۱۳۸۸ شهریور ۲۲, یکشنبه

"بغض سبز"ی، هدیه به صبوری "سیدعلیرضا حسینی بهشتی"



شنبه دوم بعد از انتخابات است؛ 30 خرداد.*
و شاید همه چیز تمام شده باشد!
و هرچه نشانه سبز حذف شوند!

پرچم سبزم را
لا به لای پیراهن های ایستاده کمد لباس ایستاندم
ـ پنهانش کردم ـ
تا هر صبح که لباس بر می دارم
ببینمش
تا نامحرمان
آن را نبینند.

در سرزمین من
ـ ایران ـ
مخفی کاری و گمنامی لذت بیشتری دارد!
شاهان و سلاطین
پدران ما را عادت دادند
که آرزوهای خود را فروخورند!
و این میراث هنوز باقیست.

و ما هر روز
و شاید سه نوبت
بغض ها و شادی های فروخورده داریم
که سنگینی می کنند
بردل های خسته و در آستانه پیری زودرس!

شنبه دوم بعد از انتخابات است؛ چه فرقی می کند چندم خرداد
و من فکر می کنم مورد سوء استفاده قرار گرفته ام!

از سیاست فاصله گرفته بودم
تا بماند برای اهلش
که خوب می خورند
و خوب می آشامند
و اسراف شان آنقدر مصرف کننده دارد که گناهی نباشد!

از سیاست فاصله گرفته بودم...
راحت بودم...

دیگر "دروغ"ها را
که تیتر و فریاد می شدند، نمی شمردم
و "راست"ها را
که درد و بلا می شدند
و بر جان اهلش فرود می آمدند، باور نمی کردم!

اما نشان های "سبزِ" امید آمدند و هوایی ام کردند
و به دنیای سیاست نزدیک شدم
ـ با احتیاط ـ ...

اما بی وفا ـ سیاست ـ هوار شد روی روزها و شب هایم.
"رای" ام را دزدید
و بعد مرا مخالف نامید
و گفت: اگر حواست را جمع نکنی
دشمن می شوی
و آبرویت را می برم!

احساس بدی دارم
حیثیت "رای" ام برباد رفته است...

دلم می خواهد از امروز
ـ شنبه دوم بعد از انتخابات و یا هر شنبه دیگری ـ
دیگر حرفی نزنم
اظهار نظری نکنم
انگار نه انگار یاران "سبز"ی گردآمده بودند...
شاید رویایی بوده
شاید آرزویی...
از جنس همه آرزوهایی که در ایران امیدی به برآورده شدنشان نیست...
و شاید "بغض"ی که می خواست سر باز کند
اما "سرباز"ها اجازه ندادند!

فرید صفا
* این متن را سحرگاه 30 خرداد 1388نوشتم و حال به امید آزادی "سیدعلیرضا حسینی بهشتی" منتشر می کنم.
فرید صفا

۱ نظر:

  1. بغضت همیشه سبزبادا.
    چون سبزی امید
    چون راه پرامید
    چندان که آفتاب
    چندان که ماه و زهره و ناهید
    از تیرگی برون
    از خستگی تهی
    هرمی بسان چله خورشید
    در تیرگاه ابروی عاشق
    با مستی مدام
    از جام بی‌ملالت باری.

    پاسخ دادنحذف