من بچه بودم نه خیلی هم بچه, راهنمایی بودم که انقلاب شد. انقلاب که پیروز شد منتظر بودیم ببینیم چه می شود.چشم همه ما به خیابان ایران و مدرسه رفاه بود.به جایی که نبض کشور می زد.اگر آن نبض را روزی نمی توانستیم در دست بگیریم گویی خونمان منجمد می شد.آن نبض آرام و منظم می زد.قلب انقلاب بی هیچ دغدغه ای فعال بود.نمی دانم قلب بود یا مغز اما از آنجا که بر قلبها حکومت می کرد قلب بود.من هرگز معتقد نبودم که آن پیر, بی برنامه پیش می رفت.مردی که برای هر لحظه زندگی خود برنامه داشت . مردی که کتاب "ولایت فقیه" را سالها پیش از پیروزی انقلاب به عنوان رساله انقلاب خود تدوین کرده بود . مردی که حتی برای مسیحیان محل اقامت موقت خود نیز برنامه داشت ؛ می توانست برای مردم کشور خود برنامه نداشته باشد؟ اما اکنون آدمهای رده اول نظام می گویند که امام تنها شور بود و برنامه نداشت.!!
من بچه بودم وقتی می شنیدم سربازان گارد شاهنشاهی مردم را از بالا و با هلی کوپتر گلوله باران می کنند. و برخی را در حیاط خانه خود به شهادت رسانده اند.من با دوستانم به تشییع این شهیدان می رفتیم و شهید از همان روز در چشممان بزرگ شد.دوست داشتنی شد.مقدس نشد.اما عزیز شد.
من هنوز بچه بودم وقتی گارد, خیابان انقلاب و آزادی را می بست و صدای شلیک گلوله ها از هر طرف شنیده می شد و اگر پا به این دو خیابان پهن می گذاشتی هدفت می گرفتند. اما صدای گلوله برایم صدایی بود که آزادی را به ارمغان می آورد چرا که اگر فریاد آزادی خواهی نبود گلوله ای در کار نمی بود.
من هنوز بچه بودم وقتی گارد, خیابان انقلاب و آزادی را می بست و صدای شلیک گلوله ها از هر طرف شنیده می شد و اگر پا به این دو خیابان پهن می گذاشتی هدفت می گرفتند. اما صدای گلوله برایم صدایی بود که آزادی را به ارمغان می آورد چرا که اگر فریاد آزادی خواهی نبود گلوله ای در کار نمی بود.
من هنوز بچه بودم, شب تاسوعا که اولین راهپیمایی عظیم انقلاب در آن شکل گرفت و شهادت را با خودم مرتب هجی می کردم تا ببینم می توانم این معنای بزرگ را بفهمم و در خود پیاده کنم؟تمام شب تاسوعا با این کلمه و خودم و مادرم و پدرم و برادرم و ... تنها بودم.و صبح وقتی پا به خیابان "آزادی" گذاشتم یکباره بزرگ شدم. قد کشیدم و سرم به دهان رهبرم رسید.
من هنوز بچه بودم وقتی شناسنامه "جمهوری اسلامی" را در مجلس خبرگان به بحث گذاشتند اما به یاد می آورم در بحث اعتصابها و تحصن ها که شهید بهشتی می گفت (نقل به مضمون) دیگر در کشوری که آزاد است اعتصاب معنا پیدا نمی کندو...
به یاد می آورم روزی که اولین بمب را صدام به سمت آزادی ما شلیک کرد, مردان و زنان به خیابانها ریختند. آن روزها خبرها نیاز به روزنامه نداشت چون جمهوری اسلامی محل امن مردم بود و چیزی برای مخفی کردن نداشت.به مقر سپاه زنگ زدیم که چه اتفاقی افتاده و آنها مثل یک امین با ما برخورد کردند ما هم مثل امین به صحنه آمدیم.
نمی دانم از کی آدمها " زاویه " پیدا کردند؛ با این امانت , با این سپاه و با این روزها. شاید از آن روز که مطهری ترور شد...نه آن روز نبود.شاید از هفتم تیر.شاید از روزهایی که گروهها گروهک شدند و آدم کشتند...بلی از همان روزها ما کم کم از مسئولین یکی دو کوچه دور شدیم. کم کم روزنامه ها هم حقایق را پوشاندند.کم کم سپاهی های جان برکف در جبهه ها قطعه قطعه شدند. کم کم ما مشکوک شدیم.نظام دیگر همه چیزش را به ما نمی گفت ؛ اما هنوز خیلی باهم رفیق بودیم.نخست وزیر مرتب گزارش می داد.مرتب در میان دانشجویان به جواب سوال دادن می پرداخت. رهبرمان عشقمان بود و اول همه چیز را به ما می گفت. اعزام به جبهه , خودش محل دیدار مردم بود با مسئولین.نخست وزیر, دایی شهید بود وما تا امسال نفهمیده بودیم.ما هرگز ندیده بودیم که او گریه کند.هرگز ندیده بودیم که از اسلام برای خودش خرج کند.ما هنوز انگشتان یک دست بودیم.
بعد اما امام رفت و گویا خط مستقیم انقلاب را نیز با خود برد.ما کم کم غریبه شدیم.کم کم تشریفاتی شدیم. خانه هایمان خیلی از هم فاصله گرفت. مردم با هم غریبه شدند.تجمل زندگی ها را از معنویت خالی کرد.هی دروغ گفتیم و دروغ شنیدیم.هی صورتمان را با سیلی سرخ کردیم.امابچه هایمان خوب می فهمیدند که ما دروغ می گوییم.چادری نبودیم اما مدرسه می گفت با چادر بیایید.سر کردیم.نماز جمعه نمی رفتیم ولی در مصاحبه مجبور بودیم بگوییم می رویم تا شغلی داشته باشیم. ...ما به خاطر زندگی معمولی با دینمان معامله کردیم.فقط به خاطر بد عمل کردن آدمهای انقلاب. اما بچه ها که دروغهایمان را می دیدند مثل ما نشدند.مثل خودشان شدند.دروغ نگفتند.بد حجاب شدند.مسجد نرو شدند.راستش را گفتند. پشت کردند به کسانی که آنها را ریاکار و دروغ گو می خواستند.
نخست وزیر باز آمد.راست گفت.راست گفت. راست گفت.بچه هایمان دنبال راستگویی او راه افتادند.مثل اینکه قلب انقلاب باز به تپش افتاد.او بر قلب بچه ها اثر گذاشت.حالا بچه های ما سینه می زنند و نام او را به دنبال "حسین" می گویند , چون او راست می گوید . چون حسین (ع) راست می گفت.آیا این جرم است؟بچه های ما با شکل انتخابی خودشان, در پوشش سینه زدند و کتک خوردند.بد هم کتک خوردند.دالان درست کرده بودند و آنها را از زیر چوب می گذراندند.بچه ها سرشان شکست.هیچ مسئولی اعتراض نکرد.بچه ها کشته شدند , هیچ بزرگی محکوم نکرد.از بالای پل سنگباران شدند ؛ اماهیچ کس نگفت: وا اسلاما! واحسینا! مردی در خیابانی به دست ناشناسی کشته شد.به شهادت رسید.رهبری تسلیت نگفت.حتی به اندازه فلان هنرپیشه ای یا دیدن " صحنه ای " ورزشی هم احساساتش برانگیخته نشد تا پیامی بدهد.
حالا رهبرم! تو انصاف بده و بگو بچه های ما از کجا با حقیقت انقلاب زاویه پیدا کردند؟

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر