۱۳۸۸ دی ۲۰, یکشنبه

بادبانهای برافراشته


من از دوردستها می‌آیم. از راهی دور و پر فراز و نشیب. از راهی پرپیچ و خم. از مسیری سنگلاخ و ناهموار که پراز سنگ و شن و ماسه است.غبار و گرد و خاک ، فضایش را آکنده است.
من از راهی می‌آیم که خورشید در آن جز در مقاطعی ، یارای تابیدن برجاده‌اش را ندارد. هوایش گرفته و چشم ، چشم را نمی‌بیند. درختان در دوسوی جاده ، چنان درغبار فرورفته‌اند که جز سایه‌ای وهم‌انگیز و رازآلود ، اثری از طراوت و زندگی درآدمی ایجاد نمی‌کند. کوههایش نیز با سایه‌هایی بلند و خوفناک ، برجان و تن آدمی به قصد استیلا قد برافراشته‌اند.
من از راهی دورمی‌آیم که درمسیرش هیچ مرغ خوش‌الحانی نغمه‌سرایی نمی‌کند.هیچ کودکی در آن به بازی مشغول نیست. هیچ دستی برشانه‌ای ، به نوازش و دلگرمی نمی‌ساید. وهیچ موجودی درآن تورا به چشم مهربانی نمی‌نگرد.
درآن سوی این مسیر ، یعنی همان نقطه‌ اول آغاز سفرم؛ دیدم کسانی را که دربرابر هم صف بسته بودند.به رزم. گروهی با پرچمهایی به رنگ عشق و بادستانی خالی ؛ اما قلبهایی شیفته و پرحرارت و مشتانی گره‌کرده و لبانی مملو از یادخدا که برضد ناراستی و دروغ و خدعه و نیرنگ می‌شوریدند.در دریایی پرتلاطم و با بادبانهایی برافراشته.
و در دیگرسو؛ صف کسانی درچهره آدمیان اما با قلبهایی ازسنگ که دردستانشان تیغ و درفش و چوب و چماق و سلاح بود.تبلیغ می‌کردند و دروغ می گفتند.کج می‌بافتند و خیانت تحویل می‌دادند. می‌کشتند و بر اجساد کشتگان مویه می‌کردند. و گروهی ازآنان بادردست داشتن پاره ورقهایی ، از سروری گذشتگانشان یاد می‌کردند.
دراین سو، مردم باهم بودند.دست در دست هم. چشمهاشان گریان اما دلهاشان گرم.قلبهاشان آکنده از عشق. باپرچمهایی هریک به رنگی.باچهره‌هایی که هریک نشان از مرامی داشت که گویی در یک مسیر باهم همراه شده‌بودند.
و دردیگرسو؛ همه یک‌رنگ.و یک کاسه. و یک رای. درهجوم به مردم. به آرمانها. باچهره‌هایی یکسان ؛ اما خشن. باکلاهخود و سرنیزه. باتجهیزاتی که نشان از همه‌جای عالم داشت. و همه مست از باده قدرت.
من این راه پرسنگلاخ را طی کرده‌ام تابدین‌جا رسیده‌ام. درمسیر چه برمن گذشته، بماند.اما اینجا نیز کارزاری است. صحنه ، همان صحنه است. باز مردم‌اند با همان پرچمها. هریک به رنگی که گویی دوباره درمسیری‌ به هم برخورده‌اند و به هدفی مشترک می‌اندیشند.و دربرابر، بازهم چهره‌هایی یکسان اما خشن. باهمان هیبت. کلاهخودها و خنجرها. تابن دندان مسلح.وباز هریک بانشانی از همه‌جای دنیا. بی‌عشقی دردل ولی مست از باده غرور و قدرت. باز بلندگوها در اختیارشان است و باز کج می‌بافند و دروغ برقامت مردم می‌پوشانند.باز دم از عشق می‌زنند؛ اما عشقی فریبنده. مکاری را در دکان قدرت آموخته‌اند. و برسر بازار حیله، به رایگان عرضه می‌کنند.
باز صحنه همان است و پرچمها همان پرچمها. من یکبار دیگر ، تاریخی تکرار شونده را می‌بینم که باز دلسوزی برای دین مردم می‌کنند و برکشته‌هایشان مویه‌سر می‌دهند. اما نمی‌توانند خون عزیزان مردم را از دستانشان پاک کنند. که بردامانشان هم شتک زده است.هرچه بیشتر درشیپور خویش می‌دمند، صدایشان کمتر برگوش و جان کسی می‌نشیند.
چه صحنه‌های عجیبی. چه تکرارهای غریبی.چه دنیای کوچکی. وچه روزگار فریبنده‌ای.گویی یکبار دیگر این مسیر طول و دراز را که طی کرده‌ام، دوباره به همان نقطه‌ای رسیده‌ام که در آغاز راه بودم.
آیا این غبار و سنگلاخی راه را پایانی خواهدبود؟
فؤاد صدیق

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر