
(نامه ای به فرزندم به بهانه روز جهانی کودک)
فرزند عزیزم! سلام , امروز روز جهانی کودک است, روز تو, روز دوستانت و روز تمام بچه های ایران و دنیا. روزی که بهتر ین بهانه است تا کمی با تو سخن بگویم. راستش اول می خواستم به تو و دوستانت تبریک بگویم, دیدم نمی توانم چرا که این روزها شما از دست ما بزرگها خیلی ناراحت هستید وحق هم دارید. شاید فکر کنید تبریکمان نیز مثل خیلی از حرفها و کارهایمان واقعی نباشد. خوب که به تو و امروزت فکر می کنم از خود می پرسم آخر چه چیزی از این روزها جای تبریک دارد؟!
وقتی به این روزها وکودکی تو می نگرم می بینم که شما امروز بهتر از دیروز ما خوب غذا می خورید, لباس نو و شیک و مد روز می پوشید, اسباب بازیهای جورواجور دارید به شهر بازی می روید, کامپیوتر دارید در تعطیلات به سفر می روید. آیا این همه آن چیزی است که باید برایت خوشحال باشم و تبریک بگویم؟!
عزیز دلبندم! من این روزها دلتنگ دوران باصفا ساده و شاد دوران کودکی خود هستم. یاد آوری آن روزها بغض خفته ای را به گلویم می دواند. روزهایی که با حسین, علی, مختار, ابوالفضل و ... هفت-هشت نفری می شدیم که با هم راه طولانی تا مدرسه را طی می کردیم, می گفتیم دنبال هم می کردیم و پشت پا به هم می انداختیم و صدای خنده های شاد و کودکانه امان کو چه ها و خیابانهای محل را پر می کرد. بر عکس شما که چند ماه چند ماه کفش و لباس نو می کنید ما سال به سال شاید یک دست بلوز و شلواری برایمان می خریدند, گاهی هم لباس بزرگترها را قیچی می زدند و با وصله و پینه ای قدمان می کردند.
گل گلکم! ما در زنگهای تفریحِ مدرسه به قدری بازی می کردیم و دنبال هم می دویدیم که نفس آقای ناظم بند می آمد, در عوض در کلاس به قدری ساکت میخکوب نیمکت بودیم که می شد صدای قلبمان را بشنویم چنان به تخته زل می زدیم و چشم به دهان معلم می دو ختیم که گویی در آخر دنیا ایستاده ایم.زنگ پایان مدرسه که به صدا در می آمد مثل یک آتشفشان فوران کرده و به سوی در هجوم می بردیم, انگار از زندان آزاد شده باشیم. عجله داشتیم برای رسیدن به خانه, بعد ولو می شدیم روی کتاب ودفتر و تند وتند دفتر مشق را سیاه می کردیم, ناهار خورده نخورده می زدیم به کوچه های خاکی محل. تشتک بازی, تیله بازی, فوتبال با توپ پلاستیکی دو لایه و گرگم به هوا, قایم با شک بازی و... چنان سرمان را گرم می کرند که نمی فهمیدیم چطور شب شده است؛ بعد نخود نخود هر که رود خانه خود...
الان که فکرش را می کنم نمی دانم با آن مقدار درسی که ما می خواندیم چطور نمره قبولی می گرفتیم. تازه شبها با آمدن پدر به منزل و خوردن شام, شب نشینی ها شروع می شد. خب آن زمانها این قدر برنامه های تلویزیون گسترده نبود که سر همه را گرم کند پس فرصت خوبی بود برای بزرگترها تا با هم حسابی حرف بزنند. بچه ها هم پا به پای بزرگترها بیدار و باهم بازی می کردند. خواب قبل از 9شب برای بچه ها مخصوص این دوره و زمانه است.
