
شنبه دوم بعد از انتخابات است؛ 30 خرداد.*
و شاید همه چیز تمام شده باشد!
و هرچه نشانه سبز حذف شوند!
پرچم سبزم را
لا به لای پیراهن های ایستاده کمد لباس ایستاندم
ـ پنهانش کردم ـ
تا هر صبح که لباس بر می دارم
ببینمش
تا نامحرمان
آن را نبینند.
در سرزمین من
ـ ایران ـ
مخفی کاری و گمنامی لذت بیشتری دارد!
شاهان و سلاطین
پدران ما را عادت دادند
که آرزوهای خود را فروخورند!
و این میراث هنوز باقیست.
و ما هر روز
و شاید سه نوبت
بغض ها و شادی های فروخورده داریم
که سنگینی می کنند
بردل های خسته و در آستانه پیری زودرس!
شنبه دوم بعد از انتخابات است؛ چه فرقی می کند چندم خرداد
و من فکر می کنم مورد سوء استفاده قرار گرفته ام!
از سیاست فاصله گرفته بودم
تا بماند برای اهلش
که خوب می خورند
و خوب می آشامند
و اسراف شان آنقدر مصرف کننده دارد که گناهی نباشد!
از سیاست فاصله گرفته بودم...
راحت بودم...
دیگر "دروغ"ها را
که تیتر و فریاد می شدند، نمی شمردم
و "راست"ها را
که درد و بلا می شدند
و بر جان اهلش فرود می آمدند، باور نمی کردم!
اما نشان های "سبزِ" امید آمدند و هوایی ام کردند
و به دنیای سیاست نزدیک شدم
ـ با احتیاط ـ ...
اما بی وفا ـ سیاست ـ هوار شد روی روزها و شب هایم.
"رای" ام را دزدید
و بعد مرا مخالف نامید
و گفت: اگر حواست را جمع نکنی
دشمن می شوی
و آبرویت را می برم!
احساس بدی دارم
حیثیت "رای" ام برباد رفته است...
دلم می خواهد از امروز
ـ شنبه دوم بعد از انتخابات و یا هر شنبه دیگری ـ
دیگر حرفی نزنم
اظهار نظری نکنم
انگار نه انگار یاران "سبز"ی گردآمده بودند...
شاید رویایی بوده
شاید آرزویی...
از جنس همه آرزوهایی که در ایران امیدی به برآورده شدنشان نیست...
و شاید "بغض"ی که می خواست سر باز کند
اما "سرباز"ها اجازه ندادند!
فرید صفا
* این متن را سحرگاه 30 خرداد 1388نوشتم و حال به امید آزادی "سیدعلیرضا حسینی بهشتی" منتشر می کنم.
و شاید همه چیز تمام شده باشد!
و هرچه نشانه سبز حذف شوند!
پرچم سبزم را
لا به لای پیراهن های ایستاده کمد لباس ایستاندم
ـ پنهانش کردم ـ
تا هر صبح که لباس بر می دارم
ببینمش
تا نامحرمان
آن را نبینند.
در سرزمین من
ـ ایران ـ
مخفی کاری و گمنامی لذت بیشتری دارد!
شاهان و سلاطین
پدران ما را عادت دادند
که آرزوهای خود را فروخورند!
و این میراث هنوز باقیست.
و ما هر روز
و شاید سه نوبت
بغض ها و شادی های فروخورده داریم
که سنگینی می کنند
بردل های خسته و در آستانه پیری زودرس!
شنبه دوم بعد از انتخابات است؛ چه فرقی می کند چندم خرداد
و من فکر می کنم مورد سوء استفاده قرار گرفته ام!
از سیاست فاصله گرفته بودم
تا بماند برای اهلش
که خوب می خورند
و خوب می آشامند
و اسراف شان آنقدر مصرف کننده دارد که گناهی نباشد!
از سیاست فاصله گرفته بودم...
راحت بودم...
دیگر "دروغ"ها را
که تیتر و فریاد می شدند، نمی شمردم
و "راست"ها را
که درد و بلا می شدند
و بر جان اهلش فرود می آمدند، باور نمی کردم!
اما نشان های "سبزِ" امید آمدند و هوایی ام کردند
و به دنیای سیاست نزدیک شدم
ـ با احتیاط ـ ...
اما بی وفا ـ سیاست ـ هوار شد روی روزها و شب هایم.
"رای" ام را دزدید
و بعد مرا مخالف نامید
و گفت: اگر حواست را جمع نکنی
دشمن می شوی
و آبرویت را می برم!
احساس بدی دارم
حیثیت "رای" ام برباد رفته است...
دلم می خواهد از امروز
ـ شنبه دوم بعد از انتخابات و یا هر شنبه دیگری ـ
دیگر حرفی نزنم
اظهار نظری نکنم
انگار نه انگار یاران "سبز"ی گردآمده بودند...
شاید رویایی بوده
شاید آرزویی...
از جنس همه آرزوهایی که در ایران امیدی به برآورده شدنشان نیست...
و شاید "بغض"ی که می خواست سر باز کند
اما "سرباز"ها اجازه ندادند!
فرید صفا
* این متن را سحرگاه 30 خرداد 1388نوشتم و حال به امید آزادی "سیدعلیرضا حسینی بهشتی" منتشر می کنم.
فرید صفا

بغضت همیشه سبزبادا.
پاسخ دادنحذفچون سبزی امید
چون راه پرامید
چندان که آفتاب
چندان که ماه و زهره و ناهید
از تیرگی برون
از خستگی تهی
هرمی بسان چله خورشید
در تیرگاه ابروی عاشق
با مستی مدام
از جام بیملالت باری.