۱۳۸۸ مهر ۸, چهارشنبه

وحدت ملی یا فرصتی برای تجدید قوا و تسویه

روز سه شنبه 7 مهر 88 , به بهانه حضور رئیس ستاد انتخابات و عامل اصلی تقلب به عنوان وزیر علوم در دانشگاه صنعتی شریف برای افتتاح کتابخانه پایداری, دانشجویان آن دانشگاه علیرغم تهدید و ارعاب معاونت دانشجویی دست به اعتراض گسترده ای زدند . این حرکت در راستای حرکتی بود که روز قبل از آن با قدرت نمایی دانشجویان صورت گرفت .
جنبش و جوشش دانشجویان در حالی است که مردم به عنوان صاحب اصلی نهضت اصلاح طلبانه سبزها ؛ حضوری حماسی و جاودانی از خود در روز قدس به نمایش گذاشتند ، و ثابت کردند که مکر و حیله و سرکوب و تهدید اثری در خواسته های بحق شان ندارد .
از این روست که دولت سرکوب دستپاچه و سردرگم به دنبال مفری از این مخمصه است ، و پس از آزمودن تمامی راه ها ی ارعاب و سرکوب , حال به حیله و مکر دیگری متوسل شده است و پرچم "وحدت ملی " و " آشتی ملی " را بالای سر گرفته است . از آنجا که دشمن در برابر وحدت و یکپارچگی مردم سبز خار و زبون شده است اکنون می خواهد میان مردم و رهبران انشقاق ایجادکند .
جنبش سبز با گذشت زمان نه تنها به تحلیل نرفته بلکه قدرت نیز گرفته است. کما اینکه بعد از سه ماه فشار و کشتار و دروغ و تهدید ، مردم متحد و دست در دستِ هم, چنان در روز قدس حاضر می شوند که سردار تند خوی عرصه فرهنگ! و حامی دولت کودتا (قاسمی) شمار آنان را دو میلیون نفر اعلام می کند و تهمت میزند که : " سبزهای روز قدس یا ساواکی یا مجاهد خلق هستند."
حال در چنین وضعیت رو به رشدی برای سبزها، دیکتاتور رو به توطئه آورده است و در صدد است تا میان صفوف مستحکم سبزها شکاف ایجاد کند . لذا شاهدیم که در نطقهای پیش از دستور مجلس نمایندگان حامی دولت کودتا ،سخن از وحدت ملی و آشتی ملی است.
رسانه انحصاری شان نیز دیشب (7مهر 88) در گفتگوی ویژه بخش خبری 22:30 با کلهر مشاور رسانه یی احمدی نژاد و نوباوه عضو کمیسیون فرهنگی مجلس به تبیین و تحلیل استراتژی " جذب حداکثری و تعمیق وحدت ملی " نشستند. جالب اینکه بغض وکینه مشاور به قدری شدید است که در پاره ای از موارد نمی تواند خود را کنترل کند و پوست دموکرات مآب خود را می شکند و سخنانی می گوید و تهمت هایی می زند و معترضین را به فضله موش تشبیه می کند . او برای ایجاد شکاف واقعی بین معترضین که دیگر آنان را اوباش و اغتشاش گر نمی خواند, می گوید(نقل به مضمون) : باید از آنها تشکر هم کرد چرا که مصداق را اشتباه گرفته اند و اگر نه آنها می خواستند با ظلم مبارزه کنند .ولی باید با مؤثرین و مقصرین به شدیدترین وجهی برخورد شود .
بدیهی است که ایشان و همفکرانش پس از قدرت نمایی سبزها در روز قدس و در دانشگاه اکنون به دنبال آنند به شکلی پایگاه از دست رفته اشان میان توده ها را باز یابند. و از آنجا که ماشین وحشت و کشتار آنها نتوانست صدای اعتراض مردم را سرکوب و خفه کند حال خود دچار خفتی شده اند و نفس شان بالا نمی آید. لذا با طرح خدعه آمیز " وحدت ملی " در میان توده ها و " آشتی ملی " در میان خواص در اصل به دنبال آنند تا نفسی تازه کنند ، لذا با چاق شدن نفس به سبب آنکه ایشان هیچ باور و اعتقادی به آزادی بیان و اندیشه ندارند و خواهان قبض تمام قدرت هستند مجددا ماشین سرکوب و تسویه خود را راه خواهند انداخت . اتفاقا کلهر از دست در رفته اشاره ای به همین وضع در آینده می کند و می گوید که مؤثرین و مقصرین باید شناسایی شوندو تسویه گردند.
کابینه کودتا با این طرح به عبارتی مردم را با پا پیش می کشد و با دست پس می زند . ایجاد دایره ای برای رسیدگی به شکایات علیه رئیس جمهور موسوی, استمرار شکنجه ها و آزار و اذیت اسرای جنبش سبز ، گشوده شدن پرونده های ساخته شده در سی سال قبل برای پیران دهری چون بهزاد نبوی ، ارسال احضاریه به اعضای برخی احزاب مانند اعتماد ملی و مشارکت و فراخوان آنها به دادستانی و حتی احضار کسانی که در اجتماعات بوق ماشین خود را به صدا در آورده اند به اداره اماکن ، ستاره دار کردن دانشجویان و احضار آنها , سرکوب نماینده آزاد و حق طلب مجلس خبرگان حضرت آیت الله دستغیب و ... از طرفی و ارائه طرح " وحدت ملی " و " آشتی ملی " از طرف دیگر بسیار جالب است !؟
عقب نشینی آشکار در حجت ندانستن اعترافات علیه دیگران و یا همین صحبت های دیشب آقای نوباوه که در گذشته برای مدت مدیدی در آمریکا و اروپا کار خبری و رسانه ای کرده است؛ مبنی بر اینکه در انتخابات فرانسه و با انتخاب سارکوزی ، وقتی معترضین چند صد دستگاه اتوبوس را آتش می زنند به هیچ وجه به عنوان اغتشاشگر شمرده نمی شوندو کار آنها را عین دومکراسی می دانند چرا ما باید آتش زنندگان سطل زباله ها را اغتشاش گر بدانیم ( گفته ها نقل به مضمون است ) .
اما از آقای نوباوه به عنوان کسی که تجربه سنگین کار خبری و رسانه ای دارد سوال است که " آمدی جانم به قربانت ،حالا چرا ؟ "چرا این مطالب را پس از عمیق شدن فاجعه سرکوب و پس از بند آمدن نفس دیکتاتور طرح می کنی ؟
جالب تر اینکه کلهر ادامه می دهد که هزینه صرف شده و خونهای ریخته شده معترضین در قیاس با آمار کشته شدگان جاده ها و تصادفات هیچ است و در مقایسه با انتخابات هند می گوید که در هر انتخاباتی صد ها نفر کشته می شوند و این امری است عادی .
حال در برابر چنین طرز تفکری آیا جنبش سبز ، عقب نشینی و طرح مسئله " آشتی ملی " و " وحدت ملی " را نباید ناشی از ضعف و استیصال دیکتاتور بداند و آن را نه یک استراتژی صلح جویانه بلکه یک تاکتیک برای تجدید قوا قلمداد کند.تاکتیکی که در پرتو آن سرکوب شدیدتر و سازماندهی شده تر مخالفین را در پی دارد .تاکتیکی که تسویه حسابهای استالینی را به دنبال خواهد داشت.
کجای این معادله درست است که دیکتاتور بیاید ، تقلب کند ، بکوبد ، بگیرد، بکشد ، شکنجه دهد، تجاوز نماید و... بعد که توان و نیرویش به اضمحال رفت و در برابرمردم کم آورد بگوید که خب حالا بس است بیایید آشتی کنیم !هر وقت توانست بکوبد و هر وقت نتوانست بگوید وحدت ملی را پاس بداریم و دشمن را شاد نکنیم !
لذا برای پیش گیری از هرگونه تجاوز و تعرض دوباره به مردم سبز ، جنبش سبز پیش شرط هایی برای تحقق عملی و نظری " آشتی ملی " ارائه می کند :
1 . خلع ید و اعتبار از دولت کودتا
2 . تجدید انتخابات و برگزاری همه پرسی
3 . آزادی بی قید و شرط اسرای جنبش سبز
4 . پرداخت غرامت به خانواده های آسیب دیده
5 . عدم دخالت نیروهای نظامی در مسائل سیاسی
6 . ایجاد امکان برابر برای رهبران و صاحب نظران و کارشناسان جنبش سبز برای ابراز عقیده و نظر در صدا و سیما .
7 . بازگشت تبعیدیها به وطن . کسانی که در سالهای اخیر به احکام ظالمانه مجبور به ترک وطن شده اند .
8 . آزادی انتشار مطبوعات توقیف شده .
9 . تنبیه متجاوزان و متقلبان.
10 : آزادی برگزاری تجمعات سیاسی اعتراض آمیز و مسالمت جویانه.
عدم پذیرش شرایط فوق؛ جنبش سبز را به یاد دولت آشتی ملی شریف امامی در سال 1357 می اندازد که آن قتل عام تاریخی را در 17 شهریور رقم زد.


جویا کوشیار

۱۳۸۸ مهر ۷, سه‌شنبه

رهبر اتفاقی!


شنیده ام امروز تولد میرحسین موسوی است. همانکه سبزها زئیس جمهور قانونی می خوانندش و اصحاب کیهان نسخه 2009 رجوی و بنی صدر! و قرار است برایش در یکی از میادین تهران جشن تولد بگیرند. انشالله که مبارک باشد!
خدمات دوران دفاع مقدس و سوابق مبارزاتی او در آستانه انقلاب و در جریان آن و اعتبار هنری او به ویژه با تاسیس فرهنگستان هنر، بر کسی پوشیده نیست. اما برای من قدری سخت است که بپذیرم فردی که پس از یک دهه در مرکز محافل سیاسی بودن خود را کنار می کشد و یا کنار کشانده می شود و تا بیست سال از کنار صحنه شاهد اتفاقات متعدد است و موضعی له یا علیه کسی ندارد، در یک تورنمنت انتخاباتی دو سه ماهه به یک رهبرسیاسی در عرصه ملی تبدیل گردد.
رهبری مشخصه هایی دارد که داشتن کاریزما یکی از آنهاست. آیا موسوی چهره ای کاریزماتیک است؟ آیا سبزهایی که به خیابانها آمدند به خاطر مشخصه های رهبری او به میدان آمدند؟
واقعیت این است که کسی پیش بینی نمی کرد که قضایا به اینجاها بکشد. درگیری های خیابانی و کهریزک و اعترافات تلویزیونی و .... بسیاری فکر می کردند رقابت بسیار نزدیکی خواهد بود و حد اکثر به دور دوم خواهد کشید و در دور دوم طرفین با ابزارهای تبلیغاتی تکلیف را معلوم می کردند. اما با آنچه که رخ داد، بخش زیادی از مردم بر این باور شدند که حقشان دارد پایمال می شود و به طور طبیعی به دنبال مجالی برای فریاد کردن حق خواهی خود بودند و بهترین امکان برای این کار ایستادن در پشت سر گزینۀ انتخاباتی شان میرحسین موسوی بود.
به دیگر سخن میرحسین «رهبر هدایتگر» این جنبش نبود، او در یک حرکت اجتماعی پیش بینی نشده «رهبر اتفاقی» شد.
به عقیدۀ من حرکت سبزها دچار دو مشکل اساسی است. نخست فقدان ایدئولوژی و دیگری فقدان رهبری کاریزماتیک. و تا زمانی که این دو موضوع وجود دارند اینکه سبزها به دستاوردی در عرصه سیاسی دست یابند بسیار بعید است.
به گمان من این تلقی نیز که شماری از افراد بازداشت شده تئوریسین یا هدایتگران این حرکتها بوده اند نیز قدری ساده لوحانه است. روز قدس نشان داد که این گونه است.
فرض کنیم از آنهایی که در 25 خرداد میدان امام حسین (ع) تا میدان آزادی را پرکردند، بپرسیم آیا تا کنون مقاله یا کتابی از حجاریان و یا دیگری و دیگری خوانده اند یا نه و یا آیا آنها را به نام و یا چهره می شناسند یا نه؟ پاسخ چه خواهد بود؟! چه تعدادی پاسخ مثبت خواهند داد؟ حتی می توان گفت بخش زیادی از این جوانها خود میرحسین موسوی را هم تا پیش ار انتخابات نمی شاختند، چه رسد به اینکه از افکار او آگاهی داشته باشند. بسیاری شان پس از آنکه او در 1368 از صحنه به درشد پا این دنیا گذاشته اند. اطلاعات بسیاری از آنها منحصر به همان شنیده های دهان به دهان در کوچه و خیابان و محافل خانوادگی و تلویزیون در روزهای انتخابات بود و البته هنوز هم هست.
ظرفیت اجتماعی سبزها، با توجه به حضور پررنگ طبقه دانشگاهی و اهالی فرهنگ و هنر،ظرفیت قابل توجهی است. اما تا زمانی که این بخش پر انرژی از جامعه نداند بر پایۀ کدام اندیشه باید بایستد و تا زمانی که جلودار به سزایی در پیشانی این حرکت نایستد، دستیابی به دستاوردی سریع بیش آنچه که بیاندیشیم دور از ذهن است.

حسین تفرشی

۱۳۸۸ مهر ۶, دوشنبه

وارونگی در آسیب شناسی




به نظرمن نیز حوادث اخیر نیاز به آسیب شناسی دارد. به عبارتی نقد گفتمانی و تئوریک در حوزه علوم اجتماعی و سیاسی برای پدیدۀ بی نظیری که در تاریخ ایران روی داده و همچنان در یک بستر پر حادثه در حال تکوین و تکامل است ضروری می نماید. نقادی دقیق و منصفانه از رویدادهای اخیر, شریط و اسبابی را لازم دارد: 1. فاصله گرفتن از حوادث مزبور وحاشیه های مربوط 2.تخصص و تجربه ناقد در مسئله 3.بی طرفی در نظر هنگام بررسی دلایل سببی(ریشه ها ومقدمات) متن واقعه و نتایج پدید آمده 4.وجود فضای علمی و آزادِ اندیشه ای.
آنچه که تحت عنوان " میزگرد آسیب‌شناسی حوادث پس از انتخابات" در 31شهریور و1 مهر در پایان بخش خبری 21 از صدا و سیما با اجرای مجری معروف این رسانه آقای حیدری شاهدش بودیم, آیا حائز شرایط و اسباب فوق الذکر است؟
بدیهی است که جامعه از حوادث و وقایع سیاسی مربوط به انتخابات ریاست جمهوری دهم نه تنها فاصله نگرفته است بلکه هر روز بیش از پیش به آن نزدیک می شود و طیفها و طبقات اجتماعی بیشتری به مسیراعتراض معتقد و رهنمون می شوند و حاکمیت نیز بیش از پیش از حل این مسئله عاجز و سر در گم است. به عبارتی گذشت زمان نه به فاصله بلکه به عمیق شدن مسئله افزوده و به قول آن سیاستمدار کهنه کار فضا غبار آلودتر شده است .لذا در فضای کدر و غبارآلود که چشم چشم را نمی بیند و هر دو طیف؛ حاکمیت و معترضین در برابر هم جبهه آرایی و صف بندی کرده اند مگر می شود که حرف هم را شنید و به انصاف سخن گفت. در چنیین جو و محیطی فقط گرد خصم و دشمنی پراکنده است.
اما در خصوص تخصص و تجرب باید اذعان داشت که آقای سعید حجاریان در مسائل اجتماعی و سیاسی هم صاحب رأی است و هم مجرب و هم چند صباحی در این حوزه ها سیاست گذار بوده است. آقایان عطریانفر و شریعتی نیز هر یک در حوزه سیاست سوابقی دارند. ولی نمی توان در شرایطی که در اسارت و دربند هستد از آنان سخن صائبی شنید. هرچند که عطریانفر فریاد بزند که اتفاق عظیمی رخ داده و سبب تحول در ایشان شده است.
نیاز به توضیح در خصوص فضای علمی و آزاد اندیشه ای برای این برنامه نیست. چرا که قبلا صدا و سیما با برنامه های یک سویه و جانبدارانه و خبر سازیهای دروغ و تهیه گزارشهای کذب, خود را در این خصوص کاملا معرفی کرده است.
حال پرسش اساسی این است:" آیا در چنین فضای کدر, غبار آلود و نزدیک با چنین متخصصین دربند و اسیر آن هم در بنای آکنده از دروغ صدا و سیما امکان نقد آسیب شناسانه از وقایع اخیر وجود دارد؟"
من نه به عنوان یک متخصص و آگاه به علوم انسانی و نه به عنوان یک فعال سیاسی بلکه به عنوان مخاطبی که این شوی سیاسی را خارج از گود دید و به عنوان کسی که تمام حوادث اخیر را به دقت دنبال می کند, معترفم که با دیدن این برنامه نه فقط به بسیار سؤالاتم پاسخ گفته نشد(چرا که در یک خوش خیالی حاکمیت را مسئول و پاسخگو میدانم) بلکه بر ابهاماتم به عملکرد حاکمیت افزوده و ایمانم به صدای اعتراضی که از سوی مردم بلند است بیشتر شد. به نظرم متهم خواهم شد که خود نیز نمی توانم در جنین فضایی که تعریف شد در مسیر انصاف حرکت کنم. اما همان طور که گفتم من خارج از گود نظاره گرم و می توان از این منظر ظرافتهایی را دید که شاید از درون نشود.
سخنان آقای عطریانفر چه در صحن نمایشی دادگاه چه در کنفرانس مثلا خبری پس از آن و چه در مصاحبه با مرآتی (گزارشگر خبر 20:30) و چه در این برنامه, فاقد محتوا و پر از شعارهایی بود که گذشت زمان دلیل صدور آن را مشخص خواهد کرد. از کل مطالب وی جز ادعایی در خصوص یک امر عظیم که بر او حادث شده نمی توان یافت. امری که در او تحولی عمیق ایجاد کرده است! شریعتی تصریح می کند که "من فكر می كنم خیلی از دوستان دیگری كه در بیرون هستند و شرایط ما را جور دیگری تحلیل می كنند، اگر در موقعیت ما قرار بگیرند، بسیاری از آنها یعنی دوستانی كه خودم می شناسم، مطمئنم با سلامت نفس و صداقتی كه دارند، حتماً به این جمع بندی ها خواهند رسید" گرچه از اظهارات او و عطریانفر نمی توان به یک قضاوت و تحلیل درست از وقایع رسید اما می توان به نشانه هایی از یک موقعیت و فضایی رسید که عطریانفر می گوید او را" به یك سرچشمه كاملاً فیاض و زنده و ذخار "برگردانده و "فضل تقدمی" یافته است. و باز به به قول او موقعیتی که اگر آقای سید عطاءالله مهاجرانی هم در آن جای می گرفت چنین می کرد. او می گوید سخنان امروزش حاصل جمع بندی در تأملات تنهایی خلوت زندانش است. این چه خلوتی است که انسان را از مرتبه انسانی اش به زیر بکشد و همدردی با همنوع را از بین ببر د و فقط به خویش بنگرد.اگر در معارف دینی سخن از خلوتی روحانی است مقصود سیری است که انسان را به خداوند و خلق او نزدیک کند نه اینکه او را به وسیله ای برای سرکوب و محدود کردن آزادی های اولیه انسان تبدیل کند. آخر این چه فضل تقدمی است که رهبران سیاسی فقط در مقام زندان به آن نائل می گردند.
این سندرم بسیاری از رهبران مبارز در طول تاریخ بوده است. اگر خوب در تاریخ دقیق شویم چنین جهت گیریها در جریان مبارزات سیاسیون را نشان بسیار است. قبل از انقلاب بهرامی از گروه 53نفر, کامبخش از حزب توده,امیر حسین فطانت از گروه گلسرخی,منوچهر مقدم سلیمی(که این نام را آقایان عسگراولادی و بادامچیان به خوبی در یاد دارند) و پرویز نیکخواه از رهبران کنفدراسیون خارج از کشور و سیروس نهاوندی از سازمان انقلابی حزب توده,حسن حامد عزیزی از حزب ملل اسلامی و وحید افراخته از سازمان مجاهدین خلق و... وبعد از انقلاب احسان طبری و کیانوری از رهبران حزب توده, سعید شاهسوندی از مجاهدین و ...را می یبینیم که فضل تقدم یافته اند. اما اگر واقعا آقای عطریانفر با امید به بقای ظلم وجور خود را در این مسیر حفظ کند و به استخدام چنین دستگاه مخوفی درآید به سرنوشت نیکخواه دچار شده است. با این تفاوت که نیکخواه در سال 1344 پس از دستگیری از مرام اشتراکی و کمونیستی خود در دادگاه دفاع کرد و دو سال بعد آن اتفاق عظیم برایش رخ داد و با نوشتن یک عفو نامه آزاد شد.طولی نکشید که او به مسئولیت خبرگزاری سازمان رادیو و تلویزیئن گمارده شد. وچنان به گذشته خود پشت کرد که به یکی از تئوریسینهای حزب رستاخیز بدل شد. این مسیر و روش خیلی به او وفادار نبود با پیروزی انقلاب اسلامی وی به جوخه اعدام سپرده شد. امیدوارم سخنان و اظهارات آقای عطریانفر فقط معطوف به همان موقعیتی باشد که اشاره داشت و پس از آزادی به دامان ملت بازگردد, نه اینکه بخواهد در دانشگاهها دور بیفتد ودر مقام روشنگری بر آید! آن طور که در این میز گرد عنوان کرد.
اما قصه سعید شریعتی هم قصه " نگار من به مكتب نرفت و خط ننوشت به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد" است. کدام مکتب؟ و کدام غمزه؟ بله او تا این زمان گذرش به مکتب زور به مکتب ظلم و جفا وبه عبارتی گذر این پوست به دباغ خانه نیفتاده بود اما حال غمزه بازجویان می تواند او را عبرت آموز و مسئله آموز صد مدرس کند.
سؤالها و بحثهای حیدری به واقع از منظر آسیب شناسی نبود. آنچه که برای او فراهم آورده بودند تا بگوید و بپرسد پیرامون ابهام عامه مردم در نحوه تحول متهمین حوادث اخیر بود. او وظیفه داشت با طرح مناسب مطالبی که برایش گردآورده بودند و با ژست علمی به رفع ابهامات کمک کند و در جهت ترمیم پایگاه اجتماعی حاکمیت بکوشد.
عطریانفر پس از آنکه می گوید در حبس وحصر توانسته اصل خود را بیابد و در خصوص پدیده انتخابات اظهار می دارد " در طور تاریخ 30 ساله ایران استثنایی است و به خاطر همین استثنایی بودن هم پاسخ استثنایی می طلبد" پاسخ او هم در بی پیرایگی است محیطی که می تواند خودش را عریان در برابر حقیقت ببیند . اما در هیچ فرازی از سخنان وی معلوم نمی شود که حقیقت چیست او استاد کلی گویی است و با این ترفند می تواند از بیان حقیقت طفره برود. اما ما می دانیم که آنها با چه حقایقی در زندان مواجه هستند. او مدعی است که صلابت حاکمیت خدشه ناپذیر است و در وقایع اخیر توانسته " با كمترین هزینه وبا كمترین فشار"کنترل اوضاع را به دست بگیرد. واقعا آیا او مانند حدادعادل در این اندیشه است که کشته شدن انسانهای بی گناه در کهریزک مسئله اصلی نیست؟ کشتار مردم در 29 خرداد هزینه نیست؟ سلب آزادی بیان و اندیشه, مهرو موم کردن درِ مطبوعات, دستگیری و شکنجه جوانان معترض و ریختن آبروی افراد و ... هزینه نیست؟ این چه صلابتی است که فقط با داغ و درفش با بگیر وببند و دوختن دهانها با ریختن خونهای مردم مسلمان با تهدید و با ارعاب با نصب دوربین در مدارس با احضار رانندگانی که در اجتماعات بوق زده اند و چسباندن سر مخالفین به سقف و.. به دست می آید؟!
عطریانفر مواضع فعلی اش را در راستای فرمایش امیر مؤمنان علی (ع) می داند : " مگر اینكه بتوانم حقی را ایفا یا باطلی را دفع كنم" کدام حق؟ کدام باطل؟ آیا جای حق و باطل عوض شده است آیا امروز حق با دروغگویان, متقلبین, سرکوبکران و مسلوب کنندگان آزادی است؟ آیا مردمی که هیچ شمرده می شوند و با خونشان سنگ فرش خیابنها را سرخ می کنند باطل هستند؟ آیا رمالی, کف بینی, بازی با اعتقاد ودین مردم و رواج خرافه پرستی حق است؟ آیا درستی, صداقت, پاکی, دفاع از آبروی مظلوم و دفاع از ستم دیده باطل است؟ وکدام حق باید ابقا شود و کدام باطل باید دفع گردد؟ چه کسانی خود را مساوی امیر مؤمنان می دانند و به نام آن فرمان قتل عام می دهند؟
در حمله به جایگاه علوم انسانی در دانشگاهها؛ عطریانفراز زبان آقای حجاریان! آن را وارداتی و مایه معضلات جامعه امروزی می داند. به نظر مشکل علوم غربی نیست مشکل آزاد اندیشی انسان هاست حال تحت هر تعالیمی؟ اینکه انسانی تربیت شود که خود بیاندیشد برای سرنوشش تصمیم بگیرد و حکومت مردم بر مردم حاکم شود این آزار دهنده است نه علوم انسانی غرب. عطریانفر ادامه میدهد که وجود نظرات مارکسیستی و آنارشیستی است که این خشونتها را پدید آورده است.خوب درنگ کنید در این جمله و پاسخ دهید که آیا مردمی که مطابق قانون اساسی آرام و با سکوت راهپیمایی می کنند خشونت کرده اند یا آنان که معترضین را خس و خاشاک می دانند و خونشان را به زمین می ریزند و به طرز سبعانه ای دستگیر شدگان را شکنجه و یا حتی به آنها تجاوز می کنند؟ کدام یک شیوه خشونت در پیش گرفته اند؟ و حال کدام یک از این نظریات آنارشیستی بهره می برند؟
چنین برنامه هایی به واقع درصدد است که آدرس اشتباهی به مردم بدهد چرا که همچنان شعور و بلوغ فکری مردم را درنیافته اند.اما حضور مردم در برنامه های اعتراضی حکایت از بی اثر بودن این قبیل طرحها و برنامه ها دارد. آنچه که کسانی چون من بی صبرانه دنبالش هستیم آزادی رهبران معترض است تا ببینیم آیا آنها به سرنوشت شهید عراقی دچار می شوند( او علیرغم شرکت در جشن سپاس شاهنشاه ها و نوشتن توبه نامه در محضر ساواک, تحول درونِ زندان و در مقابل ساواک را زیر پا گذاشت و به محض آزادی, فعالیتها و مبارزاتش را علیه استبداد پهلوی از سرگرفت ) و یا به سر نوشت پرویز نیکخواه دچار خواهند شد.

جویا کوشیار

۱۳۸۸ مهر ۵, یکشنبه

تکراری دیگر در تاریخ

اگر فردا روزی برفرض، برخی اصلاح‌طلبان غسل تعمیدداده‌شده را در حزبی زیر چتر کسانی چون لاریجانی یا ناطق‌نوری یا باهنر یاحتی هاشمی یافتید که دوباره شال و کلاه کرده‌اند و قصد ورود به رده‌های دست چندم حکومت را دارند، نیاید چندان تعجب کرد چراکه حکومت ، رونویسیهای زیادی از گذشته‌ها می‌کند.و این نسخه‌ای دیگر از همان به خدمت‌گیریهای است که علم از توده‌ایهای سرخورده داشت. همانهاکه بعدها هم نتوانستند شاه را از تنهایی درآورند و روزدتر از او، جا را خالی کردند.
بی‌دلیل نبود که شاه پس‌از فرارش از کشور گفته بود؛ همه آنهایی که برایم نسخه می‌پیچیدند و راه‌کارهای بلند و کوتاه نشانم می‌دادند و ابراز دوستی و وفاداری می‌کردند، زودتر از من از کشور رفتند تا مبادا گزندی به مال و جانشان برسد. من تنهاتر از همه و همیشه بودم.
حتی مصباح‌زاده‌ها و مسعودی‌ها هم نتوانستند برایش کاری بکنند که مثلا هدایت افکار عمومی را برعهده داشتند چه‌رسد به آنها که افکار عمومی که هیچ، عموم را تهدید و تحقیر و سرکوب هم می‌کردند.
درباره آینده اصلاحات در ایران و اصلاح طلبان یا آنها که اصرار دارند " اصلاح طلب " خوانده شوند , مطالب زیادی دارم که در آینده ای نه چندان دور برایتان شرح خواهم داد.اما عجالتا همین قدر عرض کنم که این روزگاری که اکنون در آن به سر می بریم چنان شباهتهایی به دوران پیش از انقلاب و بویژه اواخر دوره پهلوی دارد که صدای زنگ خطرهایش در گوش پیچیده است و هرکس بگوید صدایی نمی شنود؛ بی گمان یا غافل است و یا خود را فریب می دهد.
اینکه زمزمه حذف اصلاحات به گوش می رسد , آیا شما را به یاد تشکیل حزب واحد " رستاخیز " نمی اندازد؟
در این باره باهم بیشتر سخن خواهیم گفت.
فؤاد صدیق

۱۳۸۸ مهر ۴, شنبه

ورزش و ورزشکاران سبز


صبح روز اول مهر وقتی با شتاب آماده می شدم تا فرزندم را در آغازین روزسال تحصیلی به موقع به مدرسه برسانم. به ناگاه متوجه خبری از مسابقات جهانی کشتی آزاد شدم . درنگ کردم؛ شنیدم که فردین معصومی کشتی گیر با غیرت ایرانی نتوانسته است که از سد بلال ما خوف روس بگذرد و به رتبه دوم در مسابقات جهانی کشتی آزاد در وزن 120 کیلوگرم بسنده کرده است . گرچه معصومی از رسیدن به مدال طلا و مرتبه قهرمانی بازماند، اما صحنه ای را که من از تلویزیون شاهدش بودم کمتر از قهرمانی وی نبود. او هنگام توزیع مدالها با شال سبز به روی سکو رفت و مدال نقره گرفت .
به راستی حرکت معصومی با ارزش تر از دهها مدال طلاست. پهلوانی فقط شکستن رکوردها و بردن فولاد سرد ما فوقِ توان انسانی بر بالای سر و سر دادن ندای " یا ابوالفضل (ع) " نیست . بلکه تمسک به سیره عملی حضرت ابوالفضل (ع) و شناخت زمان و دستگیری از مظلوم و ایستادگی در مقابل ظالم ملاک قهرمانی است. در گذشته ای نه چندان دور بودند قهرمانانی که ندای " یا ابوالفضل (ع) " فقط لقلقه زبان شان بود و محبوبیتی در میان مردم داشتند اما به محض اینکه دست دیکتاتور ظالم را فشردند و در کنارایشان ایستادند از منظر و چشم مردم افتادند.
اما فردین معصومی به راستی جهان پهلوانی است چون تختی که به حوادث و مصائبی که بر سر هموطنانش می گذرد بی تفاوت نیست و خود را در کنار آنان می بیند و با استفاده از نماد سبز که امروزه نماد اعتراض و مخالفت با ظلم وبی عدالتی است به همراهی با جنبش سبز بر خاسته است .
متاسفانه این اقدام ارزشمند جهان پهلوان معصومی در هیاهوی اخبار مربوط به سفر احمدی نژاد به نیویورک و سازمان ملل متحد گم شد و بازتابی نیافت . حتی سایتهای دقیق و پی گیری چون موج سبز و جرس نیز از پرداختن به آن غفلت کردند.
راستش تا کنون من با ورزش میانه ای و با ورزشکاران سر سازشی نداشتم و نقد وسخن بسیار پیرامون برخی ورزشها مانند فوتبال با آن دنیای پر از هیاهویش داشتم. برایم همیشه سوال بود که چطور و با چه انگیزه ای حامیان و هوادارانی با مصیبت و مشکلات زیاد بلیط تهیه کرده و خود را برای تماشای بازی و حمایت و تشویق تیم مورد علاقه به استادیوم می رسانند ویا در بعضی بازیهای مهم از شهرستان به تهران آمده و حتی شب را پشت در استادیوم می خوابند.
خلاصه مشاهده تمام حرکات و سکنات و شعارهای طرفداران این ورزش جنجالی و نیز در آمدهای سرشار بازیکنان آن برایم مایه تعجب بوده است . تعجب از اینکه چطور یکصد هزار نفر در یک روز با هر وسیله خود را را به ورزشگاه می رسانند و وقت و زمان خود را به پای بازی کسانی می ریزند ؛ که ممکن است سال بعد همین بازیکنان در تیم فوتبال حریف قرار بگیرند.
در ایران تغییرات مدیریتی در یک باشگاه و یا فدراسیون با رفتن مدیری و آمدن دیگری انعکاس و بازتابش خیلی خبرسازتر و مهمتر از تغییرات در یک وزارتخانه است.
شنیدن اخباری مانند؛ افزون بودن در آمد یک ساله یک بازیکن مطرح و ستاره از در آمد تمام طول عمر یک هنرمند و نویسنده, یا پیام تبریک مسئولان درجه یک کشور به یک ورزشکار برنده در میادین بین المللی ورزش, در برابر سکوت و بی تفاوتی آنهادر فوت یک استاد و هنرمند یگانه...از جمله مواردی بودند که تاسفم را بر می انگیختند و باعث ناسازگاریم با ورزش و ورزشکاران می شد.
اما از برکات جنبش سبز به دست آوردن نگاه جدید و رسیدن به تحلیلهای تازه است؛ در 27خرداد 1388 زمانی که راهپیمایی سکوت نقطه آغازش از میدان هفت تیر بود در میان یاران سبز عکسهای پنج- شش بازیکن تیم ملی را دیدم که در بازی با کره جنوبی با مچ بند سبز در زمین بازی ظاهر شده بودند. جالب اینکه از این بازی ساعتی نمی گذشت که مردم چنین از آن استقبال کرده بودند و جالب تر اینکه تلخی باخت تبم ملی در برابر تیم کره جنوبی فراموش شد و نگاه ها معطوف حرکت حماسی ورزشکاران گردید . بدین ترتیب برای اولین بار از دامنه تاثیر فوتبال بر روی افکار عموم مردم خوشحال می شدم. دانستم ورزش نیز مانند هنر می تواند مسیری برای ایجاد وحدت و یکدلی باشد و احساسات خفته جامعه ای را زنده کند.نه فقط ورزش بلکه هر توان, مهارت و هنری می توانند آئینه تمام نمایی از یک جامعه باشند.
در خبری دیگر از رقابتهای تنیس ویمبلدون در لندن نیز مشاهده کردم که منصور بهرامی ورزشکار ایرانی الاصل در این تورنمنت با مچ بند سبز ظاهر شده است .چندی بعد قایقرانی به نام محسن شادی برای اولین مرتبه توانست مقام نخست مسابقات قایقرانی را به دست آورد. او نیز با نماد سبز که امروزه نماد مخالفت و اعتراض به دولت کودتا است بر روی سکو رفت.حتی پرس.تی.وی که حاضر نبود از خیر این خبر بگذرد تصویر شادی را از مچ به بال نشان نداد و آن را سانسور کرد.
بدین ترتیب مشاهده چنین حرکتها و عکس العمل هایی از سوی ورزشکاران نگاه تازه و دیگری را در من ایجاد کرد .نیک که نگریستم دیدم جنبش سبز برکاتی دارد . همان طور که قبلا طی مقاله ای با عنوان " همراه با هنرمندان سبز " به نقش و همراهی هنرمندان با این جنبش پرداختم ،اکنون نیز به فراگیری آن معترفم, و معتقدم جنبش حد و اندازه ای پیدا کرده که هرکس می تواند به میزان قدر وقدرتی که دارد در آن نقش ایفا نماید و به آن یاری رساند. در این نسبت بدیهی است برخی اقشار که از اقبال عمومی بیشتری بهره مندند اعمال و حرکاتشان الگو و ازتاثیر گذاری بیشتری برخوردار است . بدین روی هنر و ورزش ؛ به عبارتی هنرمندان و ورزشکاران به سبب دامنه وسیع مخاطبین و فراوانی در حوزه سیاست نبز بسیار مورد توجه هستند. هر حرکت و موضع هنرمند و ورزشکار می تواند تاثیرات مثبت و منفی زیادی در برداشته باشد .
کما اینکه دیدیم شش بازیکن تیم ملی گرچه از دستگاه دولتی ورزش رانده شدند اما در میان هواداران چه ارج و قربی یافتند. یا نظر کنید به حضور مسئولان فدراسیون و سر مربی تیم ملی فوتبال در مراسم تنفیذ ریاست جمهوری که چه بازتاب های منفی یی داشت و از محبوبیت آنان نزد عامه مردم کاست . یا موضع گیریها و جهت گیریهای سیاسی حسین رضازاده که چگونه چهره محبوب این قهرمان نامی ایران را در میان طرفدارانش و عامه مردم مخدوش کرد.
حال مشاهده این حوادث و موضع گیریها و شدت تاثیرگذاری و حرکات و سکنات ورزشکاران نگاه مرا به جامعه ورزش تغییر داده و به آن با دیده احترام می نگرم, و در این بازنگری است که با دقت اخبار مربوط به ورزش را دنبال می کنم و با کمال خوشوقتی می بینم که فیلم بازی فوتبال استقلال –استیل آذین پس از روز قدس در جمعه شب به دلیل استقبال هواداران سبز و شعار های ایشان توسط رسانه ملی با کلی دستکاری آن هم نه به صورت زنده و مستقیم بلکه با تاخیر پخش می شود.حال از این پس با علاقه بیشتر به دنبال رصد اخبار ورزش و ورزشکاران هستم .


جویا کوشیار

۱۳۸۸ شهریور ۳۱, سه‌شنبه

پرویز مشکاتیان هم رفت

پرویز مشکاتیان هم رفت؛ پس از پنجاه و اندی سال زندگی پربار. حسین علیزاده همشاگردی اش می گفت رنج این سالها از پای درآوردش.
فضای فرهنگ و هنر کشور چنان تلخ شده است که هنرمندان یک به یک دارند ترکش می کنند. آنها که تلخی تبعید را به جان می خرند، می روند به آن سوی مرزها و آبها و آنها که تاب این تلخی را ندارند، می مانند و رنج می برند و وقتی طاقتشان طاق شد، راه آخرت در پیش می گیرند. خبر رفتن شفیعی کدکنی هنوز داغ است. داغ شکیبایی نیز هنوز از یادمان نرفته است. جای سوسن تسلیمی، محسن مخملباف، عباس معروفی، احمد شاملو، فرهاد مهراد، قیصر امین پور و بسیاری دیگر نیز هنوز خالی است.
نگاهی به سردر سینماها و یا روی جلد مجله ها که بیاندازیم، دستگیرمان می شود که رو به قهقرا داریم. سناریو هایمان دارند با سرعت هر چه تمام به فیلم فارسی میل می کنند. از چهره خانمها مواد آرایشی در حال چکیدن است و انگار به جز خوبرویی معیار دیگری برای بازیگری بانوان نمانده است. وقتی از مهرجویی می پرسند چرا از ادبیات استفاده نمی شود، می گوید :«آخه، چیزی در نمیاد!»
و بعد هم می شنویم کتابی که چند بار چاپ شده، لغو مجوز می شود. سناریو هایی که حرفی برای گفتن دارند، در کنج کشوی میز سناریست ها خاک می خورند و آنچه هم که در می آید از چند فیلتر رد شده و دیگر قلم نویسنده اش نیست، که قلم ممیزی ارشاد است!
و بعد می بینیم که نشریات تمام رنگی با کاغذ درجه یک و سردبیری آدمهایی که مهمترین کارشان مجری گری برنامه های درجه چندم تلویزیونی است، منتشر می شوند و وقتی مجله را ورق می زنی به زور می توانی لابه لای صفحات پر شمار تبلیغات و عکس های نمای نزدیک هنرپیشه ها ستونی دربارۀ آشپزی یا حد اکثر زندگینامه ای از یک آدم شاخص بیابی.
به راستی برای هنرمندی که با احساسش زندگی می کند، تحمل این فضا چقدر ممکن است؟ ... چهرۀ نحیف علی حاتمی در سالهای آخرش یادتان هست؟ جمشید مشایخی نقل می کرد که مرحوم علی حاتمی در جریان ساخت هزاردستان مجبور شد دوازده ساعت از کارش را که داستان دلدادگی آدمهای قصه اش بودند، حذف کند. خود را به جای او بگذارید و ببینید چه حالی می شوید. هنرمندی چون او که برای ذره ذرۀ اجزای صحنه و واژه واژۀ حرف های آدمهای قصه اش ساعتها غرق در اندیشه و احساس بوده، از سر بریدن فرزندش چه حالی می تواند داشته باشد.
شاید حال امروز مجید مجیدی در دیدار با رهبری جلوه کوچکی از حال و روز آن روز حاتمی باشد!
وقتی امروز تصاویر آن استاد مسلم سنتور و تکرارناشدنی را بر صفحه نخست برخی روزنامه ها دیدم، با خود گفتم افسوس که مشکاتیان درگذشت و ... صد افسوس به حال فرهنگ و هنر مملکتی که قدر فرهنگ و هنرش در بیرون مرزهایش بیشتر دانسته می شود!

حسین تفرشی

۱۳۸۸ شهریور ۳۰, دوشنبه

فطر سبز و تقریر دیر


عید فطر و پاکی فرا رسید ،مومنان روزه دار پس از یک ماه امساک و پرهیز از محرمات ، به شکرانه تمامی نعمات و رحمتهای الهی عطا شده در این میهمانی بزرگ به نماز ایستادند ؛ عده ای به روز یکشنبه 29شهریور و عده ای به روز دوشنبه 30 شهریور 1388.
اگر نگوئیم یک پارچه حداقل قاطبه جنبش سبز امروز ( دوشنبه ) عید گرفتند.
چرا که مراجع و علمای اصلاح طلب از جمله حضرات آیات عظام منتظری و صانعی یکشنبه را سی ام ماه مبارک رمضان دانستند. این اولین ماه رمضان جنبش سبز است. با رشد نهالها و افقهای پیش رو امید است جنبش هر سال در این ماه به تربیت روح و تزکیه نفس بنشیند.
به واقع چه تابستان بلند و درازی داشتیم و چه وقایع سخت و سهمگینی پشت سر گذاشتیم. کثرت حوادث در سه ماه گذشته برای من به اندازه چند سال است. گویی که عقربه های ساعت با تلخ کامی های روزگار از نفس افتاده و حاضر به حرکت نیست. شاید نمی خواهد عمری از عمر کودتا را در دل زمان ثبت کند؛شاید.
آری تابستان طولانی بود و ماه رمضان طولانی تر. رمضانی که متفاوت تر از سالهای پیش بود. همه با دلهای محزون وغمگین باب رحمت الهی را کوفتند و به میهمانی خداوند رفتند.
روحها و جسمها از صدمات و آسیبهای وارد آمده از سوی جناح سر کوب، خمیده و مغموم بر سر سفره های سبز افطار نشستند، سفره هایی که بعضا در پشت درهای اوین توسط سرکوبگران بر خاک کشیده شد.
لبان تشنه و گلوهای خشک زندانیان جنبش سبز در محاکم و دادگاهها نشان از لبیک اسرا به دعوت حق برای شرکت در میهمانی داشتند. معلوم نبود که افطار و سحر بر این مومنان خدا چگونه گذشت. بندگانی که جایشان در میان عزیزانشان خالی بود.
سفره افطار و سحر خانواده شهدا نیز در جای خالی ندا، سهراب، ترانه، امیر، سعیده, محسن و... گسترده شد، و دستهای دعا بود که به سوی خدا بلند بود و صبر برای بازماندگان و خانوادههای شهدا و آسیب دیدگان مسئلت می کرد.
مادران شهدا با چشمانی اشکبار عظمت شبهای قدر را به استمداد طلبیده و سجاده عشق به سوی حق گشودند و در فراغ عزیزانشان می گریستند و از ظلم و ستم ناروایشان به صاحب حق شکوه و شکایت می کردند.
و روز قدس؛ در این ماه به بزرگی وعظمت برای سبزها رقم خورد و تبدیل به روز ایران شد. جنبش سبز پس از حدود دو ماه رخوت و رکود با حضور پر شوکت و مقتدرانه، نفس تازه کرد.روز قدس خون تازه ای به رگهای جنبش سبز دواند و روح و جان زخم خورده اش را صفا و صیقل داد و حیات دوباره بخشید.
و حال عید است؛ جنبش سبز می شنود سخنانی را از زبان رهبری :"سخنان متهمان درباره اشخاص دیگر، حجیت شرعی ندارد."و غرق در اندیشه می شود که چه؛ پس از اولین جلسه نمایشی دادگاه متهمین حوادث اخیر چه بسیار حقوقدانان و صاحب نظران بر این نظر پای فشردند و نقد کردند رویه موجود قضایی را؛ آقای خاتمی آن را محکوم کرد و متفکرین آزاده بر این نمط غلط مقاله ها نوشتند اما دادستانی به جای اعتنا به نقدها و نظرها، با صدور بیانیه ای منتقدین و معترضین را تهدید به برخورد کرد.
احمد خاتمی خطیب خشن نماز جمعه تحت تاثیر این نمایشها درخواست کرد تا با مخالفان به شدت برخوردشود, احمدی نژاد سردمدار کودتا نیز که از اثبات تقلبها و متهم کردن رهبران جنبش سبز به انقلاب مخملی! به وجد آمده بود در مشهد گفت که پس از تنفیذ سر مخالفین را به سقف خواهد کوفت و...
مصیبت آنجاست که قوه قضائیه با این ید بیضاء نمی داند که این نوع اعترافات و اقرارها حجیت ندارد و مسموع نیست. از یاد نمی برم که مردم پس از پخش اولین صحنه دادگاه با بانگهای الله اکبر خود بر روی بامها زودتر از همه به بی اعتبار بودن آنها پی بردند. برایم در ذهن این سؤال تداعی است چرا باید رهبری این قدر دیر هنگام به باطل بودن این اعترافات اقرار کند؟!چنین سکوتی از سوی سوءاستفاده کنندگان تأویل وتعبیر به رضایت شد, سکوتی که دیر شکسته شد دیر تا حدی که به جناح سرکوب آنقدر مجال داد تا به واسطه و مدد قدرت قضا هرچه می خواهد علیه متهمین و از قِبل آن علیه رهبران معترض عقده گشایی نماید. اگر به موقع این نطرات منعکس می شد, اگر همان شب که رئیس دولت نهم در مناظره تلویزیونی, هجوم هتاکانه و توهین خشمناک و بغض آلود علیه منتقدین غایب در آن جلسه رواکرد با چنین تذکری مواجه می شد امروز نتیجه انتخابات و هم وقایع پس از آن به شکلی دیگر منعکس می شد . آب ریخته شده را چگونه می توان به جوی برگرداند. آیا از کسانی که به این ترتیب هتک آبرو شدند آیا اعاده حیثیت خواهدشد؟!
رهبری گفتند : اعترافات و اقرار هر متهم در دادگاه ودر مقابل دوربین ها و بینندگان میلیونی ،"شرعا، عرفا و عقلا " حجت، مسموع و نافذاست.اگر اعترافات واقرار خودزنی باشد و یا اگر این اعترافات تحت فشار ، تهدید ، تحربه و تطمیع و یا حاصل خدعه و فریب باشد و بشود نشانه هایی از این فشارها را در ظاهر و کلام متهمین مشاهده کرد آنگاه باز این اعترافات و اقرارها و به عبارتی خودزنی ها حجت ،مسموع و نافذاست؟!
رهبری اشاره ای داشتند به نقش رسانه های مغرض خارجی که فضا را کدر می کنند.ای کاش ایشان تذکری هم به رسانه ملی صدا و سیما می دادند که از قبل از انتخابات با جانبداری از جناح حاکم و بعد از انتخابات با پشتیبانی همه جانبه از جناح سرکوب و کودتا و پخش گزارشها، خبر و تحلیلهای دروغ فضا را متشنج تر و کدرتر کرد و می کند؛ و بر این رویه باطل خویش پافشاری می کند. عملکرد یک سویه و آکنده از دروغ و فریب که دیگر مردم به آن اقبالی نشان نمی دهند.
رهبر جمهوری اسلامی ایران در سخنان بسیار مهم از فضای تهمت و دروغ وترویج آن به شدت انتقاد کردند.نظرات رهبری در محورهای فوق سخن حقی است که حال بایستی صداوسیما ،قوه قضائیه و رئیس قوه مجریه نسبت اعمال و رفتار خود را با این مطالب مشخص نمایند.
آنجا که تنها رسانه انحصاری ایران با پول و امکانات ملت فضای دروغ و آکنده از توهین را پیش روی همگان می گشاید و جوی یک سویه علیه جناح اصلاح طلب و سبز را سامان می دهد؛ و آنگاه که رئیس جمهور با یک بغل پرونده های مجعول و ساخته شده در مقابل میلیونها بیننده شروع به تهمت زدن به اشخاص و افراد حقیقی می کند باید وضع و موضع خود را با سخنان روز فطر رهبری مشخص کنند. قوه قضائیه نیز که باید حافظ جان و مال و ناموس مردم باشد و پناه بی پناهان ،روزهایی را به یاد آورد که با برپایی دادگاههای سریالی و یکصد نفری چگونه علیه اشخاص غایب جولان می دادو اجازه می داد کیفر خواست بازنویسی شده از طرف متهمین علیه دیگران قرائت شود. حال ایشان باید به تأویل اعمال و رفتار خود بنشیند.
از همه مهمتر جای درنگ است رفتارو سخنان فرمانده کل سپاه پاسداران.کسی که از طرفی به عنوان یک نظامیبا عنایت به نظر حضرت امام خمینی (ره)از دخالت در سیاست منع است و از طرفی دیگر به عنوان یک سرباز مطیع محض فرمانده کل قواست،چگونه به خود اجازه می دهد تا در مسجد ولی عصر (عج) با استناد به اعترافات مجعول برخی متهمین فضایی آکنده از دروغ و تهمت از جمله برانداری و به زیر کشیدن ولایت فقیه را به برخی سران اصلاح طلب از جمله آقایان خاتمی و موسوی خوئینی ها نسبت دهد.
ای کاش فکری هم به حال و روز روزنامه هتاک کیهان شود که نیست روزی بدون تهمت و توهین به این و آن صفحه و عقده نگشاید. لازم است نماینده رهبری در این روزنامه (توپخانه) فکری جدی به حال و رفتار خود و نسبتش با سر فصل سخنان رهبری در خطبه های نماز عید فطر بنماید. بعید میدانم چنین درایتی را.

جویا کوشیار

۱۳۸۸ شهریور ۲۹, یکشنبه

عید سعید فطر
بر
عابدان و سالکان طریق رستگاری
مبارک باد
طاعات و عباداتتان مقبول درگاه احدیت

۱۳۸۸ شهریور ۲۸, شنبه

صدشکر که آن رفت!

باردیگر روز عید فطر آمد و باید به تبریک آن بپردازیم. اما تبریک بابت چه عیدی؟ عیدی که همه چیزمان را تحت‌الشعاع کسی قرارداده‌است که مملکت را یکسره به پای او فدا می‌کنند.
پس از انتخابات نهم ریاست‌جمهوری، آنها که از برآمدن دولت جدید در شوک بودند، اگرچه اندکی به این واقعه با دیدة " شک " می‌نگریستند؛ اما به هرروی باموضوع کنار آمده‌بودند و کشور با تخریبهای حاکمان تازه‌اش، راهی دیگر با زاویه‌ای که هرروز با مبداء اصلی ، یعنی همان آرمانهای انقلاب ، فاصله می‌گرفت ، به سمتی مطابق میل دولتیان هدایت می‌شد.
میان وارثان اصلی انقلاب و مدعیان ، شکافی ایجاد شد که فاصله‌اش بیش‌تر و بیش‌تر نمایان می‌گردید. بااین همه نوک تیز حملات علیه " شخص برآورده " بود و همه او را مسئول این نابسامانیها می‌دانستند؛ هرچند که حمایتهای بی‌دریغ " اول شخص مفرد " هم نه تنها نادیده گرفته نمی‌شد که هنوز روزنة امیدی در بهبود اوضاع مشاهده می‌شد. پس میوة این نامرادی را هدف گرفتند .
در انتخابات دهم اما ؛ اوضاع دگرگون شد و پس‌از آن " خیمه شب‌بازی " ، مسیر مطالبات عمومی از " شخص برآورده " به سمت " اول شخص مفرد" تغییر جهت داد.
به‌یاددارید ماجرای ورود زنان به ورزشگاهها را که بامخالفت علما روبه‌رو شد ؟


به‌یاد دارید موضوع دوستی با مردم اسرائیل را که بادستور " اول شخص مفرد " خاتمه یافت ؟


به‌یاد دارید موضوع امنیت اجتماعی را که " شخص برآورده " به‌ظاهر از آن ابراز نارضایتی می‌کرد؟


به‌یاد دارید موضوع چپاول اموال مردم را به‌دست اعوان و انصار " اول شخص مفرد " که " شخص برآورده " در مناظرة انتخاباتی بیان کرد و " اول شخص مفرد " چگونه اتهام‌خوردگان را به آرامش فراخواند و در برابر ، مفتری را تشویق به ادامه ماجراسازیهایش کرد؟
...
و به‌یاد دارید دهها و صدها مورد دیگر از این دست را که " شخص برآورده " گفت و توپ آن را در زمین دیگران انداخت و " اول شخص مفرد " هم نه‌تنها از او ایرادی نگرفت ، که تشویقش هم کرد؟


طی سی سال گذشته ؛ هرگز ملت ایران تابدین پایه پاره پاره و شقه شقه نشده‌بود!


میان مردم و عالمانشان تابدین پایه فاصله و اختلاف نیفتاده‌بود!


هرگز عالمان این سرزمین تااین حد خوار و ذلیل نشده‌بودند!



هرگز میان خانواده‌ها تا بدین حد شکاف و اختلاف دیده‌نمی‌شد!


این همه به‌برکت مدافعات بی‌حد و حصر " اول شخص مفرد " از " شخص برآورده " است که همه چیز و همه کس را درپای او قربان می کنند تا به کدام مقصد برسند، خدا می‌داند.
امروز به برکت فراست همین " شخص برآورده " است که نوک تیز حملات مخالفان به سمت " اول شخص مفرد " تغییر جهت یافته است و " شخص برآورده " در حاشیة امنی به پیگیری برنامه‌های خویش مشغول شده‌است.


اکنون فارغ از اینکه چه‌کسی باید هدف اصلی باشد و چه‌کسی در ردة دیگر ، بازهم جایی برای تبریک این یکی از معدود اعیاد بزرگ اسلامی می‌ماند؟
امسال به برکت همین " اشخاص " و رفتارهای بدیعشان ، کم‌ترین نشانی از معنویت در جامعه دیده نمی‌شد و دروغ و تزویر و ریا برجای همة خوبیها نشسته‌بود.

وقتی حرمت ماه خدا نگه داشته نمی شود و با روزه دارنش به بدترین وجهی رفتار می کنند.
وقتی شمار زیادی از هم وطنانمان را به بهانه های مختلف روانه زندانها می کنند.
وقتی با روزه داران در خیابانها در روز قدس بد رفتار می شود, چه باید کرد.
آیا نباید برای حفظ حرمت این ماه گرانمایه کاری کرد.

اگر دیروز قاآنی می‌سرود که :

عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت
صدشکرکه این آمد و صدحیف که آن رفت

امروز بایدگفت که :

عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت
صدشکرکه این آمد و صدشکر(!) که آن رفت

رمضان 57 به 17 شهریور رسید، رمضان 88 به 27 شهریور...

سیاسی ترین رمضان انقلاب اسلامی در تلاقی با سال 1357 شمسی حلول کرد. سالی که حرکت آیت الله روح الله خمینی برای مبارزه با رژیم پهلوی اوج گرفته بود.

تظاهرات مردمی و واکنش رژیم پهلوی به صورت دستگیری تظاهر کنندگان و کشته و زخمی کردن آن ها، مبارزه را به نخستین روزهای بعد از ماه رمضان آن سال و حادثه معروف 17 شهریور 1357 در میدان ژاله تهران کشاند.

در این روز ماموران مسلح رو در روی مردم آتش گشوده و شلیک کردند و پایه های رژیم پهلوی دوم را به شدت لرزاندند.

رمضان های بعد از انقلاب و در دوره 30 ساله جمهوری اسلامی معمولا آرام بوده است. در سال های اخیر هم که مجادلات سیاسی بالا گرفت، طرفین سعی می کردند در این ماه و به خاطر ویژگی های معنوی آن، آرام باشند.

اما رمضان همزمان با تحولات پس از انتخابات خرداد 88 (دهم ریاست جمهوری) مستثنی شد. چون داغی موضع گیری ها و نامه ها و دادگاه ها و پرونده های بازداشت شدگان کهریزکی و اِوینی و خیابانی و وَنی، نفس گیر شد.

جنبش جوانان ایرانی طرفدار میرحسین موسوی (سبز) و مهدی کروبی و محمد خاتمی با انبوهی از اسناد مظلومیت خود در مسایل انتخابات و حوادث بعد از آن، منتظر روز قدس و رقم زدن صحنه دیگری از حق طلبی خود شدند.

دست اندرکاران نظام حاکم نیز درگیر اثبات روی ندادن شکنجه های جنسی معترضان در بازداشتگاه ها و برنامه ریزی و انجام مرحله به مرحله عملیات نابودی کامل اصلاح طلبان و جناح چپ سال های بعد از انقلاب در ماه رمضان بودند!

مساله آمدن یا نیامدن علی اکبر هاشمی رفسنجانی به نماز جمعه روز قدس، حرکتی مهم در صحنه سیاسی ایران محسوب شد. ستاد نماز جمعه وابسته به نظام حاکم تا ظهر چهار شنبه 25 شهریور را با شایعه و اعلام تردید سپری کرد و در نهایت به حضور سید احمد خاتمی و محمود احمدی نژاد برای خطبه ها و سخنرانی قبل از خطبه ها رای داد. پیام این حرکت، پایان حضور سالیان رفسنجانی در نماز جمعه و محدویت کامل نماز جمعه به حضور طرفداران احمدی نژاد بود که رهبر جمهوری اسلامی ایران، تفکرات خود و وی را نزدیک می داند.

این تصمیم معنایی جز لجبازی با مردم معترض به نتیجه انتخابات خرداد 88 نداشت و حضور این دو نفر در نماز جمعه کار گذاشتن مانع و دست انداز در مقابل حرکت همه کسانی بود که با استفاده از روز قدس می خواستند ندای آزادی در سرزمین خود را سر دهند.

البته استفاده از ساحت نماز جمعه برای نظام حاکم طبیعی شده است. سال هاست که بلندگوی این مراسم عبادی فقط به نفع جناح راست و سپس احمدی نژاد نغمه سر می دهد و در دوره دولت نهم از حمایت جناح راست هم عبور کرده و فقط هوادار قرائت احمدی نژادی از همه چیز است.

روز قدس رمضان سال 88، 27 شهریور فرارسید. میرحسین موسوی، مهدی کروبی، محمد خاتمی و علی اکبر هاشمی رفسنجانی به عنوان رهبران حمایت از رای واقعی مردم در انتخابات دهم ریاست جمهوری، به راهپیمایی روز قدس در تهران آمدند؛ همچنان که علاقمندان بسیار اهداف آنان در تعالی ایران، در سراسر کشور به حرکت درآمده بودند.

نتیجه این حرکت ـ جدای از سیاه نمایی رسانه های وابسته به نظام حاکم و فارغ از انعکاس طبیعی آن در سراسر جهان ـ این بود که نسل جوان متولد و تربیت شده در سال های بعد از انقلاب، دروغگویی و ریاکاری به کار گرفته شده در اداره کشور در چهار سال گذشته را نمی پسندد و رئیس جمهوری را که فقط از مشتی شعار جهانی ـ ونه حتی وطنی ـ ارتزاق می کند تا خود را از رعایت عدالت در سیاست داخلی برهاند، نمی خواهد.

احمدی نژاد در سخنرانی پیش از خطبه های نماز جمعه روز قدس، بار دیگر و همچون آغاز دوره گذشته انگشت بر مساله هلوکاست گذاشت تا در روز قدس ایران، موجب هوشیاری مجدد اسرائیل در دوره دوم ریاست جمهوری اش شود.

همه عاقلان این سرزمین و جهان می دانند که مشکل مردم فلسطین، با شعار و پلاکارد و ناسزا گفتن به اسرائیل حل نمی شود. این ها ساده ترین و پیش پا افتاده ترین راه های مبارزه است. اگر دولت ایران بتواند با تحرکات سیاسی در چارچوب قوانین بین المللی و حرکت های فرهنگی قابل فهم برای جهانیان، چهره کریه اسرائیل راتصویر کند، پیروز این جبهه بندی سیاسی و جهانی خود در دنیاست.

روز قدس سال 88، روح و نفس تازه ای در جنبش جوانان متولد پس از انقلاب ایران، برای دفاع از حقوق ملی و میهنی شان دمید و یک بار دیگر چشم و گوش خاموشان داخلی و خارجی را تیز کرد که سرنوشت هر کشوری به دست مردم آن رقم زده می شود؛ نه آنان که بر اریکه قدرت تکیه زده اند و نه کاسبان بین المللی که در معاملات پنهان، از هر اریکه ای برای حفظ منافع شخصی و میهنی خود حمایت می کنند!

فرید صفا

۱۳۸۸ شهریور ۲۶, پنجشنبه

آب زنید راه را هین که نگار میرسد / مژده دهید باغ را بوی بهار میرسد


فردا روز بزرگ و آزمون بزرگتری برای ما سبزهاست. فردا به اثبات خواهیم رساند که چقدر در رسیدن به خواستها ومطالباتمان ثابت قدم هستیم. فردا نشان خواهیم داد که فقط از پشت مونیتورها برای دیگران نسخه نمی پیچیم .فردا مبارزه و صدای اعتراضمان را از فضای مجازی به دنیای واقعی خواهیم برد. امشب برای شهدای عزیز جنبش سبز دو رکعت نماز عشق خواهیم خواند .آری فردا ما همه یک سره نداییم و چون سهراب بر ظلم وبیداد خواهیم خوروشید.فردا ترانه امید در مسیر سبزمان خواهیم سرود.
مناجاتها و سوز وگدازهای ما فردا جواب خواهد گرفت. چه شبهای قدری داشتیم امسال! محزونِ محزون! چه درد ودلها و شکایتهایی که از دست جورو ستم به دادستانی ایزد پاک بردیم! ما را که فریاد رسی در این کشور استبداد زده نیست صداهایمان در گلو خفه می شود و قدر شبِ بغضهای ترکیده است. اما فردا روز جواب گرفتن است. فقط باید بخواهیم. تا خود حرکت نکنیم چه انتظاری از خداوند دادرس است. فردا خدا ما را می خواند و ما تمام دل پریشیها وغمهایی که در این سه ماه بر دلمان انباشته شده است را پیش رویش خواهیم گشود واز این غمباد رهایی خواهیم یافت.
فردا روز سرنوشت است ؛اگر می خواهیم جامعه مان تغییر کند و اگر می خواهیم بر سرنوشت خویش مسلط شویم نباید از باهم بودن ودر یک صف گام برداشتن ابایی کنیم در غیر این صورت باید برای همیشه تن به زندگی خفت بار بدهیم حداقل برای سالیان متوالی. بیائید اشتباهی را که پدران ما با سکوت شان در حق ما مرتکب شدند ما در حق فرزندانمان مرتکب نشویم.
فرزندان ما شایسته یک زندگی آزاد و رها هستد. مملکتی پیشرفته و آباد شایسته هر ایرانی است. پس ای برادر! ای خواهر! مادرم! پدرم! ای تمام فرزندان ایران زمین! فردا یک فرجه تاریخی و یک آزمون بزرگ در راه است مبادا فرصت سوزی کنیم. هر کوتاهی و اهمالی هزینه های سنگین تری برایمان در بر خواهد داشت. ما باید فردا در برابر فرزندانمان پاسخگو باشیم قصور ما را تاریخ نخواهد بخشید .
*******************
آیا من تو را تا کنون ندیده ام؟ چقدر درنظر آشنایی! چرا هیچ حس غریبی به تو ندارم. لحظه ای درنگ ... نه خوب می شناسمت .یادت است که که طولانی ترین پرچم سبز تاریخ کشورمان را با هم به دوش می کشیدیم, یادت است که چگونه با سکوت بلندترین صدای تاریخ میهنمان را در گوش جهان طنین افکن شدیم, یادت است که از سربندِ سبزت برشی به انگشتان نشان شده ام به علامت (V ) هدیه ام کردی. آن روز که فقط چشمهایت را میدیدم در پشت بامها به دنبال صدایت می گشتم که نفیر الله اکبرت در دل سیاهی لرزه انداخته بود. آری تباهی گفت که تو خسی و من خاشاک اما فردا دوباره شانه به شانه هم حرکت خواهیم کرد و به جور خواهیم گفت که ما "مردمیم" "بی شماریم" "صاحب این ملکیم" "دلیر بی باکیم" "ندا, سهراب, ترانه, محسن, امیر, کاوه و... ما "همه" هستیم؛ "باهم". پس" بترسید بترسید ما همه با هم هستیم".
چقدر این روزها که نمی دیدمت وصدایت را روی بامها کمتر میشنیدم دلم برایت تنگ شده بود .دیشب که باران گرفت از خانه زدم بیرون تا صبح اشک می ریختم می خواستم باران اشکهایم را غمهایم را با خود بشوید و ببرد, می خواستم که باران جان خسته ا م را بشوید و غسل تعمیدم بدهد آن هم پس از این تولد دوباره. در زیر آذرخش با تو با ندا با سهراب و با ترانه با تمام کسانی که در موج اوج گرفته سبز همنفسم بودند خاطراتم را مرور می کردم . با شما حرف می زدم و به روز قدس می اندیشیدم. وقتی به این فکر می کردم که دوباره به دیدارت خواهم آمد در پوست خویش نمی گنجیدم خیلی بی قرارم خیلی ...خدایا شب کی به صبح خواهد رسید خدایا آیا دوست سبزم همچنان بر سر پیمانش باقی است . من می آیم به عشق دیدار تو, به امید رهایی از ظلم, می آیم تا فردا را به فرزندانمان هدیه کنیم. می آیم چرا که در سر شوری دیگر دارم. می آیم با تمام توانم با تمام عشق به میهنم به آزادی وفای به خون شهدا و به عهدبی که بسته ام وتو را و آزادی و راستی را فریاد خواهم کشید . راستی قرارمان کجا بود؟ فرقی نمیکند تو فردا همه جا هستی و من به هر طرف که در این شهر ماتم زده می نگرم روی تو را خواهم دید . فقط یادت باشد که من مثل تو و مثل همیشه نشان سبز به همراه دارم چه قدر بی قرار فردایم چقدر...
و برایت شعری از مولانا را که این روزها عجین همه حالاتم است زمزمه میکنم:


آب زنید راه را هین که نگار می‌رسد
مژده دهید باغ را بوی بهار می‌رسد

راه دهید یار را آن مه ده چهار را
کز رخ نوربخش او نور نثار می‌رسد

چاک شدست آسمان غلغله ایست در جهان
عنبر و مشک می‌دمد سنجق یار می‌رسد

رونق باغ می‌رسد چشم و چراغ می‌رسد
غم به کناره می‌رود مه به کنار می‌رسد

تیر روانه می‌رود سوی نشانه می‌رود
ما چه نشسته‌ایم پس شه ز شکار می‌رسد

باغ سلام می‌کند سرو قیام می‌کند
سبزه پیاده می‌رود غنچه سوار می‌رسد

خلوتیان آسمان تا چه شراب می‌خورند
روح خراب و مست شد عقل خمار می‌رسد

چون برسی به کوی ما خامشی است خوی ما
زان که ز گفت و گوی ما گرد و غبار می‌رسد


جویا کوشیار

۱۳۸۸ شهریور ۲۴, سه‌شنبه

مدارا!


داشتم اخبار را نگاه می کردم که متوجه شدم به تازگی برخی واژه ها تغییر معنا یافته اند. به هر حال عصر مدرن است باید تغییر کرد. واژه ای که به نظر من خیلی مدرن شده واژۀ «مدارا» است. به گمان من بهتراست در کتابهای لغت، با آنکه خواننده چندانی هم ندارند، برای واژه مدارا -در ژانر سیاسی- این معانی را بنویسند:
مدارا دارای چند مرحله تعالی است
نخست: فیلتر کردن وب سایت های مخل
دوم: بستن روزنامه های مخل
سوم: ممنوعیت تجمع برای کسانی که از اصل 27 قانون اساسی می خواهند استفاده اختصاصی بکنند
چهارم: در صورت تجمع، استفاده از نیروی مهربان انتظامی
پنجم: استفاده از گازهای اشک آور که البته فلفلی اش تازدگی ها خیلی مد شده و می گویند جواب داده
ششم: استفاده از باتوم، چماق، زنجیر چرخ یا هر چیزی که حس مدارای قوی تری داشته باشد
هفتم: بدرقۀ جماعت به بازداشتگاه های 1 تا 7 ستاره
هشتم: اقامت در اتاقهای انفرادی به میزان دلخواه از یک روز تا سه ماه یا در صورت نیاز به مدارای بیشتر تا هر وقت که مهمانان بازداشتگاه لازم داشته باشند.
نهم: استفاده از روشهای بدن سازی مدرن مثل آویخته شدن از سقف، نوازش با شلاق یا ...
دهم: استفاده از گلوله هایی که از اسلحه های ناشناس خارج می شوند و بر سر و سینۀ مداراشوندگان می نشینند. البته در این مرحله از تعالی مدارا مدارشوندگانی که گلوله را از بام مسجد یا پایگاه مقاومت دریافت کنند دارای مقامی متعالی هستند که قوه درک آدمهای معمولی خارج است.

... ببخشید یک نفر دارد به من سیخونک می زند که اینها که نوشتی مال «مروت با دوستان» است، مدارا برای دشمنان است که الحمدلله در داخل کشور به جز چند تا خس و خاشاک بی اهمیت که باد اعترافات تلویزیونی همه شان را با خود برد، دیگر چیزی از ایشان باقی نیست!

حسین تفرشی

۱۳۸۸ شهریور ۲۳, دوشنبه

بنمای رخ

سه ماه از انتخابات از آن روز پر حادثه گذشت . از روزی که برایش مردم دعوت شدند به ارائه رای و نظر ، اما در پی یک دستکاری بزرگ ماشین بخت شان به گل نشست . دلهره آورترین روز پس از انتخابات ، روز 29 خرداد بود . روزی که از پیش برایش دلها مشحون از بیم و امید بود . امید از آن رو که گمان می شد پس از آن توهین بزرگ ("خس و خاشاک " نامیدن مردمی از طرف رئیس دولت نهم) و به جریان افتادن سیل معترضین و به خروش آمدن فریاد سکوت شان ؛ رهبری باورشان کند و صدایشان را بشنود و بر خواست حقیقی شان تاکید نماید و گوش خطا کاران را بپیچاند .
بیم بود و خوف از آن رو که رهبری به روال سالهای اخیر فقط گروه و جناح خاصی را حمایت کند و خود را فقط مسئول و متولی سر نوشت آنها بداند ؛ و بیم, غالب بود چرا که در فردای انتخابات با اینکه هنوز نتایج از طرف شورای نگهبان تایید نشده بود پیام تبریکی نثار احمدی نژاد کرد ؛ مفت چنگش باد.
و شنیدیم آنچه که دوست نداشتیم بشنویم ، بنای امیدمان با زلزله سهمگین کلام رهبری فرو ریخت آنگاه که گفتند:" اگر قرار باشد بعد از هر انتخاباتى آنهائى كه رأى نياوردند، اردوكشى خيابانى بكنند، طرفدارانشان را بكشند به خيابان؛ بعد آنهائى كه رأى آورده‏اند هم، در جواب آنها، اردوكشى كنند، بكشند به خيابان، پس چرا انتخابات انجام گرفت؟... زورآزمائى خيابانى بعد از انتخابات كار درستى نيست،...من از همه ميخواهم به اين روش خاتمه بدهند. اين روش، روش درستى نيست. اگر خاتمه ندهند، آنوقت مسئوليت تبعات آن، هرج و مرج آن، به عهده‏ى آنهاست... اين اشتباه محاسبه است؛ اين محاسبه‏ى غلطى است. عواقبى هم اگر پيدا كند، عواقبش مستقيماً متوجه فرماندهان پشت صحنه خواهد شد. اگر لازم باشد، مردم آنها را هم در نوبت خود و وقت خود خواهند شناخت."
و فردای جمعه آنچه که نباید بشود شد. جوانان این مرز و بوم در خاک و خون غلتیدند ، دستگیری ها گسترش یافت ، خانه به دوشی و در به دری خانواده زندانیان معترض رقم خورد . چماق و باتوم بود که فرق ها را می شکافت و فریادها را در گلو خفه می کرد ، روزنامه ها (تنها مفر و روزنه رسیدن اکسیژن به مردم معترض) کور گشتند . پرچمهای سیاه یکی پس از دیگری بر سر در خانه های جوانِ از دست داده ها افراشته شد . ماشین سرکوب همچنان قربانی می گرفت ؛ رفت و رفت تا از کهریزک سر در آورد و معلوم نبود که اگر آن دخالت دیر هنگام رهبری صورت نمی گرفت فاجعه تا کجا عمق می یافت.
حال نزدیک به سه ماه از آن خطبه های معروف می گذرد . باز هفته پیش خبر شدیم که خطبه دیگری در راه است و باز بیم و امید . از مواضع چند دیدار اخیر رهبری با دانشجویان و استادان دانشگاهها به رسم مرسوم در ماههای مبارک رمضان سنوات گذشته ، امید بود که تغییری در نحوه حل و اداره بحران پدید آمده باشد ، آنجا که تاکید بر لزوم بر خورد با عوامل خاطی و شکنجه گر در زندانها و دلجویی از آسیب دیدگان سخن به میان رفت و اتهام وابسته بودن به بیگانگان به ویژه انگلیس خبیث (!) مورد شک و شبهه قرار گرفت . تغییر رئیس قوه قضائیه با آن حاشیه های بسیارش نیز این امید را تقویت می کرد .
و اما خوف بود از اینکه قضایا پیچیده تر شود و حمایتی دیگر از احمدی نژاد و گفتار تند و توهین آمیزش که در سخنان قبل از خطبه های نماز جمعه قبل تر جاری کرد ,صورت بگیرد.
یاد آوری خطبه های 29 خرداد نیز این خوف را تشدید می کرد که نکند حوادث دیگری در راه باشد و ...
جمعه آمد و من چشم دوختم به دهان رهبری و به دقت جمله به جمله ،سطر به سطر و کلمه به کلمه سخنان شان را گوش دادم؛ گوش دادنی !
چنانکه به اعتبار جمله ای که از کلام مولای متقیان علی (ع) نقل می کرد که:"خیال نکنید که اگر حرف حقی را به من بگویید علی از حرف حق شما دلگیر خواهد شد" خام شدم و پنداشتم سخنان حقی را که بر دلم سنگینی میکند بر این سطور جاری کنم :
نکات ظریف خطبه های این هفته ساعتها مرا به فکر وا داشت . تکیه سخنان رهبری بر شیوه اداره حکومت علی (ع) و چگونگی بر خورد با دوستان و دشمنان ، چنین می نماید که جمهوری اسلامی نسخه شبیه سازی شده ای از آن حکومت است و یا حداقل از آن الگو می گیرد . اصل حرف این نوشتار حول همین موضوع است . مدینه فاضله ای که سالهاست گم شده و نشان آن را کسی نمی یابد .
آرمان شهری که علی (ع) بنا نهاد امروز برای ما به "طول الامل" و آرزوی دست نیافتنی بدل شده است.شاید به همین نحو که پیش برود فرزندان ما دیگر آن قصه حکومت علی (ع) را باور نکنند و آن را افسانه بپندارند.
آری رهبری از جامعه ، حکومت ، زعیم و امامی سخن به میان آورد که سلوکش در جامعه شبیه سازی شده ما کاملا غریب است . هر چه نیک به انجام و سر انجام انقلاب اسلامی نظر می کنم می بینم با گذشت عمر آن, فاصله اش با حکومت الگوی علی (ع) بیشتر وبیشتر می شود.
با انقلاب اسلامی ، کاخهای ستم و ظلم فرو ریخت ، حجاب به انتخاب و بعضا به اجبار بر سر زنان کشیده شد ، کاباره ها و قمار خانه ها سوختند ، مساجد ،تکایا و حسینیه ها رونق گرفت و سخن از صدور انقلاب به میان آمد. قطعا برای صدور ، الگویی مانند حکومت علی (ع) مد نظر بود ، نه آنچه را که ما امروز می بینیم و می شنویم ، که اگر چنین در نیت بود چه بهتر که صادر نشد .
این موارد را بر شمردم چرا که جمهوری اسلامی در اِعمال آن موفق بوده است .انقلاب اسلامی تحقق یافت تا اسلام و قوانین آن در زندگی و حکومت جاری شود ، من نمی گویم صورت آن را نمی شود دید ، نظر به سیرت دارم و آن حکومت موعود .
آیا این همه دین است؟ آیا این همه آن چیزی بود که در حکومت علی (ع) بر قرار شد؟ ارزش و پاسداشت کرامت انسانها ، مبارزه با فساد اداری ومالی ، مبارزه با قدرت طلبی ، احترام به شعور و آگاهی مردم و.... از مسائل و مباحث پر چالشِ امروز در جمهوری اسلامی است .
قرار بود که اشرافی گری مذموم باشد و محکوم ، جا دارد که اکنون از وضعیت زندگی مسئولان و کارگزاران جمهوری اسلامی پرسیده شود . ببینید که جاه طلبی ، شهوت ثروت اندوزی و قدرت طلبی و رانت خواری با این مملکت چه می کند.
ما را چه شده که در رأس دستگاه اجرایی کسی قرار می گیرد که به وضوح دروغ می گوید و ما برای دفاع از آن حاضریم که سینه چاک کنیم و خونها بر زمین بریزیم . به راستی دروغ چه نسبتی با حکومت علی (ع) دارد؟
ای کاش همان طور که آمار ساخت و سازهای عمرانی و احداث راه و سد و لامپ های روشن شده در شهر و روستا ها در قبل و بعد انقلاب به آمار و مقایسه در می آید ، می شد که آمار دروغ ،ارتشا ، فساد اداری و اقتصادی و... را اندازه گیری و مقایسه کرد . خیلی هولناک است که دروغ و توهین در این کشور دارد رسمیت می یابد آن هم به کمک چند روزنامه و رسانه ملی . باید ترسید از آتش این فرهنگ از این دروغ که آینده نسلهای بعد را به خاکستر بنشاند.
ببینید چگونه در همین ایام که ماه خدا و ماه تقوی است ، برخی صاحبان تریبون های نماز های جمعه می خواهند تا با مخالفان به شدید ترین وجه بر خورد شود ، اکنون از حسینیه ها فرمان مرگ صادر می شود . مداحی متصف به حکومت به دروغ از استخر شرابی سخن می گوید که جوانان در آن ....
رهبری در خطبه اول گفتند :" تقوا که نبود ، دست و زبان انسان باز است ، می تواند همه چیز بگوید ، خلاف واقع می تواند بگوید ، تهمت می تواند بزند ، دروغ به مردم می تواند بگوید ، نقض تعهدات می تواند بکند ، دلبستگی به دشمنان صراط مستقیم می تواند پیدا کند ، وقتی تقوا نبود ،اینجوری است."
حال به راستی در حکومتی که می خواهد متصف به حکومت علی (ع) باشد با آنچه که ما در جامعه شاهدیم از وزیر کشوری که مدرک قلابی ارائه می کند و از آن وزیر صنایعی که ما حصل تلاش و زحمت و خلاقیت جوانی را می رباید و به نام خود ثبت می کند ، معاونی که به دنبال خرید آرای نمایندگان مجلس است و آن وزیر با ثروت باد آورده یکصد میلیاردیش و رئیس جمهوری که نزد علما و مردم دروغ می گوید ، سوال اساسی این است که: آیا سیاست از اخلاق جدا نشده است؟ از معنویت جدانشده است؟ آیا سیاست ورزی در چنین جامعه و حکومتی وسیله ای برای کسب قدرت نیست؟
رهبری از صبر و مدارا به درستی سخن گفتند و اینکه" امیر المومنین تا حد ممکن با مخالفان خودش ، حتی با دشمنان خودش مدارا می کرد" . آیا جمهوری اسلامی نیز مدارا می کند؟ البته من قائل به این نیستم که معترضین امروز مخالفین جمهوری اسلامی هستند بلکه آنها به سیستم و نحوه اداره حکومت و اصول فراموش شده قانون اساسی حرف و اشکال دارند ، بماند که نه تنها وقعی بر این حرف و اشکال آنها گذاشته نمی شود بلکه خونشان سنگ فرش خیابانها را رنگین می کند ، به شکنجه گاه می برندشان و...محاکمی برای سقوط هویت خود و خانواده اشان برگزار می کنند ... اگر این صبر و مدارا است وا مصیبتا به روزی که برخورد جدی شود ! اگر کسی از برگزاری چنین محاکمی در حکومت علی آگاهی دارد ما را نیز خبر کند؟
قرار بود که زندان دانشگاه شود ، محل انسان سازی؛ که شد محل انسان کشی ، شکنجه و آزار اذیت انسانهای بی دفاع . باز هم به من بگویید آیا در حکومت علی (ع) هم شکنجه گاه وجود داشت؟
آری جمهوری اسلامی مدارا کرد ، با که؟ با مسببین حادثه کوی دانشگاه در 18 تیر 1378.آری مدارا کرد ، با که؟ با قاتلان خودسر فتلهای زنجیره ای !با عاملان ترور و ضارب عضو شورای شهر !اینکه در یک روز شانزده روزنامه تعطیل می شوند و به محاق می روند . برخوردهای موهن و مشمئز کننده در زندان با وبلاگ نویسان (پرونده خانه عنکبوت) ، شکنجه های روانی به شهرداران در بازداشگاه توحید ، توهین های بی پروای روزنامه حکومتی کیهان و... آیا مدارا است؟
جمهوری اسلامی چگونه با نهضت آزادی ایران مدارا کرده است. گروهی که قبل از انقلاب آغازگر حرکت سیاسی علیه رژیم شاه بودند و هنگام مرگ مهندس بازرگان موسس و بنیان گذار آن رهبری پیام تسلیت می فرستند . حال چگونه با آن مدارا می شود ؟چگونه صحنه یک دادگاه یکصد نفری سناریویی می شود علیه حزب مشارکت و سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی . آیا اینها مدارا است؟ اگر اینها مداراست وای به روزی که مدارا یی نباشد!
در خطبه دوم رهبری پرسیدند که " نظام با دگراندیشان چگونه رفتار می کند؟" بعد پاسخ گفتند که "نظام با دگر اندیشان کاری ندارد" آیا به واقع جمهوری اسلامی به آنان کاری ندارد؟ چه بلایی سر سعیدی سیرجانی آمد؟ چرا مختاری و پوینده و فروهر در خون خود غلتیدند ؟ و پروانه فروهر شانزده ضربه چاقو (نمی دانم به چه نیتی ) بر جان نحیفش فرو نشست . چرا؟
متهمین این پرونده ها الان کجا هستند ؟ چه می کنند؟ آیا نظام جمهوری اسلامی با آنان مدارا می کند. آیا از اصل " جذب حداکثری و دفع حداقلی" بهره مند شده اند؟
رهبری در فراز دیگر از سخنانش گفتند : "اصول انقلاب ، اسلام است ؛ قانون اساسی است ، رهنمودهای امام است ، وصیت نامه امام است ، قانون اساسی است .", " آنجائی که افراد در چهارچوب اصول رفتار کنند ، دنبال خشونت نروند ، در صدد بر هم زدن امنیت جامعه نباشند ، آسایش جامعه را نخواهند بهم بزنند ....نظام هیچگونه مسئله ای ندارد ، مخالفینی هستند ، نظراتی دارند ، نظرات خودشان را بیان می کنند ، نظام بر خورد نمی کنند ، بنای نظام در اینجا جذب حداکثری و دفع حداقلی است. "
مردمی که معترض به نتایج انتخابات بودند نه مخالف نظام بودند و نه دشمن بلکه نظری غیر از آنچه که رسما اعلام شد داشتند و برای رساندن صدای اعتراضشان بنابر اصل 27 قانون اساسی به راهپیمایی سکوت دست زدند؛ در کمال آرامش و مسالمت بدون اینکه مخل آسایش و امنیت باشند. آیا نظام با آنها برخورد خونین نکرد ؟ آیا با آنها مسئله ای نیافت و آیا......
رهبری گفتند : " اگر کسی با مبانی نظام معارضه کند ، با امنیت مردم مخالفت کند ، نظام مجبوراست در مقابل او بایستد " وی برای نظام حق دفاع قائل شدند.
آیا مردم معترض با راهپیمایی سکوتشان امنیت خودشان را بر هم زدند یا کسی که آنها را خفیف شمرد و خس و خاشاک نامیدشان . آیا کسانی که حداکثر شعارشان این بود " رای من کجاست؟ " با نظام به معارضه بر خواستند؟ یا کسی که آنها را در مشهد تهدید کرد که سر شان را به سقف می چسباند ! رئیس دستگاه اجرایی در مناظره تلویزیونی به کسی مثل صفایی فراهانی که دستش از همه جا کوتاه است در مقابل میلیونها بیننده اهانت می کند و تهمت می زند و بعد او را می گیرند و به زندان می کنند. آیا در حکومت علی(ع) والیان و مسئولان چنین بی مهابا به مردم می تاختند و حق هر گونه دفاع را از آنان می گرفتند و فقط برای خود حق دفاع قائل بودند.
مگر این مردم مسلح هستند و مخالف که باید با آنها چنین بر خورد مدارا آمیز خونین شود ؟ وای به روزی که باب این مدارا بسته شود !
و یا آنجا که گفتند : " یکی از خصوصیات امیر المومنین در سلوک سیاسی اش این بود که از مردم جداًـ به صورت تعارف ـ در خواست می کند که با او متملقانه حرف نزنند چاپلوسی نکنند ، تصنع در برخورد با او به خرج ندهند. " با نگاه بر آنچه که در ایران اسلامی می گذرد باید تصریح جسورانه کرد این وضع موجود با آن خصوصیات فرسنگها فاصله دارد.مسئولان ، کاگزاران و بسیاری از ما با خروج از این خصیصه ، فرهنگ تملق و چاپلوسی را در جامعه رواج می دهیم.چنان این فرهنگ در کشور و جامعه ما نهادینه شده است که اگر کسی بخواهد در مدار همان خصیصه یعنی پرهیز از تملق حرف و سخنی بگوید او را متهم به "ضد ولایت فقیه " می کنیم .
با پایان خطبه ها و فکر بسیار پیرامون سخنان بسیار مهم رهبری و با یک دل شدگی غریب و دور افتادگی از حکومت و جامعه بی مثال علی (ع) اشعار مولانا در ذهنم جولان می گیرد:
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست --بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر --کان چهره مشعشع تابانم آرزوست
بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز --باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست
گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو --آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست
وان دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست --وان ناز و باز و تندی دربانم آرزوست
در دست هر کی هست ز خوبی قراضه‌هاست--آن معدن ملاحت و آن کانم آرزوست
این نان و آب چرخ چو سیل‌ست بی‌وفا--من ماهیم نهنگم عمانم آرزوست
یعقوب وار وااسفاها همی‌زنم --دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست
والله که شهر بی‌تو مرا حبس می‌شود --آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت --شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او--آن نور روی موسی عمرانم آرزوست
زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول --آن‌های هوی و نعره مستانم آرزوست
گویاترم ز بلبل اما ز رشک عام --مهرست بر دهانم و افغانم آرزوست
دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر --کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت می‌نشود جسته‌ایم ما --گفت آنک یافت می‌نشود آنم آرزوست
جویا کوشیار

۱۳۸۸ شهریور ۲۲, یکشنبه

"بغض سبز"ی، هدیه به صبوری "سیدعلیرضا حسینی بهشتی"



شنبه دوم بعد از انتخابات است؛ 30 خرداد.*
و شاید همه چیز تمام شده باشد!
و هرچه نشانه سبز حذف شوند!

پرچم سبزم را
لا به لای پیراهن های ایستاده کمد لباس ایستاندم
ـ پنهانش کردم ـ
تا هر صبح که لباس بر می دارم
ببینمش
تا نامحرمان
آن را نبینند.

در سرزمین من
ـ ایران ـ
مخفی کاری و گمنامی لذت بیشتری دارد!
شاهان و سلاطین
پدران ما را عادت دادند
که آرزوهای خود را فروخورند!
و این میراث هنوز باقیست.

و ما هر روز
و شاید سه نوبت
بغض ها و شادی های فروخورده داریم
که سنگینی می کنند
بردل های خسته و در آستانه پیری زودرس!

شنبه دوم بعد از انتخابات است؛ چه فرقی می کند چندم خرداد
و من فکر می کنم مورد سوء استفاده قرار گرفته ام!

از سیاست فاصله گرفته بودم
تا بماند برای اهلش
که خوب می خورند
و خوب می آشامند
و اسراف شان آنقدر مصرف کننده دارد که گناهی نباشد!

از سیاست فاصله گرفته بودم...
راحت بودم...

دیگر "دروغ"ها را
که تیتر و فریاد می شدند، نمی شمردم
و "راست"ها را
که درد و بلا می شدند
و بر جان اهلش فرود می آمدند، باور نمی کردم!

اما نشان های "سبزِ" امید آمدند و هوایی ام کردند
و به دنیای سیاست نزدیک شدم
ـ با احتیاط ـ ...

اما بی وفا ـ سیاست ـ هوار شد روی روزها و شب هایم.
"رای" ام را دزدید
و بعد مرا مخالف نامید
و گفت: اگر حواست را جمع نکنی
دشمن می شوی
و آبرویت را می برم!

احساس بدی دارم
حیثیت "رای" ام برباد رفته است...

دلم می خواهد از امروز
ـ شنبه دوم بعد از انتخابات و یا هر شنبه دیگری ـ
دیگر حرفی نزنم
اظهار نظری نکنم
انگار نه انگار یاران "سبز"ی گردآمده بودند...
شاید رویایی بوده
شاید آرزویی...
از جنس همه آرزوهایی که در ایران امیدی به برآورده شدنشان نیست...
و شاید "بغض"ی که می خواست سر باز کند
اما "سرباز"ها اجازه ندادند!

فرید صفا
* این متن را سحرگاه 30 خرداد 1388نوشتم و حال به امید آزادی "سیدعلیرضا حسینی بهشتی" منتشر می کنم.
فرید صفا

معرفة‌الجبار


1 - حديثي است منسوب به پيامبر اكرم (ص) كه در آن، اول علم را شناخت خداوند و آخر آن را واگذاري امور به او شمرده است. "اول‌العلم معرفة‌الجبار و آخرالعلم تفویض‌الامر الیه".

این حدیث شریف را همه آن کسانی که به مدارس علمیه وارد می‌شوند تا درس دین بیاموزند ، در نخستین سطر از نخستین کتابی که می‌گشایند، با آن روبه‌رو می‌شوند؛ کتاب جامع‌المقدمات.

جبار دراین کلام شریف به خداوندمتعال بازمی‌گردد و یکی از صفات اوست.


2 – جبار در فرهنگ لغت به معنای پادشاه ، سرکش ، گردن کش ، مسلط ، قاهر، متکبری که غیر را بر خود حقی ننهد و تکبرکننده است. غیرازاین نیز معانی چندی برایش شمرده‌اند و از آن‌جمله نیکوکننده ٔ حال و توانگرسازنده ٔ فقیر .


3 – به‌نظر سیاستمداران اما ؛ جبار را حکایتی دگراست. به عقیده آنان، بزرگترین خطری که دمکراسی را تهدید می‌کند، خطر جباریت اکثریت است که در آن،‌اکثریت تازه به‌دوران رسیده در التهاب برابریهای قانونی و اجتماعی تازه به‌دست‌آمده، حاضراست از آزادیهای فردی و اجتماعی اقلیتهای فرهنگی و سیاسی با خشونت جلوگیری نماید.


4 – جباریت یا جبارسالاری ، حکومتی است که در آن همه چیز مردم دردست فرمانروا یا زمامداری ستمگر و مستبد قرارگرفته‌باشد.به‌عقیده افلاطون ، حکومت ستمگر، حاصل اوضاع آشفته کشمکشهای ناشی از مسخ دمکراسی است. بسیاری از فرمانروایان خودرای، چه درگذشته و چه درحال، نخست از رهبران ملی بوده‌اند ولی بعدا به بهانه ازبین بردن هرج و مرج و کشمکشهای اجتماعی، به راه استبداد افتاده‌اند.افلاطون معتقدبود که اولین ویژگی هرحکومت ستمگری، شخصی‌بودن ماهیت حکومت است. یعنی تمام اختیارات دردست یک شخص است که تنها اراده خود را معیار دوستی و خوبی می‌داند و همه کارها را مطابق میل خود اداره می‌کند.دیگر ویژگی حکومت جباران، آنکه آنان خود، تباه کننده خویشتن‌اند. زیرا زمامدار ستمگرچون مایل به دیدن هیچ رقیبی نیست، تمام افراد اندیشمند ، آگاه و بلندنظر را ازمیان برمی‌دارد و در نتیجه ، کشورش از وجود نیکان خالی می‌شود و کارها به دست نادانان و کوته‌نظران می‌افتد و معلوم است که چه نتایج مضری به‌وجود می‌آورد.همچنین فرمانروا برای منحرف‌ساختن توجه مردم از عیبهای کارحکومت، مدام به جنگهای خارجی محتاج است و این خود برمشکلاتش می‌افزاید.سومین ویژگی حکومت ستمگر، شباهت رئیس آن به بزهکاران است.


5 – اکنون ماییم و دوره‌ای که لاجرم درآن به‌سر می‌بریم. بسیاری از اداره‌کنندگان حکومت ما را طلابی تشکیل می‌دهند که لابد و حتما جامع‌المقدمات را خوانده‌اند و آن حدیث شریف را. بی‌گمان " جبار " در آن حدیث، اشاره به خداوند است و نه حاکم ستمگر که اگر جزاین بود ، چه لزومی به ارسال رسل و نزول وحی. نیز خداوند در برابر گردنکشان و ستمگران ، سخت‌گیر است و در برابر مظلومان، حامی.

این حاکمان " تازه به‌دوران رسیده" اگر حتی " جباریت اکثریت " را هم اعمال می‌کردند ، دست‌کم اکثریتی از آنان در امان بودند؛ اما " توهم " اکثریت داشتن به ضرب و زور قدرت ، آنان را در مقام نابه‌جای اکثریت نشانده است. آنان از راه آشفته‌سازی اوضاع آرام و جاری جامعه ، یا به تعبیری همان گل‌آلودن آب ، به دنبال صید مقصود خویش‌اند. و اتفاقا همان بهانه‌های " اغتشاش " و " آشوب " و سرکوب آن را درپیش گرفته‌اند تا به‌اصطلاح خود ، " انقلاب نرم و مخملین " را از میانه " جر" دهند.

ویژگیهای همین حکومت جباری را افلاطون برشمرده و می‌توان آن را به عنوان شاخصی برای سنجش حکومتها به کاربرد. از شخصی بودن حکومت و انحصار اختیارات دردست یک‌فرد بگیرید تا ناشکیبایی و بی‌تحملی در دیدن رقیب و افتادن امور به دست "نااهلان و نامحرمان" و نادانان و کوته‌نظران. و انحراف افکارعمومی از نابسامانیهای حکومت و اینکه "فقط از نقاط قوت حمایت می کنم و هرکس دیگری نیز این گرایش، تحرک و جدیت را از خود نشان دهد مورد حمایت خواهد بود" و " تأکید بر نقاط ضعف، به سیاه نمایی و ناامیدی می انجامد " ؛ همه و همه نشانه‌هایی از همین " جباریت " در حکومت است. نیز براینها بیفزایید توبه‌هایی " گالیله"‌وار را که دراین حکومت شاهد آنیم.

حال معلوم نیست که این طلاب جوان قدیم و درآستانه بانگ رحیل جدید و فرمانروایان مطلق‌العنان ، جای " جبار " را با که عوض کرده‌اند ؛ آیا غیراز" خود " ؟
فؤاد صدیق

۱۳۸۸ شهریور ۱۷, سه‌شنبه

گزیدگی چند باره رسانه ضد ملی از یک سوراخ


عجیب نیست که رسانه ضد ملی پس از آن آبرو ریزی و افتضاحی که برای جناح سرکوب به بار آورد دوباره از همان سوراخ گزیده شود؟
در یاد است ؛ پس از تهیه گزارش در خصوص حاشا کردن تجاوز و قتل ترانه موسوی در برنامه خبری 20:30 چگونه دست کودتا گران رو شد و خداوند مکرشان را به خودشان برگرداند ( و مکروا و مکرالله والله خیر الماکرین ـ آل عمران آيه 54 ). مادر پیر و دختر جوانی را روبروی دوربین نشاندند و با وضعیت بسیار تصنعی ادعا کردند که دخترشان ترانه موسوی اکنون در ونکور کانادا و زنده است .برای تکمیل چنین سناریویی از فردی به عنوان کارشناس اداره ثبت و احوال استفاده کردند که بعد معلوم شد سرهنگ روزبهانی است و می گفت که سه ترانه موسوی بیشتر نداریم (؟!)
در افشای دروغ بودن این سناریو سه عامل موثر بودند.
1- کاربران اینترنتی جنبش سبز که با ارائه آمار قبول شدگان کنکور و آمار واقعی ثبت احوال عدد سه سرهنگ روزبهانی را به زیر کشیدند و به جای آن عدد چند صد را به جایش نشاندند.
2- دوستان سبز ترانه که با افشای مستندات و شرح دقیق زندگی و نحوه دستگیری و قتل او نگذاشتند که خون پاک این شهید هدر برود.
3- از همه مهمتر اقدامات شیخ مبارز مهدی کروبی که با افشاسازی مستند خود نسبت به چگونگی تهیه و ساخت فیلم کذایی بدجوری جناح سرکوب را عصبانی کرد . چنانکه سبب به محاق رفتن روزنامه اعتماد ملی و تعطیلی آن گردید.
جالب این که انتشار نامه حجت الاسلام شاهمرادی در روزنامه جام جم مهر تاییدی بر اظهارات شیخ مبارز زد.
این شکست و افتضاح برای رسانه ضد ملی چنان سنگین بود که دیگر در صدد توجیه و توضیح کار غلط خود بر نیامدند.
دوشنبه 16 شهریور 1388 دوباره برنامه خبری 20:30 خوشبختانه در یک گزارش کاملا ناشیانه به دنبال حاشا کردن آمار اعلامی جان باختگان جنبش سبز از سوی سایت نوروز رفت. چرا می گویم خوشبختانه به دو دلیل. تداوم چنین برنامه ای سبب سلب اعتماد کامل کسانی می شود که هنوز به گزارشها و اخبار رسانه ضد ملی به دیده شک و تردید می نگرند. دیگر اینکه این گزارش ناخواسته و ناشیانه آمار اعلامی از طرف سایت نوروز را به ثبوت رساند.
در این گزارش, گزارشگر مانند فیلم ساختگی در خصوص ترانه موسوی به سراغ کسی رفت که خود را محسن ایمانی دانشجوی دانشگاه صنعتی شریف معرفی می کرد و کارت دانشجویی اش را نشان می داد و دلیل می آورد که من زنده ام! البته این صحنه از فیلم فبلا هم در هنگامه اوج سرکوب خیابانی قیام مردم چند باری پخش شده بود . با توجه به ظرایف همان فیلم ترانه موسوی باید پرسید که این کدام محسن ایمانی است و این بار سوژه با کدام عامل سرکوب بستگی خانوادگی دارد ؟ چرا دانشگاه تهران رسما وجود چنین دانشجویی را تکذیب نمی کند؟ آیا بهتر نبود گزارشگر به سراغ اداره دانشجویی دانشگاه تهران می رفت و بعد اظهاراتی در خصوص این شهید می کرد ؟ البته در خصوص این شهید باید منتظر افشاگریهای دوستان او باشیم.
اما برای انکار خون ریخته شده شهید احمد کارگر نجاتی گزارشگر و دوربین اش به سراغ آرامگاه شهید در قطعه 213 ردیف 15 شماره 35 رفت . گزارشگر با دوربین نوشته های روی سنگ قبر را نشانه رفت تا بگوید به همان آدرس اعلامی از طرف سایت نوروز آمده است و این قبر متعلق به فردی به نام کارگر نجاتی است اما با یک نام کوچک دیگر و بعد پیروزمندانه تابلو فلزی سیاه کوچکی را نشان داد که در بالا سر قبر وجود داشت و نام احمد کارگرنجاتی روی آن نوشته شده بود و بدین ترتیب پیروزمندانه وانمود کرد که جنبش سبز با سوء استفاده از این قبرها به دنبال اهداف خود است .
این قسمت از گزارش زیباترین قسمت بود چرا که خبرنگار ناشی نمی دانست که در بهشت زهرا قبرهای دو طبقه وجود دارند و از مدتها پیش خانواده های تهرانی با فوت یکی از عزیزانشان و خرید قبر دو طبقه از بهشت زهرا طبقه دوم را در رزرو نگاه می دارند. این نکته ای بود که خبرنگار یا نسبت به آن جهل داشت و یا چون به قدری برای تهیه گزارش سراسیمه و در فشار بوده, نتوانسته آن را در نظر بگیرد.
گزارشگر برای تکمیل این بخش خبری خود همچنین مدعی شد که احمد کارگر نجاتی حتی وبلاگ خود را به روز کرده و با نوشته ای طنز آلود نسبت به درج اسمش در میان اسامی کشته شدگان حوادث اخیر اعتراض کرده است.
برای اثبات دروغ بودن این ادعا به واقع نیاز به توضیح مفصل نیست به راستی هک کردن وبلاگ و حتی ورود و تغییر در آن تا چه اندازه می تواند سخت باشد . در یاد هم داریم که چگونه و به چه نحوی وبلاگ آقای ابطحی به روز شد . از سیستم داغ و درفش سوال است که چرا دوربین را به سراغ احمد کارگر نجاتی نبرد تا به مانند محسن ایمانی بگوید که من زنده ام؟!! البته این زحمت را خبرگزاری فارس کشیده و گفتگویی منتسب با کارگرنجاتی را ترتیب داده است. اما کدام کارگر نجاتی؟! شما پاسخ بگویید!
به هر حال مکر این گزارش به طراحان آن بازگشت . اما از عوامل و مباشرین خبر 20:30 می پرسم : پایمال کردن خون ریخته شده شهیدان به چند؟چه بهای دنیایی را در عوض ویران کردن سرای اخروی خود دریافت می کنید؟ بدانید که خانه آباد دنیایی شما روی خون این شهیدان استوار است که بعید است خیلی پایدار بمانند چرا که این خونها آرام نخواهند گرفت. خیلی دور نیست زمانی که این خانه ها بر سرتان هوار گردند.راستی احساس لرزش نمی کنید؟ آیا از روز جزا برای این پایمال کردن خون شهیدان نمی هراسید؟
امیدوارم در این شبهای عزیزِ قدر, از فرصت پیش آمده استفاده و در کارها و گذشته خویش اندیشه کنید و با استغاثه و انابه طلب بخش از درگاه خداوند متعال نمائید. از ایزد پاک و سبحان بخواهید که شجاعت عذر خواهی از مردم به شما عطا نماید. ما نیز در این شبهای عزیز که دیکتاتور می کوشد آن را به کاممان تلخ و بر دلمان خون کند ضمن طلب آمرزش برای شهدای سبز و آزادی اسرای در بندمان, هدایت و رستگاری و آزادی همگان را مسئلت می نمائیم.آمین
جویا کوشیار

انقلاب فرهنگی دوم؟!

از یکی از اساتید با سابقه در دانشگاه شهید بهشتی شنیدم که این روزها خیال دانشجویان فارغ التحصیل زمانی از دریافت مدرکشان آسوده خواهد بود که در برگۀ تسویه حساب از دانشگاه، موفق به دریافت امضای حراست دانشگاه شوند. خاطرم نیست زمانی که خودم فارغ التحصیل شدم این امضا هم جزئ امضاهای توی برگه بود یا نه، اما نکته این است که چرا این امضا اکنون اهمیت یافته است. همان استاد عزیز نقل کرد که از دانشجوی او که فارغ التحصیل در مقطع ارشد بوده سئوالاتی شده است تا حراست اطمینان پیدا کند که وی در به اصطلاح اغتشاشات تهران نقشی ایفا کرده است یا نه؟! (شما بخوانید احیاناً از رنگ سبز خوشش می آید و یا ذکر یاحسین بر زبان دارد یا نه؟!)
در خبرها هم آمده بود که اساتید باسابقه این روزها با سرعت بیشتری به بازنشستگی می رسند، مبادا که احیاناً دانش آنها در اختیار شمار بیشتری از دانشجویان قرار گیرد!
در تحلیل های برخی روزنامه ها و وب سایتها خواندم که احتمالاً در پی صحبتهای "آقا" دربارۀ اوضاع علوم انسانی در داتشگاه ها و خطرناک بودن آنها، انقلاب فرهنگی دومی در راه است. آنهایی که سنشان قد می دهد عبارت "انقلاب فرهنگی" برایشان معنای خاصی دارد و برخلاف تصور که از این عبارت باید مفاهیمی چون تحول در عرصه فرهنگ و تعالی آرمانها و ارزشها به ذهن بیاید، خاطرات آنهایی که در آغاز دهۀ شصت دانشجو بودند، حکایت دیگری را نقل می کند. مواردی همچون محروم از تحصیل شدن شمار زیادی از دانشجویان به خاطر حضور در فعالیتهای سیاسی و اخراج و برکناری شمار قابل توجهی از اساتیدی که با تفکر حاکم سر ناسازگاری داشتند. البته در آن دوران عده زیادی از این "اخراجی ها" افرادی بودند که به قول مردم "شاهی" بودند یا "کمونیست" و علی القاعده بنا بر مناسبات قدرت طبیعی بود که روانه خانه هایشان و یا زندانها شوند.
اما امروز بعد از سه دهه ترویج رسمی تفکر اسلامی، انقلاب فرهنگی چه هدفی خواهد داشت؟

... در تاریخ جنگ دوم جهانی آمده است که وقتی نازی های آلمان، لهستان را به اشغال خود در آوردند، یکی از نخستین اقداماتشان بازداشت و زندانی کردن اساتید دانشگاه های لهستان بود!

حسین تفرشی

۱۳۸۸ شهریور ۱۶, دوشنبه

همراه با هنرمندان سبز


روز قبل از آغاز بررسی وضعیت وزرای پیشنهادی کابینه کودتا در مجلس شورای اسلامی از روزنامه ای تماس گرفتندو در خصوص وجنات بایسته و صفات شایسته وزیر فرهنگ و ارشاد (بیشتر ارشاد !) پرسیدند. بی هیچ حاشیه ای گفتم در این خصوص مایل به گفتگو نیستم. دو سه هفته قبل نیز از یکی از سایتهای خبری در خصوص آخرین نوشته هایم پرسیدند . گفتم : هیچ و هیچ ! بیش از دو ماه است که کرکره دکان نوشتن را پایین کشیده ام (البته منظورم نوشتن مطالبی غیر از این یادداشتها است). پرسید : چرا؟ گفتم : در این اوضاع و احوال دل و دماغ کار کردن را ندارم . او خود به خوبی پاسخ چرایش را می دانست اما در پی آن بود که این اعتراف (!) را بگیرد . لذا پس از دریافت جواب دلخواهش گفت : شما هم حرف و سخن دیگر نویسندگان را میزنی؟ . این اظهار و خبر در خصوص هم مسلکنام کمی از عذاب وجدان ناشی از بی حوصلگی و کار نکردنم کاست. مطمئن شدم که این دل مردگی در میان بیشتر اهل فرهنگ و هنر همه گیر است حال با نسبتی کم یا بیش.
شب گذشته اطلاع یافتم در شب شعر معروف شنبه شب در نزد مقام رهبری که به سنت سالهای قبل در ماه رمضان و میلاد امام حسن مجتبی (ع) برگزار می شود بسیاری از شعرای معروف از جمله ساعد باقری و عبدالجبار کاکائی غایبان بزرگ بوده اند و به جای آنها چهره های نا آشنا و جدید بسیار حضور داشته اند .البته تصاویر بزرگانی چون علی موسوی گرمارودی و علی معلم دامغانی را در کنار رهبری و در مقابل جمع شعرا (؟!) دیدم. دیگر جمعیتی که تصاویرشان از پشت سر توسط رسانه ضد ملی در بخشهای مختلف خبری پخش شد برایم قابل شناسایی نبودند. دو سه دوستی(البته از اهالی فرهنگ و چون من غریب از شعر و شاعری) که در این جمع حاضر بودند برایم تعریف کردند که در متن و حاشیه این مراسم بزرگان اهل شعر و ادب حرف دل خود را گفته اند و شاعران جوانتر که جسارت بیشتری داشته اند طنزهای سیاسی در مخالفت با نحوه برخورد دولت کودتا با حرکت اعتراضی مردم سروده اند .از جمله آنها طنز سیاسی یی بود که توسط آقای بیابانکی سروده می شود؛ او در این سروده حتی اسم از آقای شمقدری می آورد و موجب تکدر خاطر رهبری می شود.
هم حرکت باقری و کاکائی و هم حرکت بیابانکی را پسندیدم. نه از آن جهت که سبب رنجش رهبری شده اند بلکه از باب اینکه ایشان را به فاصله موجود میان اهالی فرهنگ و هنر با دولت کودتا توجه داده اند.شکاف و فاصله ای که اگر برایش به سرعت چاره ای نشود انتظار است که جهت آن از دولت به حاکمیت و نظام تغییر کند.
در اجتماع سبز و با شکوهی که در هفته آخر تبلیغات انتخابات دهم ریاست جمهوری در استادیوم شهید حیدرنیا شکل گرفت, دیدم که سهیل محمودی, ساعد باقری و عبد الجبار کاکائی با شوق و شعفی وصف نا پذیر در پیشانی موج سبز قرار دارند و آنگاه که دستانشان را گره شده در میان هواداران بالا گرفتند. چگونه دلها را مالامال از عشق و امید به پیروزی کردند.

از همه مهمتر حضور پر رنگ هنرمندانی چون مجید مجیدی , داریوش مهرجویی و کیومرث پور احمد در کنار میر حسین موسوی و ساخت کلیپ هاو فیلم های انتخاباتی ونیز حضور فعال محسن مخملباف و خانم ساتراپی در خارج از کشور و نقش موثر آنها در ایجاد یکدلی و وحدت در میان هموطنان خارج از کشور و تشویق شان برای حضور در انتخابات؛ و رویت آن فهرست بلند والای هنرمندان در حمایت قاطع از موج سبز به راستی نشان از تحولی شگرف در میان اهالی ادب و هنر دارد.
حضور استاد شجریان در نهضت سبز نیز خود حدیث مفصل دارد؛ حضوری که فقط به دوران تبلیغات محدود نشد و به بعد از فاجعه کودتا امتداد یافت.او در میان ما بود وهست, در میان موج سبز و با سکوتش و با سکوتمان در اعتراضات هفته آخر خرداد ماه به دنبال پاسخ سوال بزرگ (رای من کجاست؟) بود و بودیم و هستیم.
به راستی یاد آوری آن خاطرات شیرین اشک را در چشمان مان حلقه می زند . بدیهی است سرکوب خونین چنین شوق و شعفی بی بدیل دلها را غم اندود و ماتم زده می کند . کدام یار سبز است که از این همه کشتار و از این همه جفا و ستم در حق اسیران در بند و زندانی دلش خون و چشمانش اشک بار نباشد؟ اهالی فرهنگ و ادب و هنر که جای خود دارند .قشر و ظبقه ای که واقعا پیش رو بودند و هستند.
علیرغم تمام دل زدگی های پیش آمده باز شاهدیم که این اهالی قلم و هنر هستتند که در بیانیه هایی محکم همچنان بر فضای خفقان به وجود آمده پس از انتخابات می شورند و معترضند(اشاره دارم به "بیانیه 148 شاعر و نویسنده کشور " و "نامه سرگشاده330روزنامه نگار به دادستان جدید کشور").جماعتی که عمری است در معرض تهاجم استبداد؛ فکرشان , نظرشان و روح شان قربانی سانسور می گردد.جماعتی که امید داشتند جنبش سبز, آزادی را برای وطنشان به ارمغان بیاورد.
پس, آن دلمردگی و خمودگی و سردی مورد اشاره, پس از آن کودتا و سرکوبِ همۀ عشق و امید, امری طبیعی است. اما رفته رفته صدور بیانیه ها ,سرایش اشعار اعتراضی و انقلابی حتی در مقابل رهبری, حرکت سبز اعتراضی روزنامه نگاران در مراسم روز خبرنگار در اصفهان,صدور نامه اعتراضی هنرمندان سینما, مقاومت استاد شجریان در مقابل اهریمنی چون صدا و سیما . ساخت موسیقی ها و ترانه های بسیار از سوی موسقی دانان, خوانندگان و ترانه سرایان و... که نقش جدی در جذب توده ها وجلب افکار دارند؛خبر هایی خوش از آینده ای نه چندان دور دارند خبر از پیروزی ,نیل به آزادی و رهایی از جور وستم.به واقع این اهداف با چنین همراهی هایی و در زیر چتر جبهه "راه سبز امید" در "روزگاران ما" دور از دسترس نیست .در این راه سخت اما ممکن لازم است که یک یک یاران سبز برای ایجاد انسجام, اتحاد و پرهیز از حرکتهای انحرافی و پر هزینه خود را با منشور جبهه "راه سبز امید" هماهنگ نمایند نه عقب بمانند نه پیش بیافتند .
تشکیل شبکه های اجتماعی سبز که در بیانیه شماره 11 و نه ماده ای آقای موسوی به آن اشاره شده است از بهترین مجاری وحدت و یکدلی است که هنرمندان, ادیبان, شعرا و نویسندگان به خوبی می توانند در آن میانداری کنند . با تشکیل حلقه های سبز ادبی و شب های شعر و نقد کتاب و...حلقه ها وجمعهایی که بتوانند آفتِ سردی, خمودگی, سکون و رکود را از چهره سبز جنبش بزدایند.

جویا کوشیار

۱۳۸۸ شهریور ۱۴, شنبه

پرشهای تاریخی در انقلاب ایران

از نخستین روزهای پس از پیروزی انقلاب همواره یادمان داده‌بودند که چه ببینیم و چه نبینیم.اما چگونه دیدن را یادمان ندادند.
کم کم که فاصله ما از 22بهمن 57 بیشتر و بیشتر می‌شد، حجم این آموزشها نیز بیشتر می‌شد. چون وقایع با سرعت سرسام‌آوری از مقابل چشمانمان عبورمی‌کرد و نمی‌توانستیم با دقت لازم به آنچه که در اطرافمان می‌گذشت، تامل کافی کنیم. پس لازم می‌نمود که دیگرانی برایمان فکر کنند، دیدنیها را نشانمان دهند و آنچه نادیدنی بود نیز از برابر دیدگانمان محوکنند.
وقتی به آن روزها می‌نگریم، از دولت موقت بازرگان بگیرید تا نماز جمعه طالقانی و منتظری و فرماندهان سپاه همچون لاهوتی و ابوشریف و دولت رجایی و باهنر و مهدوی‌کنی و میرحسین موسوی و هاشمی رفسنجانی و خاتمی ، و شخصیتهای سیاسی و فرهنگی و اجتماعی بسیاری که در این دوران ظهور و افول کردند و ما ماندیم که به کدامشان چشم بدوزیم و دست آخر این رادیو و تلویزیون بود که جای عقل را در سر ما گرفت و فهماندمان که به که فکرکنیم و جای دوست و دشمن را نشانمان داد!
در کشوری که هفت روز هفته‌اش را مناسبتی پر کرده است ، لاجرم باید مردمش در ایام سال به موضوعی متوجه و سرگرم باشند: از ایام عید نوروز گرفته تا هفته منابع طبیعی و موزه و... تا رخدادهای ملی و تاریخی مثل همین هفته دولت که همه ساله برگزارمی‌شود.

به یاد داریم که سالها از ابوذر زمان در رسانه ملی خبری نبود. کسی نمی‌دانست که رئیس دولت موقت ، منصوب امام بود. و.... اما به‌یکباره همه چیز تغییر کرد و در سالروز درگذشت مرحوم طالقانی ، بدین صرافت افتادند که اگر جوانترها بدانند که طالقانی اولین امام جمعه تهران بود، بدنیست. اما چه لزومی دارد که بدانند او که بود و سالها با چه کسانی و باچه توانی به مبارزه برخاست.
ازاین رو کمتر کسی را سراغ دارید که از طریق رسانه ملی با پیشینه پرشکوه طالقانی آگاه شده باشد. ایضا درباره مرحوم دکتر شریعتی و مرحوم بازرگان و ...
درسالگرد برگزای اولین نمازجمعه در کشور نیز چنان هنرمندانه از کنار دومین خطیب جمعه منصوب امام می‌گذرند که گویی اصلا کسی به‌نام منتظری وجود خارجی نداشته‌است.

اگر بخواهیم به محذوفات پس‌از انقلاب نگاه کنیم ، هرساله بر شمار آنها افزوده می‌گردد بی‌آنکه برماندگارانش چیزی افزوده شود.
این روزها هفته دولت را سپری کردیم و به برکت انتخاباتی کاملا بی‌مشکل و آزاد و با حضور حداکثری مردم که برای تثبیت وضع شکوهمند کنونی، آگاهانه و پرتعداد در پای صندوقهای رای حاضر شده‌بودند!، سابقه دولت در سیمای جمهوری اسلامی نیز " آب " رفت و تنها به رجایی و باهنر و احمدی‌نژاد خلاصه و ختم گردید.
بی‌تردید وقتی وجب مسؤلان رسانه ملی آنقدر گشاد و بزرگ می‌شود که حدفاصل سه دهه را به طرفه‌العینی در برابر دیدگان متحیر تماشاکنندگانشان می‌گشاید و می‌بندد، چه توقعی از کودکانمان خواهیم داشت که به تاریخ کشورشان دلخوش کرده و به آن افتخار کنند.و حتی ازما نپرسند که مثلا صیاد شیرازی که بود یا چرا بجای اتوبان "همت" ، نام " غیرت " برآن ننهادند؟


فؤاد صدیق

پراكنده‌هاي نيمه اول "شهريور و... "ميوه ممنوعه" نخوريد!

ـ بعد از "تكذيب"‌ها كه در چند ماه اخير خيلي مهم شده‌اند در سرنوشت اشخاص و مناصب، حالا "تاييد"ها مهم شده‌اند. نمونه‌اش همين كه "وي"، "او" را تاييد كرد. چقدر همه خوشحال شدند! چقدر آب به آسياب دشمن نرفت... كم مانده بود دعوا بشود و اين "تاييد" به داد رسيد و ظاهرا منافع اطرافيان "وي" و حاميان "او" به خاطر حفظ رابطه اين دو نفر در امان است.

ـ ـ نشد! گفتيم ماه رمضان است و انتشار بعضي اخبار خاطرپراكن متوقف مي‌شود. اما نشد! بعد از خبرهاي تجاوز به حريم خصوصي و در حين راهنمايي افراد براي رانندگي بهتر در مسيرهاي پرآشوب و اغتشاش سياسي، خبر آمد كه عده‌اي از همان افراد محتاج راهنمايي، بعد از آن كه مطمئن شدند در امتحان رانندگي سياسي در شهر تهران حالا حالاها قبول نمي‌شوند، مثل "پونه" خانم سريال "رستگاران" به قبرستاني رفتند با قبرهاي مرتب و منظم و رديف و خوابيدند! با خود گفتند: خواب بهتر از دهن به دهن شدن با راهنماياني است كه به قول "شير فرهاد" سريال "شب‌هاي برره" نوفهمند!

ـ ـ ـ نشد! باز هم نشد! يعني نگذاشتند كه بشود! روز روشن آبروي آدم را در "سايت"‌ها به حراج مي‌گذارند. مي‌نويسند "گوشت بز افغاني" وارد شده است. مهم اين است كه گوشت باشد و ارزان هم باشد. حالا افغاني يا از هر جاي ديگري. اصلا اين خبرپراكن‌ها مي‌فهمند صادرات و واردات يعني چه؟ ميثاق‌اش را امضا كرده‌اند؟ در ميثاق آمده، در هر حال ـ فرقي نمى‌كند قبل از 22 خرداد باشد يا بعد از آن ـ اگر كالايي، بخصوص از نوع داخلي‌اش گران شد، آقا وارد كن! آنقدر وارد كن كه "وارد ـ دان" هرچه گرانفروش است پاره شود!

ـ ـ ـ ـ ظاهرا "طرف" ارزش اين همه هزينه كردن را دارد. بعيد نيست از دماغ آسمان افتاده باشد كه به خاطرش، خاطرات "خوش" و "ناخوش" اين سرزمين را زير و رو مي‌كنند تا هر چه "خوشي" است بسوزد و هرچه "ناخوشي"، جاخوش كند. بعضي خاطرات مردم با عنوان "اين متهم انقلاب مخملي"! مجبورند لباس زندان بپوشند تا به جرم استفاده از ميوه‌هاي ممنوعه تفكر و قلم محاكمه شوند. دادگاه "اين متهمان انقلاب مخملي"! مي‌ماند براي تاريخ و روزگاري كه حناي اين روزها رنگي نداشته باشد.

ـ ـ ـ ـ ـ پيدا شد! آقا پيدا شد! معلوم شد چه كساني از تير ماه 1378 تا خرداد 1388 در زيرزمين كوي دانشگاه مخفي شده بودند تا يكسره دانشجويان را مورد مشت و مال قرار بدهند؛ "عوامل خودسر"! احتمالا همين عوامل، اطلاعات غلطي درباره تعداد زنان و مردان همراه امام دوازدهم و همچنين جنسيت هلويي وزير بهداشت دولت نهم روي ميز رييس جمهور دهم گداشتند. البته بد هم نشد و موجب انبساط خاطر فراوان مردم شد. به ميوه‌فروشي كه مي‌رفتند به هلو مي‌گفتند: لنكراني و به سوپرماركت محله كه مي‌رفتند سراغ راني لنكراني(هلويي) مي‌گرفتند و در همين روزها اين آب ميوه، ناياب شد.

ـ ـ ـ ـ ـ ـ در خبرهاي عربي آمده بود كه بشار اسد (رييس جمهور سوريه) به نظافت‌چيان (رفتگران) دمشق افطاري داده است. ياد آمد از افطاري‌هاي يكي از شهرداران سابق تهران كه منجر به رييس جمهور شدن وي شد! حال بايد وضعيت سياسي سوريه را بررسي كرد؛ شايد مشكلي پيش آمده كه بشار اسد از اين روش استفاده كرده است.
فرید صفا

سدهاي سبز را نشكنيد

با بارش نم نم باران، نهرها و جويهاي ريز و درشتي از كوه ها وكوهپايه ها به سوي دشت روان مي گردند و دست به دست هم مي دهند و رودهاي بزرگي را پديد مي آورند. هرگاه كه باران با ضرب آهنگ تندتري به رقص در مي آيد نهرها وجويها پرآب تر و پرشتاب تر به جريان در مي آيند،و مي روند و مي روند... تا وقتي كه در مسيلي به هم گره مي خورند و در هم مي آميزند، آنگاه به خروش در مي آيند، پيوستگي ادامه مي يابد، امواج بيشتر وبيشتر قد مي كشند،و قدرت مي گيرند چنان قدرتي كه هيچ نيرويي طبيعي ياراي مقابله دربرابر آن را نمي يابد به راحتي هر چه در برابرشان باشد از ميان بر مي دارند، آري از آن ترنم و رقص زيبا سيلي ويرانگر و افسار گسيخته زاده مي شود كه نعره كشان هرچه و هركه را در مقابل خود ببيند با بي رحمي تمام مي بلعد.
تنها قدرت ونيرويي كه مي تواند اين پديده طبيعي (تاكيد دارم بر"پديده" چرا كه برخي به نادرستي آن را بلا مي دانند و مي نامند) را تحت كنترل خود بگيرد نيرو، تدبير و خلاقيت انسان است. انسان تنها وتنها زماني مي تواند بر چنين پديده اي فائق آيد كه از پيش به فكر چاره آن شده باشد. با ايجاد سد وسيل بند نه تنها سيل خروشان و ويرانگر مهار مي گردد بلكه به پديده مباركي بدل مي شود كه تأمين برق و سيراب كردن سرزمينهاي تشنه از بديهي ترين فايده هاي آن است.
اين سيل در پشت سد تا زماني رام و آرام است كه سد ستبر و پر قوام در برابر آن باشد. كوچكترين ترك بر روي سد مي تواند فاجعه اي را پديد آورد؛ سيلي كه نفس تازه كرده حال از بند رسته و مي رود تا هر چه در برابرش است از هستي ساقط كند.
************
دراين مرز پر گوهر با انتخابات دهم ترنم باراني درفضاي كشور گوشها و جانهاي خسته را نوازش داد، هر ايراني خود قطره باراني شد كه بر كوير دلها باريد و دشتهايي را كه از ظلم،استبداد،بي قانوني،بي فرهنگي و دروغ خشكيده بود آبياري كرد و از طراوت آن جوانه هايي روئيد سبزِ سبز...در كالبد سرد جوانان روح تازه اي دميده شد،كلبه ها و خانه هاي آنها بهاري و آكنده از شادي و نشاط شد، حيات و اميد به زندگي آنها باز گشت. همه دست در دست هم به حركت در آمدند براي ساختن دوباره ايران، ايران آباد و آزاد.
وجود رهبران عاشق و روشن ضميري چون موسوي، خاتمي، كروبي، حجاريان و... پيوستگي قطرات باران در آخرين ماه بهار را به موج سبز آرامي بدل كردند كه در آوندها و ريشه هاي درخت كهن سال ايران جاري شد و وجوانه هاي سبز بر شاخه سار آن روئيد، وزش نسيم تك تك دختران و پسران، پيران و جوانان در آسمان آبي وقتي به هم گره خوردند باد آرامي وزيدن گرفت كه پرچم سبز اميد را به اهتزاز در آورد.آري قطرات باران و وزش نسيم سبز با سمفوني عشق و اميد به آينده نه سيل ويرانگر شد ونه توفان خانمان برانداز بلكه انر‍ژي و تواني ذخيره شده براي ساختن فردايي بهتر، ومي رفت تا در زلالي و پاكي جوانانش ريشه هاي ظلم وستم را بركند و آزادي و عزّت را به اين مرز و بوم باز گرداند.
اما به ناگاه صحنه دگرگون شد خفاشاني كه تحمل ديدن نور را نداشتند طرحي ديگر در انداختند وبراي حفظ شب وسياهي، آفتاب را انكار نمودند و شروع به مكيدن خون ياران سبز وتبار آنان كردند.
گذشته از تقلب بزرگي كه توسط دولت كودتا صورت گرفت همه نوع تمهيدي به كارگرفته شد تا دروغ بزرگ ديگري "پيروزي سياهي بر نور" به باور عمومي در آيد سران جنبش سبز به اسارت برده شدند، تمام وسايل ارتباطي ورسانه اي سبزها توقيف شد، جوانان سبز انديش را به خاك وخون كشيدند و... پس ازآنكه جانها را زخمي و دلها را جريحه دار واشخاص را ترور كردند، با برگزاري دادگاههاي نمايشي واجراي پروژه اعتراف گيري دست به ترور و از بين بردن شخصيتها شدند. پر واضح است كه ديكتاتور با اين محاكم نمايشي وتصوير سازي در رسانه ضد ملي در پي آن است تا شخصيت رهبران را بشكند و بدين طريق موجي را كه به دنبال آنهاست مأيوس نمايد.
آري رهبران جنبش سبز بسان سدِّ مرصوصي هستند كه موج سبز در پشت آنها آرام گرفته است كما اينكه ديديد و ديديم رهبران با درايت وشجاعي چون موسوي خاتمي وكروبي با ذكاوت و تدبير و با دعوت به سكوت چگونه سيل به خروش آمده در 25 خرداد را آرام و به انرژي ذخيره شده اي براي تداوم حركت و رويش "راه سبز اميد" تبديل كردند. بديهي است كه دولت كودتا چنين پتانسيلي را بر نمي تابد و به خيال خود در صدد است تا با ترور و از بين بردن شخصيت فكري و اعتقادي رهبران و ياران جنبش سبز به واسطه برگزاري دادگاههاي نمايشي اين انرژي را تخليه كند، وحتي باكي ندارد از اينكه اين موج سبز با شكسته شدن سدها تبديل به سيلي ويرانگرشود چرا كه اميد دارند با ايجاد مسيرها ي انحرافي پيش روي آن حركت توفنده سبز را از نفس بياندازند.
در آخرين حربه و مسير انحرافي، جعفري فرمانده سپاه در جمعی با عنوان "پيشکسوتان جهاد و شهادت" با استناد به روايات جديد و مجعولاتِ به اصطلاح"اعترافات ابطحي" حملاتي تند كرد و اتهامات بي پايه و اساسي را به آقايان خاتمي و موسوي خوئينيها نسبت دادکه قصد داشته اند رهبری را "از تخت به زير بکشند". نيز در همين راستا و در تداوم سياست "ترور شخصيتي"،از كسي كه قبلا او را "ترورشخصي" كرده بودند (يعني جانباز اصلاحات آقاي حجاريان) روز پنجشنبه 12شهريور ماه نامه اي 9 صفحه اي منتشر و از رسانه ضد ملي قرائت كردند، كه چه؟! همه چيز خوب است! زندان هتل است! به من خيلي خوش مي گذرد! ومن زنده ام! و...
به راستي دولت كودتا در اين انديشه است كه با اين اقدامات كثيف و خباثت بار وبا شكستن سدِّ فكري و شخصيتي اين عزيزان باور و اعتقاد ياران سبز را به ايشان از بين ببرد و آنها را از اين رهبران رويگردان نمايد.
حال پرسش اساسي اين است كه؛ آيا كودتاگران به عواقب شكسته شدن اين سدها فكر مي كنند؟ آستانه تحمل موج سبز تا كجاست؟ اگر اين موج اوج بگيرد به كدامين صخره ها خواهد كوفت؟
اميد است همچنان اين موج سبز در پشت اين سدها آرام بماند، تا روزهاي سخت تري كه در پيش است، تا روز مبادا... براي ايران آباد و آزاد.
جویا کوشیار

۱۳۸۸ شهریور ۱۰, سه‌شنبه

چرا مطهری تکرار نمی شود؟!

حدود یک سال و نیم پیش شماری از اساتید و طلاب حوزه های علمیه به دیدار رهبری رفته بودند. خاطرم هست که آن جلسه بسیار طولانی بود و ایشان مطالب مفصلی را بیان کرد که برداشت من از محتوی آنها این بود که حوزه های علمیه باید خود را تغییر دهند و برای نیازهای امروز و جهان امروز حرفی برای گفتن داشته باشند.
آینده نگری، مدیریت تحول، برنامه‌ریزی علمی، بازنگری در متون آموزشی، سیاستگذاری متناسب با نیازهای علمی حوزه‌ها و ترسیم چشم انداز آینده، و اهتمام بیش از پیش به کرسی‌های آزاد اندیشی علمی از ضرورت‌های اساسی ادامه حرکت رو به رشد و افزایش نفوذ و تأثیرگذاری حوزه‌های علمیه با توجه به رشد سریع و پرشتاب تحولات و فناوریهای نوین، امهات موارد مورد اشاره وی بود.
اما چیز دیگری که یادم هست این است تا جایی که من در چهره های مستمعین، به ویژه مسن ترها دقت کردم، آن چهره ها حکایت از دنبال کردن این گفته ها نمی کردند. نگاه ها عموماً گنگ بود، گویی متوجه اهمیت این نکات نبودند یا نمی شدند.
اما اگر کسی کمی در آن گفته ها دقیق می شد، در پس حرفهای ایشان در می یافت که کمیت اندیشه اسلامی لنگ است و باید فکری برای آن کرد.
و حالا بعد از یک سال نیم در دادگاه های به اصطلاح اغتشاشات تهران صحبت از تاثیر علوم انسانی در این قضایاست و امروز ایشان به پیوست آن دادگاه، سخن از خطرناک بودن نحوه فعلی تدریس علوم انسانی غربی در دانشگاههای کشور می کنند.
از کنار هم قرار دادن اینها چیزی که برداشت می شود این است که اندیشه ای که آقای رئیس جمهور می خواهد جهان را با آن اداره کند، در تقابل با اندیشه رقیب در دانشگاه های خود، از غافله عقب مانده است!
علوم انسانی غرب چرا خطرناک هستند؟ آیا دلیلی غیر از این دارد که اندیشه اسلامی ما، که متولی اش حوزه های علمیه هستند، در تقابل با آنها کم آورده است. اگر اندیشه ای، آن چنان که مدعی اش هستیم، آن قدر غنی است که جهان را با آن می شود اداره کرد، پس چرا دانشجوی خودمان را نمی تواند قانع کند؟ چرا از این که دانشجوی ما با اندیشه غربی آشنا شود باید احساس خطر کنیم؟
به گمان من یکی از دلایل چنین وضعیتی، تکرار نشدن شخصیت هایی چون شهید مطهری، مرحوم شریعتی و جلال آل احمد در سالهای پس از انقلاب است. آنها در عصر خود، پیام اندیشه اسلامی خود را به زبان زمانۀ خود به خوبی بیان کردند و تاثیر تاریخی خود را به جا نهادند.
حوزه ای که شهید مطهری را تحویل انقلاب داد، نه از درآمد شرکتهای صنعتی و معادن بهره مند بود و نه حمایت حکومت را پشت سر خود داشت. چگونه است که حوزه های امروز ما با این همه حمایت مادی و سیاسی، نمی توانند مطهری را برای امروز تکرار کنند؟!

حسین تفرشی