تابستان هم که معروف قبود به "سه ماه تعطیلی", وقت نیست تا برایت از شنا در داخل کانالهای آب, فوتبال در زمینهای خاکی و بالا رفتن از درختهای "توت" بگویم. هرچه بود رؤیایی بود که خیلی زود تمام شد. نه از کلاسهای تابستانی خبر بود نه از کلاسهای زبان نه کلاس ورزش و نه نقاشی و نه ... فقط بازی بود و بازی. شادی بود و شادی. به قدری که حوصله بزرگترها از سر و صدای ما سر می رفت. هنوز صدای همسایه ای را که داد می زد:" بچه ها مگه خونه و زندگی ندارید مگه خسته نمی شید! ترا بخدا برید, بذارید یک دو ساعتی هم ما استراحت کنیم"! و حالا می بینی که بزرگترها اصلا استراحت ندارند همه اش باید بدوند, دائم کار می کنند و کار؛ اما نتیجه اش فقط دوری از خانواده است.
شادی های کودکانه ما بی حد بود. فقر و نداریِ همه گیر آن زمان, کسی را دل آزرده نمی کرد و ذهن کودکانه ما را خراش نمی داد. کمبود امکانات و فقر آن زمان اصلا در ذهن ما جا باز نکرد. اما دلمان پر بود از عشق به دوستان, به بچه های محل, به معلم, و ناظم مدرسه و به آن خانه کوچک با آن حوض زیبایش و... ذهنمان انبوه است از خاطرات بازیها و سر و روی خاکی و صورت آفتاب سوخته. هنوز هم دوستان با وفا و صادق من از میان هم بازیها و هم مدرسه ایهای دوران کودکی ام است.
پاره جانم! در کودکی و نوجوانی, بخش زیادی از عمر ما در خانه خاله, دایی, عمه و عمو و فرزندان آنها گذشت؛ ولی امروزه با تأسف می بینم که چطور روز مرگی و پیچ خوردگی ما در زندگی تو را از ایشان دور کرده است.تو امروز برای دیدن این عزیزان باید منتظر یک بهانه باشی؛ جشن تولدی, عروسی یی و یا عید نوروزی و یا...
ما چند خواهر و برادر بودیم, که صبح تا شب تو سر و کله هم می زدیم. اما همین که یکی تب می کرد بقیه سینه پهلو می کردند و از شدت ناراحتی به کنج اتاقی رفته و زانوی غم بغل می کردند و خدا خدا که زودتر داداشم و یا آبجی ام را خوب کن! اما حالا چی؟! وقتی خوب به دور و برم نگاه می کنم می بینم که بیشتر خانواده ها تک فرزند هستند. نه برادری و نه خواهری که بتوانند هم بازیِِ هم باشند با هم دعوا کنند و برای هم دلسوزی کنند و... تازه خیلی ها زیر بار مسئولیت همین یک بچه هم نمی روند. گاهی وقتها می گویم که چه بهتر که ندارند. آخر در چنین جامعه ای که دروغ, فریب, دو رویی و دوز و کلک از سر و روی آن می بارد بچه ها بیایند که چه کنند چه بیاموزند و به کدام هدفی رهسپار گردند. اما مگر انسان می تواند بدون مسئولیت گذر عمر کند؟
دو روز پیش از صحنه ای که دیدم به شدت یکه خوردم. شش- هفت کودک هم سن و سال تو که از مدرسه می آمدند در مقابل پاردک کوچک دفتر کار ما جمع شده باهم حرفهای بسیار زشت و بدی می زدند که من از این نوع حرفها را تا پایان دبیرستان نیز نشنیده بودم و بعد چند نقاشی خیلی بد روی زمین با گچ کشیدند که من از دیدن آنها وحشت کردم. همان جا به خود گفتم این طفل معصومها بی گناهند مقصر ما بزرگها هستیم که چنین جامعه کثیفی را به وجود آورده ایم.
