
فردا روز بزرگ و آزمون بزرگتری برای ما سبزهاست. فردا به اثبات خواهیم رساند که چقدر در رسیدن به خواستها ومطالباتمان ثابت قدم هستیم. فردا نشان خواهیم داد که فقط از پشت مونیتورها برای دیگران نسخه نمی پیچیم .فردا مبارزه و صدای اعتراضمان را از فضای مجازی به دنیای واقعی خواهیم برد. امشب برای شهدای عزیز جنبش سبز دو رکعت نماز عشق خواهیم خواند .آری فردا ما همه یک سره نداییم و چون سهراب بر ظلم وبیداد خواهیم خوروشید.فردا ترانه امید در مسیر سبزمان خواهیم سرود.
مناجاتها و سوز وگدازهای ما فردا جواب خواهد گرفت. چه شبهای قدری داشتیم امسال! محزونِ محزون! چه درد ودلها و شکایتهایی که از دست جورو ستم به دادستانی ایزد پاک بردیم! ما را که فریاد رسی در این کشور استبداد زده نیست صداهایمان در گلو خفه می شود و قدر شبِ بغضهای ترکیده است. اما فردا روز جواب گرفتن است. فقط باید بخواهیم. تا خود حرکت نکنیم چه انتظاری از خداوند دادرس است. فردا خدا ما را می خواند و ما تمام دل پریشیها وغمهایی که در این سه ماه بر دلمان انباشته شده است را پیش رویش خواهیم گشود واز این غمباد رهایی خواهیم یافت.
فردا روز سرنوشت است ؛اگر می خواهیم جامعه مان تغییر کند و اگر می خواهیم بر سرنوشت خویش مسلط شویم نباید از باهم بودن ودر یک صف گام برداشتن ابایی کنیم در غیر این صورت باید برای همیشه تن به زندگی خفت بار بدهیم حداقل برای سالیان متوالی. بیائید اشتباهی را که پدران ما با سکوت شان در حق ما مرتکب شدند ما در حق فرزندانمان مرتکب نشویم.
فرزندان ما شایسته یک زندگی آزاد و رها هستد. مملکتی پیشرفته و آباد شایسته هر ایرانی است. پس ای برادر! ای خواهر! مادرم! پدرم! ای تمام فرزندان ایران زمین! فردا یک فرجه تاریخی و یک آزمون بزرگ در راه است مبادا فرصت سوزی کنیم. هر کوتاهی و اهمالی هزینه های سنگین تری برایمان در بر خواهد داشت. ما باید فردا در برابر فرزندانمان پاسخگو باشیم قصور ما را تاریخ نخواهد بخشید .
*******************
آیا من تو را تا کنون ندیده ام؟ چقدر درنظر آشنایی! چرا هیچ حس غریبی به تو ندارم. لحظه ای درنگ ... نه خوب می شناسمت .یادت است که که طولانی ترین پرچم سبز تاریخ کشورمان را با هم به دوش می کشیدیم, یادت است که چگونه با سکوت بلندترین صدای تاریخ میهنمان را در گوش جهان طنین افکن شدیم, یادت است که از سربندِ سبزت برشی به انگشتان نشان شده ام به علامت (V ) هدیه ام کردی. آن روز که فقط چشمهایت را میدیدم در پشت بامها به دنبال صدایت می گشتم که نفیر الله اکبرت در دل سیاهی لرزه انداخته بود. آری تباهی گفت که تو خسی و من خاشاک اما فردا دوباره شانه به شانه هم حرکت خواهیم کرد و به جور خواهیم گفت که ما "مردمیم" "بی شماریم" "صاحب این ملکیم" "دلیر بی باکیم" "ندا, سهراب, ترانه, محسن, امیر, کاوه و... ما "همه" هستیم؛ "باهم". پس" بترسید بترسید ما همه با هم هستیم".
چقدر این روزها که نمی دیدمت وصدایت را روی بامها کمتر میشنیدم دلم برایت تنگ شده بود .دیشب که باران گرفت از خانه زدم بیرون تا صبح اشک می ریختم می خواستم باران اشکهایم را غمهایم را با خود بشوید و ببرد, می خواستم که باران جان خسته ا م را بشوید و غسل تعمیدم بدهد آن هم پس از این تولد دوباره. در زیر آذرخش با تو با ندا با سهراب و با ترانه با تمام کسانی که در موج اوج گرفته سبز همنفسم بودند خاطراتم را مرور می کردم . با شما حرف می زدم و به روز قدس می اندیشیدم. وقتی به این فکر می کردم که دوباره به دیدارت خواهم آمد در پوست خویش نمی گنجیدم خیلی بی قرارم خیلی ...خدایا شب کی به صبح خواهد رسید خدایا آیا دوست سبزم همچنان بر سر پیمانش باقی است . من می آیم به عشق دیدار تو, به امید رهایی از ظلم, می آیم تا فردا را به فرزندانمان هدیه کنیم. می آیم چرا که در سر شوری دیگر دارم. می آیم با تمام توانم با تمام عشق به میهنم به آزادی وفای به خون شهدا و به عهدبی که بسته ام وتو را و آزادی و راستی را فریاد خواهم کشید . راستی قرارمان کجا بود؟ فرقی نمیکند تو فردا همه جا هستی و من به هر طرف که در این شهر ماتم زده می نگرم روی تو را خواهم دید . فقط یادت باشد که من مثل تو و مثل همیشه نشان سبز به همراه دارم چه قدر بی قرار فردایم چقدر...
و برایت شعری از مولانا را که این روزها عجین همه حالاتم است زمزمه میکنم:
آب زنید راه را هین که نگار میرسد
مژده دهید باغ را بوی بهار میرسد
راه دهید یار را آن مه ده چهار را
کز رخ نوربخش او نور نثار میرسد
چاک شدست آسمان غلغله ایست در جهان
عنبر و مشک میدمد سنجق یار میرسد
رونق باغ میرسد چشم و چراغ میرسد
غم به کناره میرود مه به کنار میرسد
تیر روانه میرود سوی نشانه میرود
ما چه نشستهایم پس شه ز شکار میرسد
باغ سلام میکند سرو قیام میکند
سبزه پیاده میرود غنچه سوار میرسد
خلوتیان آسمان تا چه شراب میخورند
روح خراب و مست شد عقل خمار میرسد
چون برسی به کوی ما خامشی است خوی ما
زان که ز گفت و گوی ما گرد و غبار میرسد
جویا کوشیار

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر