر آذر

چه کسی است که صدایش در آمده و می گوید تا دیر نشده با حفظ آرامش راهی پیشنهاد بدهید!فکر کنید مسئولین پیشنهادتان را می شنوند و به آن فکر می کنند و جامه عمل (لباس کار)می پوشانند.

بله !درست خواندید :لباس کار.آنها به تن همه کارگرانی که بتوانند آنان را سر پا نگه دارند لباس کار می پوشانند.

16 آذر نزدیک شده.16 آذری که خیلی ها آماده اند خون خود را در آن بریزند.و به گروه 3 آذر اهورایی بپیوندند.

اما چه راحت می شد که این خونها ریخته نشود.

خیلی از آن آذر نامکرر دور نشده ایم.آذری که هرگز برای هیچ کس دیگر اتفاق نیفتاد و اگر آن روز خیلی احساس پیشرو بودن نکرد بودیم حالا نمی بایست در دانشگاه منتظر کسانی باشیم که لباس سبزمان را درمیاورند و به زندانمان می برند.

مگر سید محمد خاتمی با ما نسل روشنفکر دانشگاهی چه کرده بود که آن روز او را "هو" کردیم؟

مگر در دوران او روزنامه خوان نشدیم؟مگر در دوره او نبود که گفتند دانستن حق ملت است؟

مگر در دوره او نبود که واژه جوان سر زبان افتاد؟

مگر در دوره او نبود که دولت از تونل بحران با لبخند عبور کرد؟

مگر خاتمی نبود که بحران 18 تیر را با متانت و با کمک بسیج خاموش کرد؟

و مگر ما نبودیم که هی می گفتیم :خاتمی فقط حرف می زند/خاتمی دروغ می گوید/خاتمی اهل عمل نیست و در همین دانشگاه خاتمی را "محاکمه" و به صد ها "هو" محکوم کردیم.آن روز خاتمی صورتش سرخ شده بود. از حیا یا از تاسف نمی دانم.اما در جملاتش این راگفت:آیندگان می آیند و شما می بینید که چه می کنند."

این روز را او در همان 16 آذر نامکرر دید که آنچنان برافروخته شد و ما فقط پیش پای روشنفکریمان را می دیدیم.

حالا چیزی از آن سال نگذشته.خیلی از روزنامه نگاران آن روز که به مدارای خاتمی خرده می گرفتند مصرانه ازاو خواستند باز به سیاست برگردد.چرا؟

مگر او همان مردی نبود که می گفتند اهل عمل نیست.؟

او البته آمد اما با همان منش بزرگوارانه اش.و خوب هم آمد.

آمد و تا توان داشت برای ریاست جمهوری موسوی تلاش کرد و البته که امروز باز خارها و توهین ها متوجه دوران اصلاحات اوست.

اما 16 آذر آن سال ثابت کرد که "ما زود قضاوت می کنیم.

و همیشه همه راهها به خشونت و پرخاش ختم نمی شود.بالاخره مردی پیدا شد که توهین را تاب بیاورد و خشمگین نشود.

آیا این از خلق و خوی پیامبران نیست؟

مرضیه لبخند

m.labkhand@gmail.com

قربانیان نرم

خداوند انسان را آفرید و انسان هم توجیه را و حالا در سرزمین من، کلکسیونی از توجیهات پرده شده‌اند در برابر افقی که نمی‌گذارند دیده شود.

انواع شعارهای "مرگ بر..." در طول سال، روزها فریاد می‌شوند و شب‌ها از تلویزیون پخش تا هیچ مقام مسوولی خطایش را نپذیرد.

این توجیه دائمی‌ست و در این سرزمین توجیهات فصلی هم موج می‌زند؛ مثل این روزها که همه مصائب مردم ایران، تقصیر"فتنه پس از انتخابات" و "جنگ نرم" خوانده می‌شود.

و هیچ کس سراغ "قربانیان نرم" را نمی‌گیرد؛ همان‌هایی که بدون توجه به جناح و گروهشان، پیش پای روزهای نامعلوم و ندیده این سرزمین قربانی می‌شوند.

این هفته قربانیان نرم بسیاری داشتیم؛ از وزیر کشور اسبقی که چوب اعتماد به روسای سیاستمدارش را خورد و نتوانست مدرک تحصیلی واقعی‌‌اش را پنهان کند و پاسوز جماعت بی‌شمار مدرک نداران مسوول در این جامعه شد تا روزنامه‌هایی که حتی نباید به دکتر م.ا.ن بگویند بالای چشمت ابروست و تا اصلاح‌طلبی که حکم مادام‌العمر منع سخنرانی و انتشار نوشته‌هایش، روی بسیاری را سفید کرد و تا...
... و تا بسیج مستضعفین که مراسم قربانی شدن‌اش در پای منافع سیاسی، از همان روز پایان جنگ با انواع بهانه‌ها و توجیهات شروع شد و در ماه‌های اخیر به اوج رسیده‌ است. بسیج مدافع میهن، نرم‌تر از آن که تصور می‌شد، قربانی و در وضعیت پس از انتخابات با تدبیرهای حکومت پسند و نه مردم پسند، رو در روی خود و پدران و مادران و خواهران و برادران و فرزندانی ایستانده شده که تنها جرمشان این است که به قرائت دیگری از مسایل کشورشان فکر می‌کنند.
فرید صفا

۱۳۸۸ آذر ۳, سه‌شنبه

مهدی و شهاب

کرمانشاه که بودم قسمت شد و در یک صبح پنجشنبه مجالی شد تا با شماری ازخویشان به مزار مردگان برویم. ابتدا بر مزار بزرگان خانواده حاضر شدیم و مطابق رسم معمول فاتحه ای خواندیم و طلب آمرزش کردیم. در این میان گاه آنهایی هم که برای مردگان خیرات می کردند ما گیر می آوردند و خلاصه یک حمد و سوره مار بدهکار می کردند.
بر هر مزاری داستان پشت آن نیز باز روایی می شد. یکی جوان جسوری بود که تا 36 سالگی مجرد مانده بود و نهایتا سکته کرده بود، یکی تاجر خیری بود که اکنون حسینیه اش در کرمانشاه معروف است، یکی مادری بود که در پی زادن چند پسر به هنگام زادن دخترش از دنیا رفته بود و ... اما یک مزار داستان متفاوتی داشت. مزار پدری بود که پس از شهادت دو پسرش از اندوه آنها آن قدر گریست که نابینا شد و چندی بعد هم درگشت. همسر و برادر آن مرحوم همراهمان بودند. از مزار آن پدر به سوی مزار شهدای کرمانشاه رفتیم. جایی که آن دوپسر در 1365 آرام گرفته بودند.
برای من مزار شهدا همواره جایی بود که حسی آکنده از احترام و اندوه و گاه شرم بر دلم می نشاند. اما این بار حس غریبی داشتم. هنگامی به مزار آن دو رسیدیم و چهرۀ معصوم آن دو برادر را در آن تصویر سیاه و سفید ایستاده بر مزار، با پشت لبهایی که به سختی تیره می نمود، دیدم و بعد نوشتۀ روی آن سنگهای سیاه را خواندم بغضی دلگیر گلویم را فشرد و اشک بر چشمانم جاری کرد. "بسیجی شهید شهاب ... که در 15 سالگی سرپل ذهاب ... به شهادت رسید." " بسیجی شهید مهدی ... که در 17 سالگی سرپل ذهاب ... به شهادت رسید."
دو برادر در اولین اعزامشان به جبهه جان باخته بودند و همانطور که با هم رفته بودند با هم نیز پرواز کرده بودند.
وقتی به خود آمدم متوجه صدای هق هق گریستن عموی هفتاد سالۀ آن دو شهید شدم که گویی غم 23 سال پیش را هم اکنون جلوی چشم دارد. او با دست اشاره به چهره شهاب کرد و گفت "آنها بچه بودند. دو تا بچه را فرستادند جنگ!"
و بعد متوجه چهره خیس مادر شهاب و مهدی شدم که بی صدا می گریست و اشکش را با گوشه چادرش از ما پنهان می کرد. او که متوجه حال منقلب مهمانانش شد، اشک چهره اش را پاک کرد و برای عوض کردن حال ما که مهمان خانه اش بودیم، رو کرد به قطعۀ مجاور و گفت :"آن قطعه را بنیاد آمده همۀ سنگها را یک دست کرده و سنگهای خوشگل گذاشته، سقف زده؛ خیلی خوب شده. حالا قرار است قطعۀ بچه ها را هم مثل آنها درست کنند." و بعد به آن سوی راه افتاد تا ما هم به دنبالش راه بیافتیم.
با شنیدن این جملات از زبان آن مادر، و تماشای چهرۀ استوارش و قدرت بی نظیرش برای ادارۀ احساساتش چنان شرمگین شدم که دلم می خواست زمین دهان باز کند و مرا در خور فرو برد. من مهمان مادری بودم که عظمت روحش را بیستون یارای مقابله نبود.
به آن سوی که راه افتادیم عموی آن دو شهید با همان حس بغض آلود در گلویش گفت: "آن روزها مردم همۀ زندگی شان اینجا بود. مادرها، خانواده ها، مردم ... روزی بیست-سی تا شهید می آوردند. آن روزها اینجا خارج از شهر بود. این شکلی نبود. همه جا خاک بود و این گوشه آن گوشه صدای شیون و صدای نوحه بلند بود..."

این را نوشتم به یاد مهدی و شهاب و همۀ بسیجی هایی که توپ بازی در کو چه را رها کردند و آغوششان را برای ترکش توپهای صدام ملعون گشودند.

...تا چه باشد وظیفۀ ما و آنهائی که نام بسیجی بر پیشانی دارند!

حسین تفرشی
htafreshee@gmail.com

۱۳۸۸ آذر ۲, دوشنبه

اين جهان كوه است و فعل ما ندا


بنا داشتم این یاد داشت را در باب هفته بسیج بنویسم . ولی مواجهه با دو خبر یکی فوت علی کردان و دیگری سخنان آقای ری شهری در مکه مکرمه ناچارم کرد تا به این دو موضوع هم اشاراتی کنم .
علی کردان

مرد 51 ساله مازندرانی را از معاونت اداری و مالی صداو سیما و در بحبوحه تحقیق و تفحص مجلس از عملکرد این رسانه یکه تاز شناختم . شاید اگر قدرت و قوت کردان در آن زمان نبود شانه های لاریجانی ( نه آملی لاریجانی!) یارای تحمل فشارهای مجلس را نداشت . به پاس چنین خدماتی به نومحافظه کاران بود که می پنداشتم در صورت پیروزی لاریجانی (نه اردشیر لاریجانی ! )در انتخابات نهم ریاست جمهوری ، کردان نیز بر مسند وزارت تکیه زند . اما بخت یار نشد و لاریجانی پس از انتخابات از حوزه انتخابی قم در مجلس شورای اسلامی به کرسی ریاست آن بسنده کرد .کردان که به توانمندی اجرایی و مدیریتی در نظر محافظه کاران و اصول گرایان شهره بود در کنار دست جهرمی ( وزیر کار دولت نهم ) قرار گرفت و بر سازمان آموزش فنی حرفه ای مدیریت نمود، وقتی احمدی نژاد به دنبال کشف مافیای نفتی بود و وزرای نفت تغییر می کرد ، کردان نیز به عنوان یکی از گزینه های احتمال وزارت مطرح شد اما قائم مقامی نصیب او شد . تا آنکه مصطفی پور محمدی دل احمدی نژاد را زد ، و همای وزارت با کلی فشار و دادن علائم غلط به نمایندگان مجلس بر سر علی کردان نشست . اما این مرغِ بخت جا خوش نکرد و با آن استیضاح جنجالی پر کشید . در آن زمان دِین ِ دکتر لاریجانی ( نه دکتر باقر لاریجانی ! ) به کردان سبب شدتا با موضوع استیضاح کج دار مریز رفتار کند .
راستش من از نحوه و نوع برخورد دوگانه نمایندگان مجلس با کردان ناراحت شدم . چرا که نه رای دادن و نه پس گرفتن رای از کردان مأخوذ از اراده نمایندگان نبود . رئیس دولت نهم با آدرس غلط مبنی بر رضایت رهبری از این انتخاب سبب شد تا نمایندگان مصلوب الاراده ار پی آن آدرس بدوند و بعد در زیر فشار افکار عمومی آن رای را پس بگیرند .
کردان هر که بود و هر چه کرد موجب شد تا روی دیگری از فریب و دروغ دولت حاکم برای مردم افشا شود .موضوعاتی چون مدرک و استیضاح کردان ، ثروت باد آورده محصولی ، افاضات مشایی و ... سهم به سزایی در تنویر افکار عمومی نسبت به ماهیت قدرت طلبانه دولت حاکم داشته اند . از این رو کردان با قربانی شدن در این فرایند سهم به سزائی در این روشنگری دارد, و جنبش سبز به این امر واقف است و قدر آن را می داند.
کردان هر که بود و هر چه کرد پاسخ تمام کاستی هایش را در همین دنیا داد و فشار روحی و روانی یی که بر سر موضوع استیضاح تحمل کرد ، سبب شد تا او سبک به لقاء حق بشتابد .
مرگ کردان هشداری است برای تمام کودتاگران و مستبدان تابه قول حضرت مولانا بدانند :

نردبان اين جهان ما و مني است
عاقبت اين نردبان افتادني است

لاجرم هركس كه بالاتر نشست
استخوانش سخت تر خواهد شكست

پس تا فرصت باقی است باید برای احیای حق الناس و جبران صدمات وارده به حقوق اولیه انسانها(همانا آزادی در اندیشه و بیان, و احترام به کرامت انسانی) بکوشید.
در این مجال از یک یک اعضای جنبش سبز دعوت می کنم تا دو رکعت نماز اول شب قبر (نماز وحشت) را به جا آورده وهدیه نثار روح مرحوم کردان نمایند.

سخنان امیرالحاج
نکته جالب دیگری که روز یکشنبه اول آذر 1388 توجه ام را جلب کرد سخنان آقای ری شهری در مکه مکرمه بود . او منتقدان و معترضان به انتخابات دهم را خطاب قرار داد و گفت :" آیا اصلاح امور این است که صدای دوستان امام ( ره ) و سخن آنها در کنار صدای دشمنان امام (ره ) و از حلقوم معاندان انقلاب شنیده شود ؟ "
من برای سؤال وی پرسشهای اساسی دیگری طرح می کنم .
اصلاح امور چه گونه ؟ با سیلی زدن بر صورت مراجع عظام تقلید, با قتلهای زنجیره ای, با تهمت و افترا, با دستگیری صاحبان فکرو اندیشه ، با توقیف روزنامه ها و فیلتر سایت های خبری ، با حملات تند و پی در پی رسانه ملی ، با برگزاری دادگاههای نمایشی ، با فجایع کهریزک ، با به خاک و خون کشیدن جوانان در اعتراضات خیابانی و...با چه چیزی اصلاح امور ممکن است؟ تا شما و حاکمان از آن تعبیر به همصدایی با دشمن و بیگانه نکنید . به چه طریقی باید اعتراض نمود که به زعم حاکمیت امنیت جامعه مخدوش نشود ؟!
آیا پر کردن شکاف فرهنگ و حاکمیت با ممنوع الخروج کردن هنرمندان ، با شکستن قلمها و دوختن دهانها و ساختن مستنداتی نظیر فمینیسم و حقوق بشر و ... ممکن است .
آقای ری شهری ، برادر عزیز ! آخر این چه شیوه و روش برخورد با مردم و معترضین است؟! می شود راهی منطقی و عقلانی نشان بدهی تا انتقاد و اعتراض به شکلی طرح و بحث شود که آقایان از آن نرنجند ؟ به جنبش سبز چه ربطی دارد که دشمن از خواسته ها و مطالبات آن چه برداشت و استفاده ای می کند؟! وقتی حکمی از احکام اسلام در این کشور به اجرا گذاشته می شود مگر دشمن از آن سوءاستفاده نمی کند ، آیا به این دلیل اجرای احکام نورانی اسلام باید تعطیل شود ؟ جنبش سبز خاستگاهی اسلامی و انسانی دارد به دنبال رهایی انسان از زیر یوغ استبداد و بی عدالتی است حال هر که می خواهد هر چه می خواهد برداشت کند .
آیا می توان صرف سوءاستفاده دشمنان هر ندای حق طلبانه ای را خفه و خاموش کرد؟ امروز هر نقد و بحثی بر سیاست ها و روشهای عوام فریبانه و ریاکارانه دولت, نه تنها به دشمنی با نظام بلکه معاذالله به دشمنی با خدا و امام زمان (عج) تعبیر می شود. برخی خود را مساوی با نظام قرار داده اند و به اعتبار آن صداها را در گلو خفه می کنند ؟ حال با کدام حلقوم باید اعتراض کرد ؟
این تعبیر شما ((حلقوم معاندان انقلاب )) اتفاقا بر روش و منش دولت فریبکار صدق می کند که هر از گاهی با یکی از امپراطوریهای رسانه ای غرب به گفت و شنود و مصاحبه می نشیند. آیا دولت خاتمی در ازای گرفتن آب نباتی ، گوهر و دُرّ از دست داد یا دولت حاکم ( در نشست 1+5) ؟ کدام دولت و سیاست مسیر مظلوم نمایی صهیونیست ها را هموار کرد ؟ آیا به نظر شما حلقوم شورای نگهبان با آن سمت و سوهای جانبدارانه اش از دولت فریب و دروغ, راهی مناسب برای اظهار اعتراضات است ؟! یا صدا و سیمای ضرغامی که تریبونها و برنامه هایش فهم و شعور و آگاهی نسلی را به سخره گرفته است ؟ کدام مسیر, کدام حلقوم, مناسب است ؟!
من پاسخ می دهم تا امثال ری شهری که با گلوگیر و انحصاری شدن تمامی مسیرها و حلقوم ها اما همچنان صدای اعتراض وانتقاد در دل جامعه ایرانی طنین انداز است. هر ایرانی سبز اندیش همچو اشاره میر حسین موسوی خود به تنهایی یک رسانه است . شبکه های اجتماعی راه سبز امید ؛ جنبش بر آمده از بطن مردم را بی نیاز از منو پل رسانه ملی و حلقوم معاندن انقلاب کرده است . وقتی در اوج خفقان و سرکوب ناگهان در بعد ازظهر 25 خرداد 1388 سه میلیون نفر در خیابان انقلاب و آزادی حاضر و ظاهر می شوند و اعتراضشان را با سکوت فریاد می کنند .، قدرت" هر ایرانی یک رسانه" در شبکه راه اجتماعی سبز امید نمایان می شود .
به نظرم سخنان آقای ری شهری و سخنانی از این دست فقط اتهامی است به مردم آزاده و سبز ایران؛ تا دیکتاتور بتواند با فراغ خاطر به سرکوب آن بپردازد.

هفته بسیج
بسیج دیروز برای من یادآور سپاه محمد (ص) ، سپاه مهدی (عج) بود و امروز یادآور انصار حزب الله و لباس شخصی ها است .بسیج دیروز یادآور عملیاتهای فتح المبین ، کربلا ، والفجر ،بیت المقدس و مرصاد بود امروز یاد آور ایستگاههای ایست و بازرسی شهری ، سرکوب اعتراضات دانشجویی در 18 تیر 78 و قدرتی در به خاک و خون کشیدن اعتراضات مردمی در وقایع اخیر است . نماد بسیج دیروز چفیه بود و عطر گل محمدی و امروز کلاه خود و باتوم . دیروز سلاح بسیج دشمنان آب و خاک وطن را نشانه رفته بود و امروز باتوم آن فرق زن و مرد معترض و آزادیخواه ایرانی را می شکافد . دیروز بسیجی بی مزد و حقوق به جبهه های جنگ می شتافت و امروز در صف اول رانت خوران و سهمیه گیران در دانشگاه و ادارات و ... قرار دارد . دیروز بسیجی کالاهای کوپنی خود را هدیه به رزمندگان و جبهه های جنگ می کرد و امروز برایش کوپن ارزاق و سهمیه ویژه بنزین در نظر می گیرند .
دیروز میر حسین موسوی می گفت: " بسیج مدرسه عشق است ." امروز مردم می گویند : "مایه نفرت و کین" .
دیروز بسیج به روستاها و مناطق دوردست برای عمران و آبادی می رفت و امروز به همان مناطق می رود به عنوان پیاده نظام تبلیغ برای یک جناح . دیروز بسیج لشگر ی بود در اموری مانند واکسیناسیون کودکان در برابر امراض مختلف اما امروز لشگری است برای سازماندهی آراء جناح حاکم سیاسی . دیروز بسیج لشگر مهر و صفا در مدرسه عشق بود و امروز مظهر تقلب و ابزاری در دست قدرتمندان .
امید آنکه با این یادآوری ها بسیج لشگر خوبان باشد و از سنگر ها و پایگاههای ضرب و شتم مردم به مدرسه عشق بازگردد و در ازای خدماتش به مردم ، رانت و حقی را طلب نکند .

اين جهان كوه است و فعل ما ندا
سوي ما آيد نداها را صدا

فعل تو كان زايد از جان و تنت
همچو فرزندي بگيرد دامنت

پس تو را هر غم كه پيش آيد ز درد
بر كسي تهمت منه، بر خويش گرد

فعل تست اين غصه هاي دم به دم
اين بود معناي قَد جَفٌَ القَلَم!(مولانا)

جویا کوشیار

۱۳۸۸ آذر ۱, یکشنبه

فاصله ازشعار تا شعور

از شعار تا شعور فاصله‌ای به وسعت چند حرف است اما در عمل این فاصله را باید در برداری از پیشینه رهبران جامعه جستجو کرد.
در مراکز آموزشی به فرزندانمان می‌آموزند که در برابر هر عملی ، عکس‌العملی است مستقیم و در جهت عکس آن. این قاعده‌ای است علمی و بچه‌ها باید از ابتدا با دانش به مصاف ناملایمات روزگار خویش بروند.
سالها پیش که رهبران قادر ما در جایگاه متهمان نشسته بودند و به هر کرشمه‌ای از حاکمان نه می‌گفتند و همه چیز را با متر و معیار خداوندی می‌سنجیدند، بودند بسیاری که چنین رفتارها و چنان کردارهایی را کوبیدن مشت برسندان تعبیر می‌کردند و بی‌نتیجه ماندن حرکات مردمی را بارها و بارها به رخ‌دیگران می‌کشیدند. اما گذشت زمان و سرعت اتفاقات، همه معادلات را برهم زد. که نه از تاک نشان ماند و نه از تاک‌نشان.
امروز نیز چرخ روزگارما ،ما را به نقطه‌ای از همان مدار رسانده‌است. بخوانید حرفهای حاکمان قدرت‌مدار را و بشنوید سخنان آنان را که از همه امکانات عمومی بهره‌می‌برند تا کژیهای خویش را راست جلوه دهند. پند و اندرز و نصیحت و حکم و فتوا صادر می‌کنند تا کسی و کسانی را به راه راست (!) هدایت کنند و البته دست از تهدید و ارعاب هم برنمی‌دارند. از تمام توان نظامی خویش هم در راه اهداف مقدس (!) خود بهره می‌برند و ... اما اگر اسلاف ناخلف ره به‌جایی بردند ، اولاد خلف هم خواهند برد.
راستی هفته بسیج مبارک.

فؤاد صدیق

fooadseddiq@gmail.com

۱۳۸۸ آبان ۳۰, شنبه

به کجا چنین شتابان ؟


دو روز پیش در دانشگاه یکی از بچه ها را دیدم که ناراحت می نمود .فکر کردم طبق معمول از دست استادش شاکی است .وقتی علت را جویا شدم گفت : یکی از دوستانش را دیده که گریه می کرده وگفته : هم کلاسی سابقش را به اتهام ارتباط با انجمن پادشاهی می خواهند اعدام کنند .در صورتی که این فرد خیلی هم سیاسی نبوده و...وقتی شنیدم خشکم زد .نمی دانستم خودم را آرام کنم یا دوستم را.یعنی دنبال جمله ای می گشتم که برای تسلی از دهانم خارج کنم ولی هر چی سعی کردم جز الفاظی نثار عده ای (که بیانش در اینجا بد آموزی دارد)چیز دیگری به ذهنم نرسید.بنابراین با کمال تاسف از همدیگر جدا شدیم ولی فکرم همچنان درگیر این مسئله بود.کلا که در عرض هفته گذشته شنیدن خبر صدور احکام 6سال و8سال زندان به خاطر گذاشتن یک comment در وبلاگ و شرکت در اعتراضات (که اصلا طرف درهیچ تجمعی هم حضور نداشته ) مایه یک چیزی ورای تعجب و تاسفم شده بود ،که حال و روز طبیعی ام را مثل رأیم ربوده بود .ولی با شنیدن این خبر پیچ بخارم زد بالا وکاربوراتم داغ کرد! یعنی واقعا نمی دانم آقای قاضی ای که به ناحق بر مسند قضاوت نشسته به خاطر چند مشت دلار ویا احیانا چندتا صندلی بیشتر، حاضر به صدور چنین احکامی شده است ؟
اینکه یک نفر به 10سال زندان تازه آن هم به دلیل واهی متهم باشد ،بعد دردادگاه تجدیدنظر که اصولا و عرفا حکم را کاهش وتخفیف می دهند به اعدام محکوم شود یعنی چه ؟یعنی قانون و همه چیز کشک !به هرحال در مملکتی که کودتا بشود انتظار دیگری نمی رود.وقتی کودتا می شود کلا معنی خیلی از چیزها تغییر می کند که ا ولین متغییر قانون است .قانون می شود منافع کودتاچییان.
قبل از وقوع حادثه نحس کودتا (که لعن الله علی زمینه سازهایش ) فکر می کردم اقدام علیه امنیت ملی معنای دیگری دارد (هرچند که هر از گاهی برای کله پا کردن عده ای این مفهوم انحراف معیار می یافت )ولی بعد از حادثه نحس کودتا متوجه شدم که انحراف معیار تا 360درجه هم می رسد، یعنی مفهوم اقدام علیه امنیت سر جای خود اما "ملی" معانی دیگری می یابد .چرا که در مملکت کودتا شده و عده ای از آقایان به تنهایی معیار و ملاک قانون ، کشور ، ،نظام ،اسلام و...(زرشک!) هستند (البته همه این ها بر می گردد به مشکلات حاد روحی و روانی ،یعنی اگر طرف کودتا نکرده بود به جای صندلی ریاست در قسمت بیماران ........بود )
ولی کلا آقای قاضی مسئلة ٌ :
_اگر شخص رئیس دولت در پخش زنده تلویزیون به غیر از بنی صدر کلهم اجمعین سران مملکت را دزد و فاسد و بی تدبیروخائن به کشور بنامد تا از این طریق بگوید من خوبم ؟؟؟ تازه جایزه ،وقت اضافه هم دریافت کند و بقیه اجازه دفاع هم نداشته باشند،اقدام علیه امنیت کشور است؟ یا یک comment ناشناس در یک وبلاگ ؟
_اگر شخص رئیس دولت هروقت که دهان باز کرد چه در داخل چه در خارج ،فضا متشنج شد و سر همه پیکان های تهدید و تحقیر به سوی کشور برگردانده شد اقدام علیه امنیت کشور است ؟یا دفاع یک وکیل از یک شهروند بی پناه ؟
_اگر سرمایه های دولتی و بیت المال تبدیل به خزانه شخصی آقای رئیس دولت و دوستان شد و برای منفعت های شخصی نه منفعت های ملی خرج شد ،اقدام علیه ....یا طراحی سایت آقای موسوی در زمان انتخابات توسط یک دانشجو ؟
هر چند که اگرها زیاد است ولی گویا من هم خوش خیال تشریف دارم .مسلما از دیدگاه آقایان موارد دومی خطرناکترند چرا که اقدام علیه امنیت ملی در معنای جدید هستند .بنابراین آقایان حق دارند که بترسند چه بسا که این ترس به رطوبت هم انجامیده باشد .صفحات تاریخ پر است از ظالمانی که برای باقی ماندن بر اریکه قدرت دست به هر جنایتی زدند و جز سیاهی و تباهی از خود بر جای نگذاشتند .اما عاقبت چه شد ؟هر چقدر هم آلزایمر داشته باشند سرنوشت شاه و صدام که خانواده های زیادی را داغدار کردند ،نزدیکتر از آن است که بخواهد از ذهن دور بماند .
به قول امام "بُکشید ما را ،قویتر می شویم ".
آقای قاضی راهی را که شما و دوستانتان انتخاب کرده اید، پیروزی جنبش سبز را نزدیک تر خواهد کرد .دیگر برای سرکوب جنبش سبز تنها به سراغ دانشگاه ها و روزنامه نگران نروید که در مدارس و تک تک منازل جوانه های سبز روئیده است و این جوانه ها قطع شدنی نیست .هر چقدر هم که شرایط سخت تر شود قوت و انسجام ریشه های ما بیشتر خواهد شد .
آقای قاضی می توانید از هم اکنون حکم اعدام حداقل 60میلیون نفر را به اتهام اقدام علیه امنیت ملی به مفهوم خودتان صادر کنید !
هر چند که شما خیلی چیزها از جمله نام خدا را دزدیده اید اما وعده خداوند به حقیقت خواهد پیوست "الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم ".

آرزو تابان

۱۳۸۸ آبان ۲۸, پنجشنبه

در انتظار مردی که پوستین را از وارونگی در بیاورد



در ایام انتخابات که همه مشغول تبلیغ و شرکت در مجامع و محافل بودند ، گروهی از هواداران میرحسین از ستاد منطقه خود به یکی از مجامع سخنرانی منتقل شدند.در بین راه خانم چادری که مسئولیتی در ستاد داشت از خانمها خواست تا کاری کنند که استفاده ابزاری از آنها نشود.

وقتی جمعیت در جمعیتی بزرگتر حل شد، مردی که خود را خبرنگار یکی از شبکه های خارجی معرفی می کرد شروع به مصاحبه کرد. از زنها می پرسید به نظر شما حضور خانم رهنورد در کنار میرحسین موسوی چه شباهتی به حضور همسر اوباما در کنار او دارد؟

دختران جوان هیچکدام حاضر به مصاحبه با این خبرنگار نشدند تا آنکه زن میانسالی جواب او را داد و گفت: میرحسین و خانم رهنورد هر دو برای ما ارزشمند هستند و ضمن اینکه همسرند اما شخصیت مستقل خود را دارند و هیچکدام از نام دیگری وام نمی گیرد.
خبرنگار سمج که سوال خود را بارها به اشکال مختلف تکرار کرده و جوابی جز این نشنیده بود بالاخره از آن محفل بیرون رفت.
یکی از دختران کم سن و سال به زنی که با خبرنگار صحبت کرده بود گفت:به نظرم این مرد خبرنگار نبود...مشکوک به نظر می آمد...

اینجا دو سوال مطرح می شود.
1- چرا زن میانسال چنین برداشتی نداشت؟
2- تیزهوشی نسل جدید چه اثری در این حرکت دارد؟

این که زن میانسال حاضر شد در مصاحبه شرکت کند به تجربه های انقلابی او مربوط می شود و اینکه آنها از نسلی رک گو و صریح بوده اند و کمتر با کسی معامله می کردند.
نسل آنها رهبری داشت که حرکت را به ایشان یادداد.نسل آنها کمتر مدارا دیده بودند.نسل آنها اطلاعات را از منابع موثق می گرفتند.
نسل آنها مبارزه را در اصالتش می جستند.نسل آنها از اول یادگرفته بودند باید زد توی دهن دشمن.نسل آنها جوانیشان را در میان بحث و جدلهای سیاسی سپری کرده بودند.نسل آنها هم خون هم آتش و هم موشک دیده بود.
اما نسل امروز نسل هوشیاری/نسل اینترنت/نسل چت/نسل دهکده جهانی است.نسل امروز دروغ زیاد شنیده و کمتر از منابع موثق اطلاعات به دستش می رسد.
نسل امروز سالهای مدرسه را بدون جنگ و آتش گذرانده و می داند چطور برنامه ریزی و اجرا کند.
نسل امروز موانع ارتباطیش کمتر است اما در عین حال از طریق صراحت و روراستی می داند جواب نمی گیرد.
نسل امروز قانون شکنی را از نوزادی یادمی گیرد و می داند شکایت هرگز راه به جایی نمی برد.
نسل امروز از اولین جامعه اش یعنی مدرسه امتیاز دادن و برتده شدن غیر قانونی را یاد گرفته و می داند اگر می خواهد موفق شود باید انواع راهها را بلد باشد.نسل امروز به پدر و مادرش دروغ می گوید و می داند آنها باور نمی کنند.یاد گرفته دروغ کار راه انداز است.

حالا این نسل است که خود را به کشتن می دهد ...چرا؟
آیا تمام این تجمعات و سبز پوشیدن ها و دلیری ها فقط به خاطر اعتراض به نتیجه انتخابات است؟
نسل سوم انقلاب مردی را شناخت که برای اولین بار با مدارا و ملایمت و رافت مسائل را حل می کرد.
مردی که به همه آزادی می داد تا خود خود درونشان را نشان دهند نه آنچه جامعه می خواهد.مردی که حضورش مانع حضور کسی نمی شد.نسل سوم یادگرفت که پس از انتخابات نهم آرام باشد.
نسل سوم آن مرد را در قلب خود جا داد.
نسل چهارم مردی را شناخت که رو در رو و شفاف و بدون ملاحظات و خطرها حرف می زند و تمام خطرها را با اقتدار تحمل می کند.این نسل، ارتباطی عمیق بین این دو مرد پیدا کرد.
نسل چهارم یادگرفت با آرامش و در سکوت و هوشمندانه اعتراض کند.اما آنچه این حرکت را ادامه داد ادامه اعتراض نبود بلکه اعتراضی به همه نسلهای پیش از خود بوده و هست.اعتراض به دینی که اشتباهی در مدرسه یادگرفته.دین خشونت/دین سیاهپوش/دین جا را تنگ دیدن برای آدمها/
این نسل به انقلاب اعتراض نمی کند به اسلامی که دیده است اعتراض می کند.اسلامی که گفته اند در آخر الزمان مثل پوستینی وارونه معرفی می شود.
این نسل معترض پوستین وارونه است.نسلی آگاه که منتظر است منجی دین رابیاید و دین درست را نشانش دهد.این نسل هم محرم دارد.ماه رمضان دارد عشق دارد قرآن دارد ...
اما دین را درست می خواهد.این نسل تنها رهبر ندارد.رهبری مثل امام که پیشرو باشد و بتواند تمام مردم را به خیابان بکشد.رهبری که دولت تعیین کند.رهبری که توی دهن این دولت بزند.رهبری که خود مجوز راهپیمایی باشد.رهبری که خود قانون باشد.این نسل منتظر است.منتظر مردی که پوستین را از وارونگی در بیاورد.



مرضیه لبخند