آری عزیزم! ما مثل شما سیر غذا نمی خوردیم, لباس نو نمی پوشیدیم, کامپیوتر و اسباب بازیهای رنگارنگ نداشتیم, به مسافرت نمی رفتیم مگر بعد از هرگزی برای زیارت به مشهد . اما پدرانمان و مادرانمان به یکدیگر احترام می گذاشتند ومحیط کوچک پیرامونمان با ما روراست بودند. دنیای ما بسیار ساده, ولی خیلی گرم و صمیمی بود. هیچگاه دروغ نمی گفتیم حتی اگر به ضررمان تمام می شد, اگر روزی خطایی می کردیم و دروغی می گفتیم سریع دستمان رو می شد. اگر کسی اشتباهش را پذیرفته و آن را جبران می کرد بخشیده می شد. کینه ای در دل نمی ماند.اما عزیزم! امروز شما از ما بزرگها دروغ, کلک, پایمال کردن حقوق دیگران, تقلب و دو رویی و ...را می آموزید و من برای چنین جامعه خشن بی رحم و ناجوانمردی که برایت ساخته ایم طلب بخشش دارم. جامعه ای که در آن آدمها یکدیگر را نابود می کنند, کالای تقلبی می فروشند و می خواهند با مدارک قلابی تحصیلی برای دیگران تصمیم بگیرند. در این فضا کسی نمی تواند به راحتی حرف دلش را بزند. بازنده ها با تقلب خود را برنده می کنند و آنهایی که قدرت دارند از متقلبین طرفداری می کنند و به آنهایی که حق دارند زور می گویند. کسی هم که بخواهد اعتراض کند کتکش می زنندو...
پاره جانم! من نمی خواستم تو در این جامعه زندگی کنی. من و بسیاری از دوستانم که آنها هم در کودکی در یک محیط درست و سالم زندگی کرده و تربیت شده اند و طاقت دروغ و نادرستی را ندارند حالا باهمیم وبی شمار میخواهیم برای اصلاح جامعه اقدام کنیم و اشتباهاتمان را جبران کنیم. اما آنهایی که زور شان زیاد است جلوی ما ایستاده اند و متأسفم که بگویم حتی با جان دوستان ما نیز بازی می کنند. نمی دانم که در این کاری که شروع کرده ایم و می خواهیم صلح دوستی و آزادی برای شما به ارمغان بیاوریم آیا موفق خواهیم شد یا خیر؟! اگر موفق شدیم که یک جامعه سالم راست و درست و پر از عدالت گوارای وجودتان. اما اگر موفق نشدیم شما ما را ببخشید, تلاش مان را کردیم زحمت کشیدیم اما زورمان به آنها نرسید. امیدوارم وقتی بزرگتر شدی با دیدن کجی ها و انحرافات جامعه ما را مقصر ندانی. لازم است که شما خط پدرانتان را پیش بگیرید و برای درست کردن جامعه ای اخلاقی و آباد شب و روز نشناسید.
عزیزکم! دستان کوچکت را حال به دستم بده, این روزها با من باش در همه جا. نمیدانم با دلتنگیهای فردایت چه کنم؟! از خدا می خواهم در برابر این همه مکر و فریب و خطر حفظت کند.دلبندم با انگشتان کوچک نرم و نازکت دستان پدرت را بفشار می خواهم تا جای ممکن بودنت و بودنم را حس کنی! سرت را روی شانه هایم بگذار تا لالایی بیداری در گوشت زمزمه کنم. سخت در آغوشم بگیر تا ضربان قلبت را که برای صبح می زند بشنوم. بگذار تا انگشتانم را در میان موهایت به حرکت در آورم. بگذار ببویمت و بگذار ببوسمت و بخواهم که مرا و ما را برای این همه سیاهی و تباهی ببخشی.
امروز روز توست اما فردا ازآن توست, فردایی که امیدوارم روشن و پر امید باشد خالی از نیرنگ, دروغ, تقلب و خشونت. روزت مبارک و فردایت آباد و آزاد.
جویا کوشیار

جویای عزیز
پاسخ دادنحذفمطلبی نوستالژیک و خواندنی بود. بچگی همه هم سن و سالهای ما شرایط خودش را داشته و بچه های امروز شرایط خودشان را دارند. ما نسلی بودیم که کودکی مان در دوره گذار جامعه سنتی به نیمه مدرن طی شد. اکنون داریم از نیمه مدرن به مدرن میل میکنیم.بچه های ما هم بعدها همین حس نوستالژیک را خواهند داشت.
تفاوت نسلها یک قانون در زندگی است و در جامعه ما ملامت نسل پیشین از سوی نسل امروزین همواره بوده است.
... با تو موافقم. کاش می توانستیم آزادی را به آنها هدیه کنیم. کاش می شد!