من هنوز حیرت زده آمدن تو هستم. دولت منتظر بود بی دغدغه سکان دهمین انتخابات را هم به دست بگیرد و مردم را سرگرم سفرها , نمایش ها و وعده ها نگه دارد.
دولت به نفعش بود همه مشغول زندگی ناخوش خود باشند و گه گداری هم اعتراضی اگر می شود به خاطر تعویق چند ماه حقوق باشد و رییس جمهور در لباس ناجی ملی وزیر را توبیخ کند و قولهای میلیونی و میلیاردی بدهد؛ اما تو خواستی درست وسط این ماجرا بیایی و حرفی بزنی که دیگران نمی زنند و نمی گویند و آنچنان صریح و روشن بگویی "دروغ می گویند" , آنچنان سد ملاحظات را شکستی که یقین کردیم روستا زاده ای , بی هیچ منفعتی و هیچ ترسی برای از دست دادن.در حیرت ماندیم از سکوت 20 ساله ای که این طور بی محابا شکستی و لباس آبرو را دراوردی... جوانتر از هر جوانی آمدی , در راهپیمایی ها همراه شدی و دعوت به عزاداری کردی و سینه شدی برای زدن و ...دولت چقدر مایل بود مردم اسیر همین دغدغه گوجه فرنگی و نارمک و گوشت و مرغ و کلاه و شال و چکمه بمانند. دولت چقدر دوست داشت در این بحران فقر و گرسنگی دائم مجله های رنگارنگ آشپزی زیاد شود و در این واویلای بی مسکنی و بی پولی , مردم به تماشای فیلم هایی با خانه های ویلایی و دکوراسیون عریض و طویل بنشینند و با برنامه "به خانه بر می گردیم" با دکوراسیون غربی و مبلمان ترک (کشور ترکیه) خستگی در کنند.
مردم در این برنامه ها آرزوهای خود را در تغییر مدل آرایش و لباس و مبلمان و پرده و ... ببینند و تشنه نغییراتی از این دست در زندگی خود شوند. دولت مشتاق سبک غربی زندگی در زندگی فرهنگی ایرانی بود.مشتاق بود " سعدی" , " حافظ" و" مولوی " از کتابخانه هایمان حذف شود .علاقه مند مغازه های رنگارنگ با مدل های لباس تنگ و کوتاه ماهواره ای بود تا مردم سرگرم لاغری و مد شوند برای تغییر در زندگی.
دولت هیچ مایل نبود مردی ساده و صمیمی بیاید و با همان سادگی محبوب شود.با همان لباس قدیمی چند ساله و همان لهجه بی تعارف و بی تکلف . تند بگوید و تحمل تندی داشته باشد . و طاقت بیاورد هر قدر تند و بی پروا با حرمتش روبرو شوند. ما تا به حال و پس از دوران جنگ , همه رفاه طلب شدیم و اسیر زندگی روزمره و هشت و نه گروی همدیگر...ما با وقار شدیم و مایل نبودیم آبرویمان را سر کوچه ها و در فریادها بر باد دهیم. اما تو آمدی و دوباره یادمان دادی که فریاد و اعتراض به نادرستی و فساد عین آبروست. تو ما را به خیابان آوردی . تو در خیابان همراهمان شدی . تو با ما و حامی ما شدی اما می دانی؟ امروزمان آینده ای در هم و بر هم دارد .یا درگیر مبارزه ای طولانی می شویم یا در بهاری زیبا "جشن امید" می گیریم. در هر دو حال ما به وظیفه خود عمل می کنیم و شاگرد کلاس " نقاشی" می شویم که تابلو هایش همه سفید است و پاک و راست گو.
مرضیه لبخند

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر