ما سالها بود که زیر یک کرسی می نشستیم و مادر بزرگ می گفت : پایتان را جلوی بزرگتر دراز نکنید.ما پایمان را زیر کرسی می کردیم تا حیا و حرمت بزرگتر و کوچکتر به جا بماند.ما سالهای سال همه مان زیر یک آسمان می خوابیدیم و با یک اذان نماز می خواندیم.بعد ها خانه ها کوچک شدند و آدمها زیاد .و خانه ها و کرسی ها و حیاط ها را خراب کردیم و تا نزدیک گنبد آسمان بالا رفتیم.بعد دیگر چشممان هرگز به کرسی و حیاط و مادر بزرگ نیفتاد و سالهاست مادر بزرگ را چشم در چشم ندیده ایم تا بگوید حرمت بزرگتر را نگهدارید.امسال عید درست روز عید که اذان را شنیدیم دانه های باران را هم دیدیم که بر سر و رویمان بارید.همان وقت فهمیدیم که این سال آبستن رحمت است.حالا سال به پایان خود رسیده است و ما همراه آسمان چندین و چند بار باریدیم. امسال مردی به جمع خانواده هایمان اضافه شد که اگرچه هیچگاه نمی بینیمش و هیچگاه صدایش را نمی شنویم اما مثل یکی از نفرات خانواده در دلمان برایشجا باز کرده ایم.البته آن مرد هرگز از ما چیزی نخواسته و نمی خواهد اما از روزی که تصمیم گرفت با ما باشدکنارمان ماند.ما که توی چشم نیستیم.ما هزار راه برای دیده نشدن داریم اما آن مرد برای آنکه ما رنج نکشیمهمراهمان آمد.حالا شنیده ام که گفته بود:من میایم تا شاید به ملاحظه من مردم را اذیت نکنند.مرد با ما تعارف که نداشتشوخی هم نمی کرد.آمد و آمد تا کار به کشتن و کشته شدن رسید. آن مرد باز هم آمد. آن مرد گفت من قوی هستم.قوی بود و هرگز از متانت و صلابتش کم نشد اما یک جا گفتند که مثل باران بارید.تمام دوستان و نزدیکانش را زندانی کردند خون خودش را حلال دانستند از تهمت و ...چیزی کم نگذاشتند.آن یکی، یکبار راست گفت که بعضی ها خود ریحانند و بعضی ها ریحان نما.مرد هرگز پنهان نشد.سکوت نکرد.حرفش را تغییر نداد.از خانه قدیمیش جایی نرفت.او خود ریحان بود.حالا ما مانده ایم و یک نفر که از خانواده برایمان عزیز تر شده و او که می گوید من کسی نیستم و باک آبرو هم ندارم...ما مانده ایم و یک اعتراض....ما مانده ایم و یک ، که نه ، بلکه صدها دروغ ....ما مانده ایم و حکومت نظامیی که حریم شخصیمان را هم کنترل می کند...ما مانده ایم و یک ریحان اصل...ما مانده ایم و یک انتخاب بدون برگه...ما انتخاب کرده ایم.ما بازهم زیر کرسی مادربرگ نشسته ایم و پایمان را جلوی برادران بزرگمان جمع کرده ایم.ما دیگر پدربزرگ و پدر و مادربزرگ نداریم اما برادری داریم که محکم ایستاده است و تمام راههای خانه پدری را بلد است.پس باکتان نباشد.قطع کنید.دستان ارتباطات را قطع کنید.این مرد به ما یاد داد که چطور باید دست هایمان را به هم بدهیم.این مرد ما را دوباره برادر کرد.دوباره خواهر کرد.دوباره صفا و صداقت راسر سفره هایمان آورد.او شجاعت را عمل کرد تا یادبگیریم.او سادگی را زندگی کرد.شما همه درها و دروازه ها را ببندید . ما بی کاغذ رای داده ایم.
مرضیه لبخند
m.labkhand@gmail.com

0 نظرگاه شما:
ارسال يک نظر